shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

آبی ...خاکستری ...سیاه !

من صدا می رنم :

ــــ آی !!

باز کن پنجره ...باز آمده ام !

من پس از رفتنها ...رفتنها ..

با چه شورو چه شتاب

دردلم شوق تو ...اکنون به نیاز آمده ام .

داستانها دارم :

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو !

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو !

بی تو می رفتم ...می رفتم ...تنها ...تنها

و صبوری مرا ...کوه تحسین می کرد.

 ــــ من اگر سوی تو برمی گردم

دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

                        تو به من می خندی

من صدا می زنم :

                       آی !!

                       باز کن پنجره را !

ــــ پنجره را می بندی !

با من اکنون چه نشستنها ...خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشیهاست !

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟

خانه اش ویران باد !

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی :

                       خویشتنی ....

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم !

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم !

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمیخیزند ...

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟؟!

چه کسی با دشمن بستیزد !؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

                                 ـــ آویزد ؟

حمید مصدق  

پ.ن:من اگه هزار سال دیگه هم به دنیا بیام بازم تو روی یغما وایمیستم و میگم : شرمنده ! روزگار ما  غیر مصدق شاعر دیگه ای نداشت ! اینکه چرا یغما با هیچ شاعری به جز شاملو خوب نیست ...خودش می دونه و بس ! اینکه چرا اسم سهرابو می ذاره شاعر توسری خور کم جون !!!!! بازم خودش می دونه و بس ! اما اگه خواستین یغمارو سنگسارش کنین .از من به همه نصیحت ..یادتون باشه اول از همه نادر ابراهیمی رو خبر کنین تا سنگ اول و اون بندازه .آخه اونم یغماپرسته ! البته از یه لحاظ دیگه ! ...با این حال منم هم رنگ یغمام اونجا که میگه :  من  وارث تمام بردگان جهانم ! / من در نوازش نفس دزد تازیانه ها زاده شدم ! / برادر همسال نخستین تازیانه خورده تاریخ !  / با نسبی سرخ  / و  درخت نامه ای خون آلود  / که مرا / به یکایک آدمیان پیوند داده است  .

 با این همه... روزگار ما غیر مصدق شاعر دیگه ای نداشت !

+ نوشته شده در ۱٤ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()