shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

از دانشگاه چه خبر ؟؟؟

در راستای آبادی های پی در پی کوی دانشگاه ...دانشکده ِ ما ...این پایگاه دمکراسی ...تکنولوژی ...محاسباتی ...خلاصه نتونست از زیر بار  ایجاد تنوع شونه خالی کنه .این شد که تن داد به پذیرش ریاست جدید !چند روز پیش طی سخنرانی آین مقام عالی سخنان نغزی ایراد شد که چشم و گوش همه بچه هارو ۳۶۰ درجه باز کرد ایشان اهداف خود را از این انتساب به موقع و به جا (اونم وسط تابستون )این گونه برشمردند :عزیزان من ! دختران من ! پسران من ! (عمو رحیم جان دربون دانشگاه )اینجا حرم سرا نیست ! از این به بعد در دانشکده من !!!!!!با شونصد و پنجاه قلم آرایش پا نشین بیاین ! واگرنه مجبورید از همین در دانشکده برگردین خونه هاتون بشینین ور دل ماماناتون .بی خیال مدرک بشین ! آره قربونش !!!!!اینجا شماها همه با هم خواهرو برادرین .شک نکنین به این مساله (برمنکرش لعنت !!!) ایشان در ادامه تصریح کردند : ای مفسدان فی الارض ! من آخرتم را به دنیای پلشت شما تنگ نظران به دیناری هم  نخواهم فروخت ! بدانید و آگاه باشید که من این دانشکده را خودم آباد خواهم کرد ! من .... (جذبه رو حال کردین خدایی )

در همین جا از طرف خودم این ضایعه بزرگ و فاجعه اسف بار  انسانی و دردناک رو به تمام قربانیان دانشکده خودمون تسلیت عرض می کنم ( خدا الهی دست اون ایادی پشت صحنه رو قطع کنه ...خیر نبینین الهی !!!!) بگذریم از این خبرای بد بد ...یه دوری می خوام بزنم توی کلاسای ترم تابستونی ! آخه بگو شماها چرا این همه درس خونین !!! دیگه تابستون   دست از سر کچل این دانشگاه بردارین بذارین ما نفس بکشیم دیگه !!!!

رئیس دانشکده و حیاط پشتی !

می گن یه چند وقته (حدودا دوروز )رئیس جدید (جناب آقای : من دانشکده را آباد می کنم ) توی حیاط پشتی زیاد روئت میشه .دلیلش بمونه برای بعد .....

نتیجه اخلاقی اینکه => هوای دونفره رو دیگه بی خیال بشین عزیزان دل برادر ! (کاری نداره که ما سه تایی می ریم هوا خوری !)

انتخابات ائتلاف بچه های ارتباطات !

بروبچ ازچند  هفته قبل از این انتخابات تبلیغاتو شروع کرده بودن این شراره که رگ غیرتش حسابی شروع کرده بود به زدن رفت ببینه چه خبره !!!(آخه بگو به تو چه )این آب ما با بچه های ارتباطات آخرش توی یه جوب نرفت که نرفت ! خلاصه اینکه اینا یه ائتلاف تشکیل داده بودن که یکی از همکلاسیای مثبت اندیش ماهم عضویت داشت توش ...( من اصلا مقصودم سینا سیاح نبودا !!!) حالا اینکه چرا و چگونه خدا عالمه ...همینا توی انتخابات رای آوردن .آقا  جاتون خالی من و شراره کلی با حال رای داده بودیم . نوشته بودیم : ائتلاف بچه های ارتباطات به استثنای سینا سیاح !!! آرا رو که می خوندن به این دوتا رای خوشگل ما که رسیدن یه هویی سالن منفجر شد از خنده ...همون لحظه هم این آقای سیاح اومد توی سالن .بی خبر از همه جا <<<یکی هوار زد : سینا جون کجایی که خانما حذفت کردن !!!! قیافش دیدن داشت شده بود شبیه این :

نتیجه اخلاقی اینکه =>دم هر چی دختر با حاله گرم !می خواستی خیانت نکنی به بچه های خودمون .چه معنی داره بری توی سنگر دشمن عضو بشی !!!!

گربه و حامد !

استاد واعظی داشت از ماجرای گربه محله خواهرش حرف می زد .یه هویی این حامد ( نمونه تکامل یافته یه بچه مثبت که همواره با تسبیح توی مجامع عمومی ظاهر میشه ) گفت :استاد گربه ها خیلی موجودات وفاداری هستن .ما خودمون یه گربه داشتیم خیلی با وفا بود .برای خودش می رفت ...برای خودش می اومد ...یه بار رفتیم مسافرت برگشتیم دیدیم بچه دارشده ...حالا بچه هاش هم خیلی ناز بودن .یکی سیاه بود ...یکی خاکستری ...یکی هم قهوه ای !!!!!! جل الخالق از این حیوون چهار پا .... ( نمردیم و معنی وفاداری رو هم فهمیدیم )

نتیجه اخلاقی اینکه =>آخه بچه مثبت اول یه خورده حرفاتو سبک سنگین کن ببین ربطی به هم داره ؟؟؟؟نداره !!!! جاش هست که بگی !!!! جاش نیست !!!! این استاد واعظی هم گیر داده بود به حامد که خب در این زمینه بیشتر توضیح بده !!!!!آخرش هم ما نوفهمیدیم این که وگفت چه ربطی وداشته بید به وفاداری آخه !!!!!! شما فکر فوکولید مرتبط بید

رابطه بین آقایون و هله هوله !

