shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

دنیایمان را شاید که از نو بسازیم !

سالهای سال سجود طراوت امید ...مثل خوشبختی ثابت آئینه ها روی زانوهای آدینه مینشست .صبح ها آفتاب که سر میزد مامان برای پامچالهای گوشه باغچه یک سبد ستاره میبرد .و یک سبد هم نان و پنیر و سبزی .صبحانه را دور هم میخوردیم .بعد با یک دنیا آرزوی طلایی رنگ کیفمان را به دوش میگرفتیم و میرفتیم قله های الفبای دنیای کهن را فتح کنیم .یادش بخیر ... راستش را که بخواهی من هیچ وقت خدا تاریخ را دوست نداشتم .از بس که سرشار بود از یک عالم دروغ های رنگ رنگی . هر ملتی هم به نفع خودش مدام تحریفش میکرد .تازه هیچ ملتی هم ملت دیگر را تاب تحملش نبود .مدام یا  بر هم می تاختند یا شاخ و شانه میکشیدند ...از حرفهای خانم علوم هم که سر در نمی آوردم .همیشه از بالای آن عینک درشت ته استکانی با آن چشمهای نافذ و سرد و ماهی وار به چشمهای من خیره میشد و کلی داد سخن می داد که : زمین ـــ دوست دیرین تمام دوران معصومیتهای من که هرشب با هم یک دنیا  شاپرک بازی میکردیم ــــ را یک نیروی مافوق طبیعی با کلی معادلات مجهول و نامجهول  به نام نیروی جاذبه توی فضا مثل یک قلوه سنگ... معلق نگه می دارد .به من یکی که خیلی بر میخورد .انگار که  طفلکی  زمین بنده خدا خودش این وسط هیچ کاره بوده ....ریاضی را هم که دیگر نگو با آن همه عددو رقم و معادله و علامت بی سروته که آخرش هم نفهمیدیم کجای معادلات زندگی به کارمان می آید؟؟؟ !  دوستش نداشتم چون نمی گذاشت من صدای گنجشکهای آن سوی پنجره آبی رنگ کلاس را بشنوم .و نقاشی ... با آنکه همیشه  عاشق کشیدنش بودم و یک عالم خاطره قشنگ داشتم برای ترسیم ..حرصم در می آمد وقتی می دیدم خانم معلم با آن خنده تکراری که دیگر روی صورتش ماسیده بود اصلا نمی پرسید چرا شاپرکهای توی نقاشیم را سیاه رنگ زده ام .و من...من  تشنه پرسیدنش بودم ؟؟؟؟؟ ... زنگ ورزش از همه بدتر بود .با آن معلم  گنده اش که خیال میکرد آخر هیکل ورزشکاریست و کلی هم مثلا فعالیتهای مستمر داشت .روی صندلی چوبی که من هرگز نفهمیدم چطور تاب تحمل وزنش را داشت  لم می داد و شکلات به دست مدام توی سوتش جیغ میزد تا مبادا کسی خیال کند که خوابش برده .به قول ترانه : خانم ورزش با چشمهای باز و سوت به دهن می خوابید !!!!!یک وقتی هم یکی از بچه ها از مادرش شنیده بود که خانم ورزش خواهر دوقلوی هیتلر است ! حالا این که هیتلر که بود من آن موقع ها نمی دانستم .اما ترانه میگفت : باید اسم آقا مدیر جدید باشد که خیلی هم بداخلاق است !

دبستان را به خاطر همین چیزهایش دوست نداشتم .هر چند خاطره خوش زیاد دارم .از مهربانی معلم عزیز کلاس اول گرفته تا دوست صمیمی بودن  با معلم کلاس پنجم (خانم کمالی )که هنوز که هنوز است توی خیابان که مرا میبیند میخندد که : دوست  کوچولو کجایی ؟؟؟؟ یاد دوست قدیمی ات نمی کنی ؟؟؟ با این حال از بس دختر خوبی بودم و درس می خواندم شک هیچ کس نمی رفت که من چقدر از دبستانمان بیزارم . میبینی !آن موقع ها خوب بلد بودم فیلم بازی کنم ...حالا اما ... زنگهای تفریحمان کوتاه بود درست مثل قد تمام بچه های کلاس .ودیوارها که آنقدر بلند بودند که همیشه خیال میکردم اگر از آنها بالا بروم حتما دستم به دستهای خدا میرسد .جریمه هم هیچ وقت برای خودم ننوشتم .روزهای جمعه انگشتهای ترانه که از نوشتن جریمه های همیشگی ورم میکردو تیر میکشید کلی تمرین میکردم تا خطم شبیه خط ترانه بشود که جریمه های باقی مانده اش را بنویسم .گاهی خانم معلم میفهمید و تنبیهمان میکرد ...گاهی هم ...اما آن تنبیه کوچولو ..خب آن هم برای خودش عالمی داشت !به هر حال دستهای ترانه که ورمهایش میخوابید .بعد غروب که میشد میرفتیم کنج حیاط قدیمی پدربزرگ که بوی بهار نارنجش مستمان میکرد و تاب بازی میکردیم .پدر بزرگ هم با آن کمر درد همیشگی حافظش را زیر بید قدیمی رها میکرد و تابمان می داد .تا دلمان از تنبیه ها نشکند دوباره دوست شاپرکها باشیم ! جای بوسه هایش هنوز که هنوز است روی گونه ام خالیست !... وقتهایی هم که او نبود علی می آمد با آن سه چرخه صورتی رنگش که همیشه با زنجیر طلایی رنگی دنبال خودش میکشید و هی پز می داد که این بزرگترین ماشین بچه های محله است !!!! علی از آن هم بازیهای وروجکی بود که شیطنتهایشان تمامی نداشت .من و ترانه را مجانی سوار ماشینش میکرد بقیه بچه ها اما یکی یکدانه سیب می دادند .آخر ماشین او با ماشین بقیه خیلی فرق داشت .توی عالم بچگی کلی برای خودش بروبیا داشت ! همیشه هم از فرط قند خوردن یه چند تایی از دندانهایش به میهمانی قندان می رفتند ...با این حال با یک دنیای قشنگ رنگ رنگی خیال داشت بزرگ که شد آقای مهندس بشود بعد برای من و ترانه یک خانه بزرگ طلایی رنگ بسازدکه  توی باغش یک عالم درخت سیب باشد و یک تاب که همیشه خودش  تابمان بدهد دور از چشم امید ...و یکی یک دانه هم ماشین صورتی رنگ برایمان بخرد که هم رنگ ماشین دخترانه خودش باشد ...

نمی دانم چه شد که اینها را نوشتم .اما حالا که می نویسم باورم نیست که آقای مهندس دوره بچگیهایمان یک سالی میشود که خاطره کودکیها را با خودش به آسمان برده ! دوماه بعد فارغ التحصیلیش قبل از آنکه فرصت کند خانه طلایی رنگی بسازد با یک دنیا آرزوی بزرگ رفت تا به خدای خوب سلام دوباره ای بدهد ...مثل ترانه ..گرچه علی دیرتر رفت ... شاید اگر سرطان مجالش میداد ...نه ... با تمام خاطره های خوش دوران کودکی خیال نمیکنم اگر خانه ای هم میساخت بدون ترانه ای که تویش آواز بهار برایمان بخواند  اصلا خانه ای میشد ...با تمام اینها که گفتم  زندگی هنوز در جریان است .مگر نه اینکه امروز صبح خورشید سلاممان کرده !!!!!من زنده ام ...من هنوز زنده ام ... پس یک بار دیگر سلام زندگی ...

+ نوشته شده در ۳ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()