shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

اینجا خانه من است ...تو باور نداری ؟

یغما میگفت :دلم می خواست قایق کاغذی ام را در جوی آب رها کنم و پی اش بدوم ببینم تا کجا می رود .حالا شده حکایت من که بدجوری دلم هوای قایق کاغذی را کرده که مادربزرگم درست میکرد .از همانها که توی حوض قدیمی شنا میکرد و هم بازی ماهی قرمزهای بازیگوش توی حوض میشد .و ما ...ما که توی دلمان قند آب می کردند با این همه شادی .! نمی دانم تا به حال اضطراب هیچ بال و پری سیمای قلب تو را به سایه ای تلخ نشانده یا نه !؟ نمی دانم تا به حال پرواز را که دیده ای باورهایت از اوج هزارن پایی  آسمان دلت به پایین سقوط کرده یا نه ؟من هیچ نمی دانم .با این حال خیال هم نمی کنم سیاهی تا همیشه مثل خاری گزنده میان چشم و تماشای نگاهت جا خوش کند ! فراتر ...میان خورشید و خوشه پروین شاید حتی بتوانی نهیب داس را هم چاره کنی .اگر که راه و رسم مزرعه داری را خوب بلد باشی .و شاید اگر حواست هم جمع باشد بتوان خنجر زمان را هم میان لب و لبخند بشکنی ! باور کن که میان لحظه و خاک تا به ابد هم ساقه گران بار هراس ریشه ندارد ! گاهی هم میشود به انجام دنیا فکر کرد و به ابدیت گلها پیوست ! آفتاب برای دل نگران نرگس توی باغچه تمام عمر افسانه پژمردگی سر نمی دهد ! می دهد ؟؟؟!!! درخت هم که ...با یک دنیا سخاوت سایه اش را که رایگان می بخشد هیچ ! نقش بی کران مهربانی دل آدمها را هم تا به ابد به جان می خرد آنجا که خط خطی های یادگاری من و تو بر پیکرش نقش خاطره می زند ! نقش خاطره راهم که خودت خوب می دانی باران هم یارای شستنش نیست ! نقش خاطره باقی می ماند تا شاید هزاران سال بعد ادمها بدانند که روزگاری کسی بوده که انگشتهایش حتی برنده ترین خارها را نوازش داده ! کسی که لبانش به پرتو شوکران محبت دل آدمها تا به همیشه گل لبخند بخشیده ...شاید هم او همان باشد که وزش نسیم فراموشی هدیه ای ناشناس از دل و دلدادگی توی بغلش رها کرد .مگر نه اینکه هر هدیه ابدیتی ست ؟! شنیده بودم که میگفت : نهال از طوفان می هراسد ! اما شاید به یاد نداشت که طوفان هم ریشه دارترین نهال را چاره نیست !

قبول ! قبول که بیداری مرا اندوهی جادو کرده بود .قبول که سیب باغچه خانه ام را پنجه دیوی پلید ربوده بود .قبول که رویا فروش دوره گرد آوازه خوان تا به ابد نشانی خانه مرا به یاد نخواهد داشت .قبول که دیگر قصه هایم صدای چکاوک نمی دهد .بادبادکها راهم باد بی خبر با خودش برده ! شاید هم دزیده باشد ! نمی دانم !دلخوش بودم به اینکه میان شهر کوچکم اگر که دیواری نباشد آدمها همدیگر را ه سر کوی و برزن دیدند به هم  لبخند بزنند .تنه نزنند ! خیال میکردم اگر بادبادکهای آسمان شهرم را حراج کنم آسمان دل آدمها یاد بادبادکهای خودش می افتد ...دلتنگ مهربانی دل آدمها می شود ! اما ...یک جورایی ..نمی دانم شاید خنده گلی در خواب بوده باشد ! شاید هم ...به هرحال هرچه که هست دست پاروزن قصه های دلم را بسته ! دنیاست دیگر ...کاری نمیشودش کرد ! اما راستش را که بخواهی هنوز هم در پی صبحی بی خورشید میگردم تا برای خودم باشد .این که با هجوم گلهای آواره چه خواهم کرد ....خدا می داند و بس ! از شب بدون ماه هم هنوز که هنوز است می ترسم ! با آن همه شبیخون روزنه ها که نمی دانم از کجای روزگار روی سرمان می ریزند !؟ببین ! شاید موج ها به صخره های خیالمان برسند ! شاید از دریا و ستاره و خوشه پروین جدا افتاده باشم ...شایدبادبادکهایمان را باد بیخبر دزدیده باشد !شاید ...شاید سالهای سال یادمان داده باشند که عروسکهایمان را با مداد و قلم و کاغذ عوض کنیم ! شاید ...اما هنوز هم دلمان در میان تمام دلواپسی های روزگار پی آغوش خدا میگردد .هنوز هم دلتنگ که میشویم باورمان است که آغوشش بی منت ترین آغوشهاست برای تمام لحظه هایی که آسمان دلمان ابریست ! نمی دانم شاید تو تا به هرگز ندیده ای تن عزیزترین دوستانت را خاک چه بی رحمانه می بلعد اگر ندیده ای که خوش به حالت درد بدیست دیدن آن همه عشق و ایمان و پشتکارو گذشت که غرق خاک میشود و این گورستان لعنتی که بی رحمانه مردگانش را شماره میکند ! با این حال من که می دانم روزی که بروم نه کسی یادی از من خواهد کرد و نه کسی برای شعرهایم حتی یک شمع روشن خواهد کرد با این حال هنوز هم دلم به گل امیدی خوش است که شاید روزی بی خارترین گل دنیا را در سبد آرزوهای طلایی رنگم بنشاند !شاید ...

