shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

آخر هفته با من و مریم و ماتیک های صورتی

برگشته ام خانه . بعد از سه روز ِ خوش و لذ تبخش و دوست داشتنی ، درست در آغوش ِ دریا . به خیالت آدم باید دیوانه باشد که خودش در حاشیه ی خزر زندگی کند و آنوقت برای تعطیلات باز برود توی آغوش ِ دریا ؟ خب این هم حرفی می باشد ، حالا حتما به خیالت دیوانه تر می آیم اگر برایت بنویسم اصلا از شهر خارج نشده ام و درست توی همین شهر ِ کوچک ِ ساحلی ، رفته ام تعطیلات . بعد از یک سال دوباره مریم را دیدم ، اگر بدانی چقدر برنامه هامان برای با هم بودن ، توی این  تعطیلات کنسل شد و نشد ، اگر بدانی چقدر هی برنامه هامان را تعطیل کردیم و تعطیل نکردیم ، هی حرص خوردیم و هی دوباره برنامه چیدیم .  هوا هم که  شده بود نور علی نور ، یعنی آخر ِ بدشانسی ، شوخی که نیست پاییز ِ شمال ، اگر فکر کرده ای باران به قول و قرارهای من و تو رحم می کند سخت در اشتباهی . تمام ِ چهارشنبه را یک بند باران بارید . و اخم های ما رفت توی هم و هی غصه خوردیم پشت ِ غصه ، شب موقع خواب هی خدا خدا کردیم پنج شنبه را باران نبارد ، صبح با صدای چک چک ناودانها پریدیم از خواب ، ظرف ِ چند ثانیه ، از سر و سینه ی زمین ، سیل سرازیر شد پایین ، سیل که می گویم یعنی سیل هااااااااااا . یعنی باران بارید هر یکی قد ِ یک دانه توپ ِ پینگ پنگ ( حالا با کمی اغراق ) . صبح پنج شنبه به کلی نا امید شده بودیم از دعاهامان . و  هی فین فین ِ من ، آلرژی ام بدجوری چسبیده بود بیخ ِ گلویم را ، ته اش به این نتیجه رسیدیم که خب ، فوقش تمام ِ ساعات ِ تعطیلاتمان را توی اتاق ِ هتل می گذرانیم و از همان بالا ، دریا را که انگار تا نیمه خزیده بود توی اتاقمان ، و بازوهاش را پیچیده بود دور ِ تنمان ، تماشا می کنیم . اما ، خب ، خبری از دریای آرام ِ آفتابی و آبی نبود ، باران می بارید و دریا خاکی شده بود ، باران می بارید و موج ها می کوبیدند به صخره ها .... دریا می غرید انگار مثل ِ آسمان . غصه امان گرفته بود از این برنامه ریزی ِ تعطیل شده  ، با این حال اما ، عمرا حاضر نبودیم بی خیال ِ تعطیلامان بشویم . آخر تو فکر کن چقدر آدم حالش گرفته می شود وقتی بعد ِ عمری از این جور برنامه ها برای خودش بریزد و بعد یکهو هوا همه ی برنامه هاش را بریزد توی مخلوط کن !!!  سایز ِ دلمان را همچین بگی نگی چند شماره ای بزرگ کردیم و گفتیم بادا باد ، ... مریم آمد  . اما سرماخورده و فین فین کنان ، بس که زیر ِ باران بی چتر خیس شده بود طفلکی ، تمام ِ شب را توی اتاقمان ناله کردیم . مریم از درد استخوانهاش ، من از فین فین و عطسه و بینی ِ قرمز شده ، آنقدر که این آلرژی چیز ِ مزخرف و چرت و پرتی است نیمه هاش شب دیگر گریه ام در آمده بود . . جمعه صبح هوا کمی ابری شد ، و درست قبل ِ آنکه تختمان را ترک کنیم ، خوشگل ترین آفتاب ِ دنیا از لا به لای پرده های نیمه باز اتاق ِ دویست و هفت ِ شمالی ،  سرکشید داخل ، آرام و خرامان خزید روی تنمان و قلقلکمان داد و جیغ و داد و هوارمان را در آورد :" آفتااااااااااااااااااااااااااااااااب شد !!! " باور کن هیچ چیز بیشتر از آفتاب ِ جمعه نمی توانست شادمانمان  کند آن هم با آن باران ِ تندِ پنج شنبه و چهار شنبه . از اینها بهتر تر برایت بگویم که فین فین ِ من تعطیل شده بود . آلرژی کجا بود ؟

هتل خلیج جای دنجی بود ، درست در کناره ی دریای خزر ، آرام و سوت و کور . مدتها بود که هیچ کداممان همچین سکوت ِ محضی را تجربه نکرده بودیم . این رخوت ِ صبح های کشدار ِ آفتابی ، این "هر چه بادا باد " ، این "  به حال ِ خودت رها شدن " ، این " دنیا و هر آنچه در آن هست و نیست به درک " ، این "خودم"  ، این "خودت"  ، اینها همه اش تکه های گمشده توی روزمره گیهامان بود انگار  که پیدا نمی کردیمشان  هیچ جای دیگری ، جز در این گوشه ی خلوت و دنج ِ شهر ِ کوچک  ِ ساحلی ، جایی که انگار موج ها توی آغوشمان بودند ، ....و دریا که آبی تر شده بود انگار ، و روزهای آفتابی امان که دلنشین بودند چقددددددددر .  تعطیلاتمان توی پیاده روی های طولانی ، دریا نشینی های گاه گاه ، خریدهای ریز ریز ، دردودل های یواشکی ، ماتیک های صورتی ِ خوش رنگ ، و کلی کار ِ کوچک ِ " هر چه دلم خواست " ِ دیگر گذشت ، . مریم عصر ِ یک شنبه رفت ، و تمام ِ عصر ِ یک شنبه را باران بارید چققققققدر . یعنی می خواهم بگویم شانس آوردیم در حد ِ خدا  هاااااااااااااااااا ....

امروز ششمین روز ِ مهر ماه است . هوا ابری و سرد ، باران تازه بند آمده .  من پولیور ِ سبزم را می پوشم و  لیوان ِ داغ ِ چای را سر می کشم تا کمی گرم بشوم ، بعد می ایستم  رو به روی آینه و ماتیک ِ صورتی ِ جیغ را آرام و با حوصله می کشم روی لبهام . یاد ِ شبهایی می افتم که  ماتیک های صورتی را از کم رنگ تا جیغ مرتب می کردیم و میکشیدیم روی لبهامان و هی هر هر می خندیدیم .  بدی تعطیلات این است که همیشه خیلی زودتر از آنچه باید تمام می شود ... این عقربه های لعنتی به آدم خیانت می کنند انگار ... هووووم ...

پ.ن: دلمان برایت تنگ می شود مریمی جانم :-*

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٦ ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط نیلوفر روي ديوار دلم يادگاري بنويس ()