shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

يادگاری دلتنگيهای دل ما ...

باز هم خط چین ـ ـ ـ فاصله ـــ ... خط چین ـ ـ ـ فاصله ـــ ...

این بار هم دلم میگیرد ! دلم از حاصل ضرب این تابستان تنبل ِ بی حوصله و این آینه های پریده رنگ ِ دلگیر میگیرد ! آب به علاوه نان یک زمانی می گفتی :میشود سیری ! عشق هم به علاوه احساس باز هم یک زمانی می گفتی :میشود زندگی !

گرسنگی آدمها هم که از ازل تفریق دو نگاه بوده و هست و خواهد بود !دو نگاه که ویرانی  ِ دل می فروشند ...ویرانی ُِ دل !نان ِ  دوست داشتنت را با یک دنیا بی انصافی لحظه آخر ...وقت خداحافظ برای همیشه ... توی دستهای دخترکی جا گذاشتی که دلش گندم زار خیال شاپرکها بود !برای تقسیم نگاهت به خدا قسم که جذر احساس را از دل کسی گرفتی که هیچ الفبای دوست داشتنت را باورش نبود ! زیر مجموع ِ‌ِ‌ تمام لحظه های بی تو بودنش هم همین چند خط یادگاری لای این حافظ  خاک خورده ی  گرفته دل ِ قدیمیست که گذر عمر عکس ِ روی جلدش را هم سال به سال پیرتر می کند ! ببینم ! اصلا می دانی من چند سال است که مثل مجانین زیر باران نرقصیده ام ؟! می دانی چند سال است که خش خش قدمهای هیچ مسافری قلبم را لبریز هیجان خواهشی آشنا نکرده !؟ می دانی چند سال  است که از یاد برده ام خنده های کسی را دوست داشته باشم !؟و بخندم ...نه ...سالهاست که خنده هایم را هم گم کرده ام .یادم رفته که باید خندید به دنیایی که در آن گریستن ساده ترین عادت آدمهاست !!! این جمله را مدام توی دلم زمزمه کرده ام تا یادم بماند که هنوز که هنوز است باورم نیست دریا را به رودخانه فروختی !!!!!هنوز که هنوز است نزدیکیهای مهر که میشود بی طاقت قدمهایت ...لحظه ها را شماره میکنم ...

یک زمانی قرار بود دریای توی نگاهم را با عظمت هیچ دریایی معامله نکنی !!! حالا خنده ام می گیرد !!! با دریا معامله نکردی ...با رودخانه اما ...آغوشت هم هیچ وقت خدا سهم خستگیهای شبانه من نشد ...اندیشه هایم به کنار ...خودم نخواستم ؟ خودت نخواستی ؟ هر چه که بود حالا آغوشت سالهاست که پناه خستگیهای یکی دیگر است !!!آغوشت پناه خستگیهای آن چشمهای خمار گرفته بی حس و حالیست که وقتی خیره نگاهشان کردم هیچ ندیدم جز آرامش بی طغیان رودخانه ای سرد که در گذر زمان رنگ می باخت ! و من لبریز این پرسش که این رودخانه صامت را به چند خریدی از این دخترک غربی ؟؟؟؟

انسان آزاد است !!!ا این شعار تو خالیت را روزگاری آنقدر هوار می زدیم که صدایمان می گرفت ! فریب بود ...دروغ بود ...کدام انسان آزاد را می گویی ؟؟؟انسانی که دلش را توی نگاه یکی دیگر جا بگذارد و سالهای سال چشم انتظار آمدن بهار لحظه هارا شماره کند که دیگر آزاد نیست ! هست ؟؟!! یا شاید معنای ازادی توی قانون خیال تو فرق داشته باشد ! یک زمانی یادش بخیر ! توی دلتنگیهای ما ترانه رها بود .توی دلتنگیهای ما سیم خاردار اسارت به افسانه می مانست ! توی دلتنگیهای ما حمید سیب را از باغچه همسایه نمی دزدید ...سیب را هدیه می گرفت ! یا شاید هم یادگاری ! توی دلتنگیهای ما روشنایی بیرون قفس پر پر می زد سهراب هم که هم خانه امان بود رفیق شبهای بی خبری ! توی دلتنگیهای ما ترانه های هیچ دوست داشتنی طاعونی نبود .سبز بود .اشارتی به  رنگین کمان آرامش خیال ..توی دلتنگیهای ما خدا همین نزدیکیها بود توی حیاط قدیمی تابمان می داد ...پای حوض قدیمی هم بازی ماهی قرمزهای بازیگوش میشد .توی باغچه همسایه هم که سیب را  هدیه  حمید می کردحالا ...برای تمام لحظه های نبودنت ...عشق شده فراموشی دردناک یک خاطره ....فراموشی دردناک یک یاد ...یک عکس قدیمی پای دیوار دلم ...یک عکس قدیمی که قلبش دیگر  نمی تپد ...سالهای سال است که برای تپیدن این قلب ...قلب خودم را دخیل هیچ امامزاده ای نبسته ام ...نیامدنت را باورم شد ...

+ نوشته شده در ٢۳ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()