shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

نام اورا به خاطر داشته باش !

نامش را نمی دانستم .شاید یکی از الهه های یونان باستان بود ! زئوس ...النئوس ...یاشاید هم آخرین بازمانده از اوراتئوس کبیر که حتما وصفش را شنیده ای ! شنیده بودم که یک بار در تمامی  تاریخ پر شکوه خویش پادر مسیر کج زمان گذاشت و به افسانه های تاریخ یونان پیوست .آنجا که از عهد باستان طرد شد ...ساکت ! خاموش !تنها !غرق در شکوهی بی بدیل با چشمهایی که ظلمت را هم یارای مقاومتش نبود .اورا به دیار ناپاکان ابدی تبعید کرده بودند .چرا که نتوانسته بود چون یک الهه مقدس پاک شود از هر آنچه نامش را به تباهی میکشید .روحش ناصاف نبود ...زبر هم نبود ...شاید که تجربه دنیای هزارو پانصد ساله آموخته بودش  که هر تار گیسویش را کسی خواهد شکست ...اگر که چشم هایش در بند هیچ جسم  پلیدی  نباشد !در سکوتی که به افسانه شباهت داشت آنجا ...میان شکوه خدایان مقدس طرد شده جای گرفته بود با چشمهایی که تاریخ را هم  به  جنون میکشید ... سنگهای خیانت هزارو پانصد ساله اش را برهم میچید !

ـــ من گناهکار نبودم ! من تنها به تمنای روح  ...جسم را به بهایی ابدی فروختم .چون کودکی که هر چه پاهایش بزرگتر میشود بالهایش کوچک و کوچکتر ...و این طبیعت جسم است ...طبیعت جسم ...زمان مرا نخواهد بخشید ...چرا که گستاخانه به او خیانت کردم .اما ...آخر اوهم بویخیانت می داد ...بوی تند خیانت ! او که خدایان را هم تقدسی شگرف داشت ...بوی خیانت می داد !چون رودخانه ای ساکت ...خاموش و بی جریان ...بدون هیچ طغیانی ...در کمین مکر خویش بر من می تاخت ...برمن با شمشیری آخته می تاخت ...با برنده ترین چشمها ...نه ..پشیمان نیستم !چرا که عشق باراتئوس اندوهی شگرف را به من آموخت ! اندوهی شگرف و من ...من قرنها در انتظار مردی بودم که اندوهگینم سازد ...مردی که میان دستانش چونان گنجشکی در خواب بگریم و او تکه تکه هایم را چون پاره های بلوری شکسته گرد آورد .عشق او دست به دامان جادو شدن را به من آموخت  حال آنکه من  سالهای سال با سحر و جادو بیگانه بودم !چشمهایش مرا به شهر اندوه برد .جایی که پیش از آن هرگز قدم در میان مناره های باشکوهش نگذاشته بودم .نه تا آن زمان که در بستر گالاتئوس نفس میکشیدم... او به من آموخت که انسان بی اندوه تنها سایه ای از انسان است که روحی در کالبد ندارد ...روحش را به هیچ می فروشد !ومن ..من روحم را به بهایی ابدی فروختم .دخترک بی تجربه ! تو چه می دانی که طغیان عشق چه جنونی بر روحت می بارد ... گذران زندگی بدون جنون معنا ندارد ! که اگر نباشد اندام عریان زمستان تا به هیچ جامه برتن نخواهد کرد ...بهار هم طراوت از عشق وام میگیرد .اینک می دانم که اندوه غربتیان در شب سیاه چند برابر میشود ...اینک هر غروب زیباترین جامه هایم را به تن می کنم ...برسینه ام عطر می پاشم ...و راهی دیار ماهی گیران و خدایان  مقدس میشوم ...!داستانش را که حتما خودت  خوب می دانی !تاریخ در من تکرار میشود چرا که من تنها بازمانده خدایان سرزمینهای مقدسم !مرا به یاد داشته باش !

و او بازمانده تمام عشق ها و خیانتهای افسانه ای باستان است !آنجا که نامش را پای کتیبه های خدایان مقدس حک کردند ! او را به نام ونوس ...آخرین خدایگان عهد اوراتئوس کبیر می شناسند ! نامش را تا به ابد به یاد داشته باش آنجا که در چشم های من خیره شد : من آن زمان که عشق اندوه را برای بازماندگانم به ارمغان آورد زنده خواهم بود ...هرچند که امروز در آتش خیانت خویش خاکستر میشوم !

+ نوشته شده در ٩ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()