shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

نام نجات دهنده را به من بگو !

مردم دلمرده و تکیده و مبهوت ...شاید که زیر بار شوم جسدهای کاغذیشان از غربتی به غربت دیگر کوچ میکردند ! آنها میل دردناک اسارت دلهایشان را در سینه های پر مکرشان خاک کرده بودند .نکند که کسی بوی تعفن دلشان را بشنود .مردم تا همیشه در حادثه زندگی می کردند .مردم تا همیشه کوچکترین قسمت ابدیت دلشان را از بی نهایت آفرینش پرورگارشان به زلالی یک قطره اشک می فروختند ...رایگان می فروختند !مردم روی وحشی ترین خاک زمین بر تمامیت ناپاک دلهایشان می لغزیدند !چون قطره کوچکی برخاک !آنها با زجری بی پایان طناب دار تو را در ذهن می بافتند آن زمان که در آغوششان بوسه بر صورتت می زدند !کسی می گفت : به خدا بی هوده است ! بی هوده است اینکه در به در در انتظار دروازه موعودی باشی که قرار بود ...قرار بود ...قرار بود روزی گشوده شود ! و گشوده نشد ! می گفت : امروز رنگ سزاوار دلت را روی عریانترین خاک ...به تباهی می کشند تو چطور می توانی چشم انتظار نجات دهنده ای باشی !؟نمی دانم ...به خدا نمی دانم ! تو به من بگو ! تو به من بگو تا کی باید خواب سبز نجات دهنده زمین را ببینم و چشمهای دلم بارانی نشود ؟! به من بگو تا کی باید پلک چشمم هی تند تند بپرد و کسی در خانه را نزند که صورتش خورشید را هم شرمنده کند ! بگو تا کی باید کفشهایم را خودم جفت کنم و توی دلم به حماقتم بخندم که : ناراحت نباش ! فردا حتما نجات دهنده از راه می رسد ! فردا ...فردا ...من از فردا بی زارم .من تا کی باید انتظار آمدن کسی را بکشم که صورتش از امام زمان هم روشن تر است ؟و قدش ...قدش از قد پدربزر گ هم که دیگر توی حیاط خانه قدیمی پای بید قدیمی حافظ نمی خواند و تابمان هم نمی دهد بلند تر است ! تا کی باید انتظار کسی را بکشم که در اول و آخر نماز ...مامان صدایش می زند : یا قاضی الحاجات ... یا قاضی الحاجات ... یا قاضی الحاجات ...

اصلا چرا من این همه کوچکم که میان شهر کثیف تو گم می شوم ! اصلا چرا بابا که مثل من و نادیا این همه کوچک نیست و خوب هم بلد است جلوی غریبه ها ی نامرد بایستد ...بابا که توی خیابانهای شلوغ شهر گم نمی شود ...اصلا چرا بابا کاری نمیکند که نجات دهنده آمدنش را چند روزی به جلو بایندازد !؟تورا به خدا نگو که به دل آدمها برمیخورد اگر او زودتر بیاید و آسمان خاکستری دل مرا آبی کند ! چرا بابا فقط توی خواب ...خواب میبیند و من ... توی بیداری هم ...

آی با تو هستم ! تو که قرار است یک روز سبز بهاری از راه برسی و حیاط خانه را پر از شکوفه های سیب کنی ! تو که قرار است بزرگ باشی ...بزرگتر از تمام آنها که میشناسمشان ! تو که از صدای شرشر باران ساز مهر میسازی ! تو که پچ پچ اطلسی را میفهمی ! تو که مواظبی شمعدانی های خانه را کسی ندزدد ...

آی با تو هستم ! تو که می دانی نامرد در سیاهی افکارش فقدان مردانگیش را پنهان می کند .تو که می دانی همکاری حروف سربی تا به ابد بیهوده است ...تو که می دانی !!!! آی نجات دهنده ! با تو هستم .من به خدا قسم از عناصر چهارگانه زمان همیشه اطاعت کرده ام .عناصر چهارگانه ای که کارتدوین نظامنامه قلبم را کار حکومت محلی دوران می دانستند یادت که هست !!!!.من دوست خدا بودم .هنوز هم هستم .همین دیشب با هم تا اورانوس قدم زنان رفتیم ! خیلی هم بهمان خوش گذشت !جای تو خالی !خودش گفت که اجازه نمی دهد کسی اذیتم کند ! خودش گفت که همیشه مواظب  است مبادا که شاخه های شمعدانیهای خانه را کسی بشکند ! خودش گفت که من نباید بترسم اگر که گرگ آمد و پشت در خانه زوزه کشید ! خودش گفت که او یا قاضی الحاجات خانه دل همه ماست ! خودش گفت ! من هم نمی ترسم .اما ...تو به من بگو ! بگو نمیشود نجات دهنده آمدنش را چند روزی جلو بیندازد ...!!!؟؟؟اصلا نام نجات دهنده چیست !؟ آی خدای خوب ...خدای خوب که تبار خونی گلهایت مرا به زیستن متعهد کرد ...به من بگو ...نام نجات دهنده چیست !؟

+ نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()