اینکه چرا خیال کردی که من دیگر هرگز نخواهم نوشت و برایم نوشتی :می دانم که دیگر نمی نویسی را خود من هم نمی دانم ! مگر نه اینکه اینجا خانه کوچک تنهایی های دل  من است برای تمام لحظه هایی که دلتنگم .!؟؟؟نکند تو شک داری !؟ راستش من نیلوفر جدید هم بلد نیستم بسازم به همین نیلوفر قدیمی دلخوشم .هرچند که دلش گرفته باشد .در این خانه را هم که می گویی ...تا به همیشه باز است چه به روی دوست و چه به روی دشمن .پس هرکسی هم می تواند بیاید و کوله بارش را لحظه ای به زمین بگذارد و بعد برود !  اختیارش هم دست من نیست که اگر بود ...مهم این است که من بدانم تو دوستی یا ... که اگر دوست باشی توی خانه ام می مانی و با دلتنگیهایم دلتنگ میشوی و با خوشی هایم به آفتاب سلام دوباره ای می دهی ! رهگذرها می روند باید دید دوست می ماند یا ...با این حال من هنوز هم دلم هوای بغل کردن خدارا دارد .هنوز هم به سیبی کوچک خشنودم هرچند که دلم خط خطی شده باشد ...هنوز هم صبح به صبح به آفتاب سلام می دهم حتی اگر دلم دیگر دل نیلوفرایرانی  نباشد که البته هست !...کسی هم نوشت که من نیاز به تسلیت ندارم .بد هم نمی گفت ...من هم نخواستم کسی برایم دل بسوزاند .آنقدر توی روزگار آدمها نفس کشیده ام که بدانم میان دنیای حقیقی هم دلشان برای هم نمیگیرد چه رسد به دنیای مجاز که هر کسی ساز خودش را می زند ... اما گاهی این دنیای مجاز حرفهای تازه ای برای گفتن دارد .گاهی  هم  یک جمله کوچک آنقدر دلت را غمگین میکند که نمی دانی چه کنی ؟؟؟؟؟من اگر نباشم نه تو برایم دلتنگ میشوی و نه هیچ کس دیگر و این رسم دنیای مجاز است . گرچه ...گفتم که دنیای مجاز داریم تا دنیای مجاز ......اما ...من خواهم نوشت حداقل تا روزی که دلم هوای نوشتن از تمام ناگفته هارا داشته باشد درخانه ام را هم تخته نمی کنم .راستی کی بود که میگفت به کسی قول نوشتن نداده ایم تا امروز قول بدهیم که نمی نویسیم ؟؟؟؟؟ مساله اینجاست که من اصلا یادم نمی آید که توی این چند روزه جایی گفته باشم که نمی نویسم .حالا اگر کسی نمی خواهد نوشته هایم را بخواند دلیل نمی شود که جار بزند این دیگر نمی نویسد ....میشود ؟؟؟؟؟اینکه گفتی من تا به حال دلتنگیهایم را توی خانه کسی خالی نکرده ام چندان هم  درست نیست .شبی که خیلی خسته بودم ...شاید دلم از تمام دیوانگیهای یک روانی بی مغز به درد آمده بود دلتنگیهایم را جایی خالی کردم .هرچند که هنوز که هنوز است بابت تمام  چرت و پرتهایی  که توی خانه اش دیوانه ای می نوشت و او هم مجبور بود حذف کند چیزی پرداخت نکرده ام ولی خواستم بگویم من این چیزها را هرگز فراموش نمی کنم .به یاد دارم تا همیشه ....اما راستش را که بخواهی  اینجا تنها جاییست که هوای دلم را ابری نمیکند ...تو که گفتی نیلوفر را گمش کردی راحت شدی ...با تو هستم ! اگر دیگر نوشته هایم دلت را زده بهتر است که راه خانه ام را گم کنی .چیزی که زیاد است نویسنده وبلاگ که بروی و چند صباحی هم آنجا کامنت پرانی کنی . من همینم .نمی توانی نیلوفر را عوض کنی ...اما اگر می توانی ...بسم الله ...اینجا خانه من است با تمام نا امیدیها و امیدواریهایش .اینجا خانه کوچک دل من است... حداقل تو دیگر باور کن که من اگر می نویسم برای دل خودم می نویسم نه برای دل هیچ کس دیگری ... چراغ خانه ام را هم امروز روشن کردم تا کسی نگوید این دخترک اراده ندارد !!!!!!!گفته بودم که ...خانه را با هم می سازیم ...دوش به دوش هم آجر به آجرش را با هم می سازیم ...یادت که هست ؟! 

+ نوشته شده در ۸ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()