shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

بیروت می سوزد و من دوستت دارم !

بعد از تبعید و غربتی دوساله ...امشب مهربانیهایت را به یاد آوردم ! آن هم در میانه این جنگ پر آشوب ! شگفت آور است به یاد آوردنت ! شگفت آور است به یاد آوردن کسی که از زمانه بی شعر می آید ! بی پا ...بی دست ...بی دل ! و تو هنوز بازنگشته ای ! این غربت دوساله مرا ویران کرد ...وتورا هم شاید ...

این غربت دوساله تنها نهال امیدی که برلبانم روییده بود خشکاند ...بوسه آخرت را به یغما برد ! این غربت دوساله تورا از من دزدید ...و من ...من سالهاست که دیگر برای مهربانی هیچ چشمی نذر باران نمی کنم ...باورت می شود !؟من سالهاست که صفحه اول تنها کتاب یادگاریت را حتی ورق هم نزده ام ...مبادا که نگاهم به دست خط آخرت بیوفتد آنجا که نوشته بودی : برای تو ...تویی که شعرهایم را بی دروغ می خواهی ! بی انصاف ! من سالهاست که همدم تنهاییهایم همین یک خط رنگ پریده است که توی دلم زمزمه اش میکنم و تو ...

این غربت دوساله صداقت بی غش کودکانه ام رااز من گرفت ! صداقتی که کلید واژه های امید و انتظار بود ....مدتهاست که با تنها کورسوی صداقتی که برایم باقی مانده انتظار قدمهایت را شماره میکنم ! مرا ببخش ! مرا ببخش اگر دیر به وعده گاه آخر مهر تو رسیدم ! با این همه فاصله میان قدمهای من و دستهای تو ...به خدا قسم زودتر از اینها نمی رسیدم قاصدکها ی توی کوله پشتیم از تشنگی این کویر خاکستر نشینند ...این جنگ مرا ویران کرد وتو را هم شاید ...تو سوختن عروسکهای دخترکان همسایه را دیدی ...تو سوختن چشمهای دخترکان همسایه را هم دیدی ... همه چیز را به آتش کشیدند ...مزرعه ...خورشید ...گندم زار ...کتابهای مصور کودکانمان را ...و ...توپ ها را هم از پسرانمان  گرفتند و اسلحه های سنگین و نفرت انگیز به دستشان دادند ...اینجا ...اینجا ختم هفت سالگی پاک کودکان ماست ...اینجا دشمن پشت در خانه هایمان انگار که برادر هم خون هیتلر باشد تشنه کشتن و خون است ...خون ...اینجا هیچ کودکی ...کودک نیست .همه سربازند ! سربازان بیخبری که خبردار در صف بی آخر انتظار برای آزادی ایستاده اند گوش به زنگ خمپاره ها ...اینجا قصیده بلند مهربانی را پاره پاره کرده اند ...عشق به تاراج رفت .تو کجای این آتش سیاه ایستاده ای ؟کجایی که رد چشمانت را برهیچ سنگر نیافتم ؟کجایی که نشانت را در هیچ مسافر خانه ویرانه کنار جاده ای پیدا نکردم !؟به من بگو ...بگو آیا تو هم مانند اها که میشناسمشان ایمانت را به تمام خدایان و آیینها از دست داده ای !؟به من بگو ...من امشب تشنه دانستنم ...و تشنه دستهای تو ...دستهایی که دیگر بوی خون و آتش می دهند اما ...دستهای مرد من هستند ...مرد من !به من بگو میشود به بازگشت تو بیندیشم ؟اگر پرسشم به یاوه می ماند تو مرا ببخش ...پاسخم را نده .عزیزترین من ! تنها دل نگران آنم که تو و چشمهای تو آزاد و رها باشید ! می دانم که این جنگ لعنتی برگ و گل و خوشه های طلایی دلت رالگد کوب کرد ...می دانم اما .ما به پیشباز یاسمن ها خواهیم رفت .روبه سپیده .در صبحی که بیروت ...گذرگاه نارنج های وحشی ...به آزادی سلام می دهد .در صبحی که من ...و شعرها و تمام نوشته هایم برای تو دیگر خاکستر نشین نیستیم ...تو باز خواهی گشت در روزی که دیگر وطن ...وطن را به تاراج نمی برد .تو باز خواهی گشت .اما ...اگر بیروت نمیسوخت ...امشب دستهای تو  در  دستهای من بود اینجا نشسته ام و میان این تباهی زیانهایم از این جنگ را شماره میکنم .با هزار و یک بوسه ای که اگر بودی سهم من از زندگی میشد .اما ....توباز خواهی گشت ...روزی که بیروتمان آزاد و رها باشد .ما بیروتمان را میسازیم ...باهم ..دست در دست هم ...ما می سازیمش مرد من !

+ نوشته شده در ۱۸ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()