shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

تا سپیده چند ساعت راه است !؟

ستاره ها به آسمان گمشده ابدیتی بی پایان کوچ کرده اند .شهر ...شهر سکوت است و ازدحام تنها واژه ای مکار که در تبعیدگاه ِ  زمان پای بر دوزخِ  ِ خیال گذاشته ! صبح ...تردید مردمان ِ دیار  ِخاموشی ست ...روشنایی سقوط کرد ...به همین راحتی ! در سراسر طول مسیر یاد مجسمه های پریده رنگ خاطراتی بودم که توی خانه ام جا گذاشته بودم ...توی خانه ام ...یاد آن خورشید که از پنجره کوچک اتاق آبی  هر صبح سلامش می دادم . یاد آن مهتاب  که  همبازی شبهای خواب گردیهای   کودکی بود !نمی دانم ...اما ... انگار که مرده ام .و شب ...شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بی هوده هزار سال پیش است .از ترس چشمهایم دیگر حتی جرات ندارم توی آینه نگاه کنم .مبادا که زل بزنند به نگاهم که : دیدی !!!! دیدی آخرش هم نشد که پایبند حرفت باشی !!!! دیدی !!! دیدی همه باورت را به مکری  حیله گر  فروختی !!! دیدی !!!! و صدای آن زنجیر لعنتی که انگار در پناه شب به سمت ماه .....ماه عریانِ  بی خبر ...ماهِ آواره می گریزد ! نمی دانم تو هم صدایش را میشنوی  یا نه ؟؟؟ اما من میشنوم . مشهدی  رحمان هم  که انتهای باغ زندگی میکند و مواظب درختهای سیب است صدارا میشنود  میگوید : هیس ! صدای از ما بهتران است !شبها جشن خرمن کوبی میگیرند !!!!

اینجا کسی را دیدم که صورت کوچکش را در سایه نقاب غم انگیز زندگی مخفی کرده بود و سعی داشت مدام با بغضی که توی گلویش خفه شده بود فریاد بزند که : من خوشبختم ...من خوشبختم ...من ... و نبود ...خوشبخت نبود ...ومن حالم به هم میخورد از این واژه مکار خوشبختی وقتی کوبیدگی پای چشم دخترک توی نگاهم دهن کجی می کرد و خودش هی  اصرار داشت که موقع دویدن به ستون ایوان خانه اشان خورده !!!!! و نخورده بود ...و مشهدی  رحمان  مدام سرش را تکان می داد با تاسف که : طفلکی خجالت میکشد بگوید این کوبیدگی تاوان عشق مردکی آواره است !!!!! رعنا قشنگترین دختر این دیار بوداما ... !!!!! وآن کودک که در طول مسیر انگار که در اولین تبسم کودکیش پیر شده بود .و توی چشمهای من زورکی میخندید ! وآن قلب ...آن کتیبه مخدوش که در خطوط اصلیش  انسان بی رحم دست برده بود و دیگر تا به ابد هم به اعتبار سنگی خود هیچ اعتمادی نداشت !

روح انسان باور کن که به جزیره ای نامسکون تبعید شده .شاید صدای زنجیری که از انتهای باغ می آید را خواب دیده باشم ...اما ...مشهدی رحمان  هم شبها خواب میبیند ؟؟؟؟؟ جشن خرمن کوبی از ما بهتران هم شاید .. و رعناهم ...اما نه ...امروز صبح هم که رعنا شیر تازه آورد ( نعمت بزرگ اینجا یکی همین است که صبح به صبح شیر تازه برای صبحانه داریم شراره ...جای تو خالی عزیزک من ...هر چند ...) پای چشمش باز هم کبود بود و من هم مثلا باورم شد که باز هم به ستون ایوان خورده !!!!رعنا تنها ۲۱ ساله است و دنیایش سیاهتر از آنچه که من و تو تصور میکنیم !راستی این دخترک بدجوری توی دل من جا خوش کرده .با آن لباسهای رنگی محلی که من تا حالا به تن نکرده ام  و رعنا رعنا توی آنها مثل یک ستاره عزیز می درخشد !با این همه .چیزی که هست این است که  پیاده گاه صبحدم آدمیت را به نیزه های چوبی دیانتی سرخ مصلوب کرده اند ...راه فراری هم نیست ! تو هنوز هم چشم انتظار ظهوری ؟؟ نمی دانم ...من هم شاید ...فقط خسته ام ...خسته ! و طنین جیغ این کلاغان بی حیا که از صبح سحر خواب را از چشمهایم می دزدند هوش از سرم برده !!! آینه ها هنوز خوابند ...و شکلهای منفرد تنها هم انگار که در سحرگاه خطوط سیاه زندگی به هجوم مخفی بستری شرم آور پناه برده اند ...تو به من بگو :  آیا در این دیار کسی هست که هنوز ازاشنا شدن با چهره ِ فنا شده خویش وحشت نداشته باشد ؟تو به من بگو :آیازمان آن فرا نرسیده که آسمان شکافته شود و ستاره ها ببارند و انسان ...انسان پوچ ...بر سر جنازه انسانیت خویش زاری کنان نماز بگذارد ؟؟؟تو به من بگو : این پرنده که می نالد ...این باد که میان نارونها می رقصد ...این ...اصلا خود من که میان بن بست قلبم راه فراری ندارم ...میشود به پنجره امید هم سرک بکشم ! این روشنایی کاذب صبحگاه را نمی خواهم ...من سپیده می خواهم ...سپیده برای ابد ... تو به من بگو تا شاهراه سپیده ِ آسمان ...چند ساعت راه است !!!؟؟؟مرا به سپیده برسان .

+ نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()