shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

تودر بوسه های ما زاده می شوی !

پای تمام صفحات ِ کتابهای قدیمی ...دستخط هایت تنها یادگاری  تمام این سالهای بی خبریست که تند تند از پی هم می گذرند و من حالا که فکر می کنم اصلا باورم نمی شود که سه ماه ِ دیگر هزارو پانصد ساله خواهم شد ...!!! هزارو پانصد سالی که بی تو گذشت .گفتنش خیلی راحت است باید لمسش کنی تا بفهمی درد مرا ! آنقدر توی این سالها تمام پائیزها را شماره کرده ام که دیگر حالم از هر چه عدد و رقم است به هم می خورد .! آن اول ترها که هنوز رفتنت را باورم نبود اینکه دیگر توی تمام سایه هایم گام نمی زدی برایم مهم نبود ...این هم که دیگر توی هیچ یکشنبه ای هیچ دخترکی با پیراهن صورتی رنگ یک شاخه رز سفید برایم هدیه نمی آورد با کارت کوچکی که تو پایش نوشته بودی : امضا برای دل تو محفوظ ! و یادش بخیر ! چقدر به تمام این خل بازیهایت می خندیدیم ! اینها هم اصلا مهم نبود .نبودنت برایم شده بود یک رهایی ِ درست و حسابی ! اصلا چه اهمیت داشت که تو باشی یا نباشی ! مهم این بود که من رها بودم . تو که نبودی سایه ات هم نبود هیچ نیمه شبی هم برای دلتنگیهای دلم عزا نمی گرفتم !خودخواه بودم یا نبودم پای قضاوت دل تو ! بعد ...نمی دانم چه شد ...انگار که یک دفعه ریشه های کسی توی اعماق سینه ام برای خودش جا خوش کرده باشدرشته های ناهماهنگ خونم را به هم  پیوند زد ! انگار که دنیا صورتی شده بود آن روز ! اولین بار بود که با دستهای بی تاب غریبه ای آشنا جوانه می زدم ! میشنوی !این حضور ناخواسته ی تو مرا ویران کرد ! مثل شکوفه ای که بعدِ  هزارو پانصد سال بی خبری یکهو روی شاخه ی خشکیده ی درختی به بار نشسته باشد ! بعد... آن لحظه ی غریب ِ رهایی که قلبم را سرشار از نغمه کرده بود ! و درد ... و تو عزیزترین ِ من در تاریکترین خانه ی شهر ...در خاموش ترین لحظه ی سال ...در تهی ترین نیمه ی زندگی ِ من ...جوانه زدی !تنها شاهد حضورت همان آتشی بود که در منجمدترین زمستانی که به چشم دیده بودیم عریانیمان را مرهم شده بود ! یادت که هست ! عین یک یار قدیمی انگار که میان تنهایی و درد و تردید دستهای کم طاقت مرا به دست گرفته بود مبادا که از درد غالب تهی کنم ! آن هم کنار آن عریانی بی نقص زمستانی که چهاربازو در آغوش کشیده بودیمش ! آتش ! رویای طلایی رنگ دلت را دیده بود آن زمان که از اعماق کوچک قلبت بالا می آمد تا پلک هایت می خزید و چشمهایت را روشن می کرد ! آن سوی تمام دیوارها ...تمام بادها ...تمام بوسه ها ...تمام دردها ...تمام آغوشها ...تمام شیونها ..آن سوی تمام بی خبریها ...و تو زاده شدی ! تو میان تنهایی های درد من زاده شدی ! ریشه ها در آغوشت داشتند ...ریشه ها دستهایت را قبل ِ من لمس کرده بودند ...ریشه ها چشمهایت را هم بوسیده بودند .دردِ  آمدنت مرا ویران کرده بود ! حتی لحظه ای به خیالم رسید که باید مرده باشم .انگار که میان برزخ ِ بودن و نبودن گیر افتاده باشم !و ناگهان شیون ِ تو ...نه ...من زنده بودم ! شیون ِ شیرین تو مرا به زندگی برگرداند .این شیون ...شیون کسی بود که بوسه های گاه و بی گاه پدرش را روی گونه های من لمس کرده بود ...شیون کسی که حتی چشمهای پدرش را هم از توی چشمهای من توی آن قاب قدیمی  هزار هزار بار دیده بود !راستی این چشمهای آشنا توی صورت تو مرا شگفت زده کرده !مگر میشود پدرت چشمهای خودش را توی صورت تو جا گذاشته باشد !واین لبهای کوچک ِ خوش ترکیب ! واین دستهای ظریف ..وای ! نکند توی دستهای من بشکنی !بیا ! بیا توی اغوشم .این بوسه از طرف ِ بابا ! چه گونه های نرم و نازکی ! دلگیر نباش که بابا در درد من شریک نبود ! راستش رفتنش بازگشت نداشت .اما تو یاخته یاخته ی تنت بوی بابا را می دهد ...این را می دانستی ! تو تنها بهانه ی بودن ِ  این هزارو پانصد سال تنهایی ِ محضی عزیزکم ! نمی دانی چقدر بوسیدن این گونه های شیرین لذت بخش است .و چه لذتی از این بالاتر که تو عزیزترین ِ من ! توی دستهای خود ِ خود ِ منی ! میان ِ درد و شیون و اشک زاده شدی تا با چشمهایت پاسخ تمام آن  یا قاضی الحاجات های من و پدرت باشی ! هر چند که حالا خودش نیست تا ببیند که خدا چقدر رحمان و رحیم است !راستی قبل ِ رفتنش می گفت : به دخترم بگو جای او تا همیشه توی دنج ترین نقطه ی دل ِ من محفوظ است ...توی دنج ترین نقطه ی دل !

می شنوی ! دستهایم امشب این نامه را در جاده می نویسد درست در میانه ی راه ِ زندگی ! کنار این درخت ِ لیموی خاطراتی که یادگاری های دل ِ پدرت را زیاد به تن دارد ! گونه های شیرینت را می بوسم بابا تا لحظه ی آخر به یاد ِ توبود ! نکند به خیالت برسد که تورا به خاطر نداشت ! نه ....او تمام شبهایی را که هنوز زاده نشده بودی تا صبح از تمام قصه های پریان برایت می گفت ! صدایش را که خاطرت هست ! بیا .بیا دخترک ِ من ! بیا شیرین ِ من ! این بوسه ی بابا ...این هم بوسه ی من ! این هم بوسه ای ک سهم من بود از رفتن ابدی ِ پدرت ! بوسه ای که هرگز از لبانم جدا نشد  !دخترکم !بیا توی آغوشم ...باورم نیست .سه ماه دیگر من هزارو پانصد ساله می شوم ...و تو ...

+ نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()