استاد انتظامی بد جوری به عقب نشستن پسرا گیر می ده .دوروز پیش سر کلاسش گفت : پاشین بیاین جلوی کلاس بشینین .نترسین دخترا باهاتون کاری  ندارن ...آرزو گفت :آخه استاد اینا که زدن ندارن !!!! (خدائیشم بچه زدن نداره که !!! داره !!!! ) استاد گفت ترم پیشم توی کلاس ارشدا همین مشکل و داشتیم بهشون گفتم بابا نتریسین خانما خدای نکرده قورتتون نمی دن ( استاد جون یه خورده عفت کلام داشته باش آخه !!! یعنی که چی قورتتون نمی دن .!!!!) یه هویی آرزو گفت : ما دندون هله هوله خوری نداریم استاد ...! دندونامون خراب میشه !!!

نتیجه اخلاقی اینکه => بعد از خوردن هله هوله سه وعده مسواک یادتون نره !!!!!خدایی من همیشه فکر می کردم قیافه آقایون منو یاد چی چی می ندازه ...نگو هله هوله بودن طفلکیها !!!

تابستون هم آباد شد !

این تابستون هم راهی خونه ي بخت شدن همکلاسیای ما سیر صعودی داشت ...آرزو و سمیه دو نفرو در راه این آباد سازی ها بی چاره کردن . ( خدا صبر بده به محمد و رامین ) .مریم خلاصه بعداز  هزارو پونصد سال قمری فکر کردن به این نتیجه رسید که بهتره با علی بهادری نامزد بشه .دورین در راه آباد کردن دنیا و دانشگاه  (با هم )با شونصد نفر دیگه طرح آشنایی ریخت ...احسان کمالی با اون دختر فیزیکیه ازدواج کرد.از ذوقشم من و شراره و دورین رو دعوت کرد عروسیش .... الهام هم عروس اصفهانیا شد تا دهن من و شراره حدودا تا یه هفته از تعجب باز بمونه که ...  هیچ جوری نمی شد این وصلت   و  هضم کرد از هزار جهت ...آخه این الهام ِ ما همیشه با اصفهانیا مشکل داشته ....ولی از حق نگذریم که این آقا داماد :اصفهون نصف جهونست ! کلی برای خودش با کلاس بید !!!! .سوسن و محدثه و پولین هم نومزدنگ راه انداختن .خیر سرشون .مهسا از دوستای دوره دبیرستان هم ازدواج کرد تا من و شراره یه عروسی حسابی بیوفتیم .اونم چه عروسی ..... در حال حاضرم من و این شری با طرح نظریه ضد آقایون ...صد در صد فمنیستی !!!!توی شیرینی خوردن این برو بچ همکاری مسالمت آمیز داریم .همین و بس ...خدا خیر بده اونایی که میان اینارو بگیرن مارو خلاص کنن ...

راستی یه سه تا از خوش تیپای کلاس رفتن خارجه ...اینو برای کلاسش گفتم واگرنه ما که بخیل نیستیم عزیز دل برادر ....

نتیجه اخلاقی اینکه => شراره من عمر نوح ندارم .دست بجنبون  چون یه ماهه شیرینی جایی نیوفتادم ....

زندگی یعنی چی ؟؟؟؟!

استاد واحدیان گفت : بچه ها از نظر شما زندگی یعنی چی !!! بچه ها در حال فسفر سوزوندن بودن و فلسفه بافی می کردن که یه هویی امیر پاکزاد گفت : استاد انگلیسیا می گن :

« زندگی یعنی عشق !!! عشق یعنی زن ...زن یعنی چاقویی که اگه حواست نباشه زندگیتو قطع می کنه از ریشه .... ( البته آقای پاکزاد اینارو انگلیسی گفت .اینجا فونت انگلیسی رو نداره .به همین دلیل دیگه من فارسیشو نوشتم .)«

آقا حالا مگه استاد ول می کنه .گفت : والله از نظر اونی که می خواد تشکیل خونواده بده زندگی یعنی زن گرفتن ! حالا حکایت شماست !!!!این پاکزاد عینهو گل سرخ ِ پژمرده یه هویی شکفت !!!! تا آخر کلاس سوژه بود .هفته بعدشم که استاد اومد کلاس باز گیر داد به این .آخر سرش پاکزاد گفت : استاد ما خواستگار نمی خوایم (‌نه بیا و خواستگارم بخواه ) استاد جواب داد ...بده دارم تبلیغت و می کنم !!!! پاکزادم گفت : استاد از قدیم گفتن : مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید !!!!

نتیجه اخلاقی اینکه => واه ...واه ...واه ... ملت چه تحویلی می گیرن خودشونو ....چه مشکی !!!! آدم حرف که می زنه سر حرفش می مونه ...کلاس انگلیسیش مارو کشته ....

پ.ن: فکر نکنین تموم شده ها ...هنوز ادامه داره ....

+ نوشته شده در ٢٧ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()