shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

برای عزیزترین گلی که خدا در باغچه کوچک دنیایمان کاشت !

تمام شب مهربانیهایت را مثل یک عروسک عزیز در آغوش گرفته بودم و حس میکردم در تاریکترین شب سال روشنایی ماه را به بغل گرفته ام ..یک بغل مهربانی ...یک بغل عشق ... روشنایی ... تجربه اش کرده ای .میدانی چقدر شیرین است .تمام شب بوسه هایت ...بوسه هایی از جنس خوبیهای نامحدود گونه هایم را نوازش می دادند .تمام خنده هایت برای من بود تمام خوبیهایت و تمام آن چشمهای دوست داشتنی که نگاهشان را پشت یک دنیا صداقت و مهرو صفا پنهان می کردی شاید که کسی به خیالش برسد قصد حمایت داری !.یادش به خیر ...نشسته ام  اینجا و دارم  سایه های سپید درختان کاغذی عهد عروسکها را دوره میکنم آن کتاب مصور خورشید که با رنگین کمان عشقی ابدی برایم رنگش میزدی و نامش را دوتایی با هم گذاشته بودیم :کتاب فردا ....یادت که هست ! مگر میشود یادت نباشد !؟ آخر همیشه میگفتی: فردا یک عالم چیزهای خوب با در انتظار توست .فردا یک عالم خاطره خوش برایت هدیه می آورد ..فردا ...فردا ... آن کوچه های خاکی معصومیتهای رنگ رنگی را یادت هست ؟...و آن سالهای رشد غریب حروف پریده رنگ الفبا ی کلاس اول :آب ...بابا نان داد ...سارا سیب دارد ...آن مرد با اسب آمد ... آن روزهایی را که سارا در تمام کتابهای کودکیم جار میزد: سیب ...سیب دارم .و توهم  که همیشه در باران می آمدی یک سبد سیب به دست داشتی ...از آن سالهای میزهای خسته و چوبی دبستان حرف میزنم .من می ترسم و اشکهایی که پاکشان کردی : دختر به این بزرگی ! مدرسه که ترس ندارد .سالهایی که یاد گرفتم تاریکی را تاب بیاورم و نترسم اگر کسی  چراغ خانه امان را دزدید ...و نترسم اگر کسی مهربانی تمام آنهارا  که میشناختم و میشناختی به یغما برد ونترسم اگر کسی تمام خوبی ها را برای خودش برداشت و سهم مرا هم نداد ...  آن سالها که یاد  گرفتم نترسم از تنهایی ...یاس ...درد ...مرگ ...یاد گرفتم روی پاهای خودم بایستم و بخواهم که باشم ...و بخواهم که سهمم را خودم ...تنها خودم پس بگیرم و نه کس دیگر ...تنها به دستهای خودم تکیه کنم و محتاج دستهای هیچ بیگانه ای نباشم کهاگر زمین خوردم  از زمین بلندم کند ...سالهایی که یاد گرفتم هرچند که دیگر اعتمادم از ریسمان سست عدالت قانون بالا نرود ...هرچند که قلب مهربانیهای مردم شهر را در گوشه و کنار ببینم که تکه تکه اشان می کنند  ...هرچند که چشمهای کودکانه معصومیت عشقی را با دستمال کثیف خاطرات تلخ گذشته که هنوز که هنوز است چشمهای تو  را به باران می نشانند... ببندند ...بایستم ..محکمبایستم  ..با اراده ...قوی ...روی زمینی که حق حیات تمام مردم دنیاست و فریاد بزنم من هنوز هستم ...من باید باشم ...باید ...

تمام مهربانیهایت را با تمام سخاوتها و عشق ها و هر آنچه نامش را نمی دانم قاب کردی و زدی پای دیوار دلم ! گفتی : زندگی یعنی همین .یعنی صبر ...یعنی عشق ...یعنی محبت ... یعنی با من بمان ...یعنی خدا بزرگ است ... یعنی دنیایت را با دستهای خودت بساز ... یعنی منتظر کمک هیچ بیگانه ای  نباش ...خواستم بگویمت : عزیزترینم ! نیلوفرت امروز آنقدر قد کشیده که  دیگر  میتواند دیوار سخت اسارت دنیا راهم  برای تمام پیچکهای جوان باغچه  کوچک خانه معنی کند و بداند که اگرچه دنیا خاکستری رنگ است اما خدای خوب میان همین دنیای خاکستری  رنگ قشنگترین گل تمام  هستی را میان  خانه دل تمام   آدمهای خوب و بد دنیا با دستهای مهربان خودش کاشته تا تو یادت باشد که عشق این مهربانترین... می تواند دنیا یت را حتی آبی کند ....دستهایم امروز از عطر بخشش همیشگی ستاره های چشمانت لبریز است می دانم که تمام غصه هایی را که به خاطر من  پشت سر گذاشته ای قادر نیستم شماره کنم   اما تنها خواستم بگویمت از خودت یاد گرفتم که دردهایم را خودم برای خودم چاره کنم . کجا استادی به این بزرگی پیدا میشود ؟؟؟ مامان ! من بلد نیستم از تمام آنچه برتو گذشت بنویسم ...نویسنده خوبی هم نیستم .فقط خواستم بدانی نیلوفر تو همان که شبها از تمام قصه های دنیا برایش رویا میساختی تا خواب طلایی گندم زارهای محبت فردا را ببیند حالا که اینها را می نویسد  می داند گناه کارترین است برای آنچه باید میکرد و نکرد .مشق امشبم نیمه تمام ماند .فردا کسی مشقهایم را خط خواهد زد شاید تنبیه هم بشوم و بترسم وحتی گریه هم بکنم و مثل روز اولی که کلاس اولی شدم بگویم : من مامانم را میخواهم ! می دانم مامان ...امروز اما تنها آمدم بگویم اگر می توانم بی چراغ در تاریکترین شب سال مسیر پر از سنگلاخ زمان را به سلامت طی کنم تنها به خاطر این است که تو شبی برایم زمزمه کردی : عزیزکم ! یادت باشد که ماه همیشه آنجاست ...ماه مهربان حتی در ابری ترین شبها همیشه آنجاست و راه را به تو نشان می دهد . ماه مهربان آنجا میان خاطرات کودکانه یک قلب پارچه ای برفراز کشتزارهای جوانی زنی که نامش قشنگترین گل دنیاست و همیشه در آینه پاکیها زندگی میکند تا همیشه مراقب است تا تو راهت را گم نکنی ...و این خاصیت ماه است ...

بدان که خانه کوچک دل ما ...تنها با نفسهای خوبی ها و مهربانیهای تو سبز  میشود و نه با هیچ بهار دیگری...همیشه سبز بمان عزیزترینم !

+ نوشته شده در ٢٥ تیر ۱۳۸٥ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()