shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

شاید وقتی دیگر ...

امروز هیچ حال و حوصله نوشتن ندارم .راستش چند وقتیست به سرم زده در این خانه را تخته کنم و خیالم جمع ...بروم پی کارم .آخر وقتی مال دنیایی از این جنس نباشی قلبت را که هیچ ...باورهایت را هم از یاد میبری ...اصلا شاید نوشتنت را هم فراموش کردی از بس که چیزهای عجیب و غریب میشنوی آن هم از آدمهایی که هیچ انتظارش را نداری .بعد باید بنشینی و هی فکرو خیال کنی و به این فکر درهم برهمت فشار بیاوری تا ببینی کجای کارت اشتباه بود که به اینجا رسیدی ؟؟؟/شاید نباید میان این دشت بی روزن که هرکسی از راه میرسد حرف خودش را میزند تا این همه حقیقی میشدی ! تا آدمها خیال کنند که می توانند ...نه ولش کن ..هوای حوصله ام را از این که هست ابریتر میکند . خب به خیالم بالاخره کودکیهای من هم به یغما رفت آن هم در بدترین شرایط موجود .راستش این روزها به اندازه تمام سالهایی که پشت سر گذاشته ام آلوده دنیای آدم بزرگها شده ام .یک عالم خبرهای جوراجور و صد البته ناجور به گوشم رسیده که تا آمدم یکی را هضم کنم یکی دیگر علم شد روی سرم .شاید هم تقصیر خودم بوده .به قول یکی : میان دنیای مجاز باید که مجازی باشی ! ببینم ...اصلا تو می دانی مرگ یک باور یعنی چه ؟؟؟!!! می دانی وقتی یک باور بمیرد و تو میان ناله های سوگش بوی آن اقاقیای قدیمی را بشنوی که دیگر تا به ابد نای جوانه زدن ندارد و میان انگشتان بی رحم یک غریبه با التماس به چشمهای تو خیره شده که بیا و کمکم کن ...و تو که نمی دانی چطور میتوانی مشت محکم این غریبه را با دستهای کوچک و کم طاقت خودت باز کنی ...دلت قد یک دنیا غمگین میشود .بدجوری غصه دار میشوی .بعد مجبوری روی خط غم هی راه بروی و راه بروی و راه بروی  تا به هیچ برسی آخر سر هم تنها درد کف پاهای تاول زده برایت بماند و درد یک دل دلتنگ که به خودش هی نهیب میزند که دیدی : حتی نتوانستی دستش را بگیری ! این روزها انگار که در سیاهی شب یک فانوس کوچک کم نور به دستم داده اند و میخواهند تمام تاریکیها را با همان نور کم بشکافم و به خورشید برسم اما ...تو را به خدا تو دیگر باور کن که این کار من نیست .با یک دنیا خستگی این دیگر کار من نیست .

حکایتم شده حکایت آن درخت بید قدیمی پای آن برکه قدیمی که بوی خاطرات  دوران معصومیتها را به یاد می آورد .یک بید قدیمی با یک عالم خط خطی های یادگاری روی تنه اش و یک عالم قلب کوچک دلگیر که دیگر به هیچ امامزاده ای دخیل نمی بندند و یک عالم شعر قدیمی : تو را من چشم درراهم شباهنگام .!!..برگهای این بید قدیمی در لالایی برکه انگار که به خوابی ابدی فرو رفته اند .حوصله دلتنگی دل آدمها را ندارند .بهارشان هم حالاحالا ها از راه نمی رسد زمستان برای ابد ...این میان صدای مامان هم هست ...و نگاه آن خورشید کوچک که با پنجره اتاق آبی دلم آمیخته و نمی دانم چرا این روزها صدایم  که میزند تا این همه دلتنگ است ؟دیشب هیچ حال خوشی نداشتم .دری باز کرده بودم به شبی تاریک به سردی خاک .انگار که گورستان به خوابهای طلایی رنگم تابیده بود .بازیهای دنیای کودکی روی سنگهای یکدست سیاه پلاسیده بودند .معنی اش را خودم هم نمی دانم .هر چه که بود خواب خوشی نبود .شراره صبح فتوا داد از بس این روزها از درودیوار روی سرمان خبر مرگ و موت نازل میشود تو شبها هم خواب های چرت و پرت میبینی ! خب بدهم نگفت ! با این حال صبحی رفتم و پای یکی از همین گورها که صاحبش را نمی شناختم نشستم تا آلوده آفتاب جایی بشوم که خانه آخر تمام آدمهاست .و حتما می دانی که آنجا که هستی چقدر یاد تمام گناهان کرده و نکرده ات می افتی .تورا به خدا شراره اینجا را که خواندی نیا و هی غر نزن که مگر آفتاب گورستان و آفتاب بقیه جاها با هم فرق دارد ؟ مگر تو هفتاد ساله ای که هی حرف از غم و غصه میزنی و حرف از رفتن .نه ...یادم هست چند ساله ام لازم نیست تو مدام یاد آوری کنی ! اما مگر پوپک هفتاد ساله بود ؟ یا علی ؟ یا ترانه ؟ یا محمد رضا ؟؟؟؟ خدایشان بیامرزد ! راستی ۸۴ چقدر عزیز از دست داده ایم و این ۸۵ دلگیرهم که نیامده یکی دیگر را پرپر کرد ! به خدا قسم من خوبم شراره .این همه پاپی ام نشو .فقط کمی خسته ام و حال و حوصله ندارم .آخر بدجوری این مدت با مشتی کابوس همراه بوده ام .انگار که قصه از یک شب قدیمی آغاز شد بعد به خورشید رسید حالا هم از مرز تاریکی میگذرد .اما ...خیالت راحت باشد ! خلاصه میگذرد .راستش دنیای من هرگز به تلخی نوشته هایم نبوده و نیست .من کم لطفم .گفتم که وقتی خسته باشی همه قشنگیهای دنیا برایت رنگ میبازد .اما قول میدهم حالم که جا آمد یک بار دیگر به آفتاب سلام کنم و به تو ...و به تمام آنها که مدام پی ام را می گیرند  .حالا اما ...

+ نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()