shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

سلام ما را هم به نظامی برسان !

هی دختر که ترانه ميخوانی! با توام ...پيش تر هم صدايت را شنيده ام .و نگاهت را جايی ...شايد پای بيد کهن سال عصا به دستی خوانده باشم ...به خيالم بايد اهل همين حوالی باشی !نامت شيرين نيست ؟ ياشايد ليلی ؟بايد اهل خمسه باشی !حالا هرکه هستی يادت باشد به بيستون که رسيدی سلام مارا به فرهاد برسان و بگو شيرين سالهاست صورت قاب شده  اورا پای ديوار دلش مصلوب انتظاری گنگ کرده شايد که مرهمی باشد برای لحظه های تنهاييش...بگو از بس حجاب سياه واژه هايش را دوره کرده ديگر واژه ای برايش نمانده که چادر به سر نداشته باشد !بگو تيشه به دستی اش برای شيرين نه نان ميشود نه آب ...فکر فردا باشد که بيستون را به نام عشق ميزنند و فرهاد را به نام هيچ !بگو شيرين سالهاست تنها بوسه اش را برای فردای چشمهای او کنار گذاشته و خودش هم نمی داند با کدام قانون و قاعده قلبش را بايد زير پا له کند !؟بگو اگر تيشه به دستی هنوز حواسی از عاشقی بر سرش باقی گذاشته  بوسه عريانی دلش را در پاکتی بگذارد و يادگاری برای شيرين بفرستد شايد که مهربانيهايش را به ياد بياورد !

مجنون را هم اگر ديدی بگو :اين همه ناله و شکوه حوصله ات را سر نبرد ؟ ماکه شنونده بوديم خسته شديم تو که ديگر جای خود داری !عشق ليلی بيابان گردت کرد قبول ...اين همه فغان ميزنی دل جماعتی برايت بسوزد و فردا سر هر کوی و برزن هوار بزنند که چه  : ديدی از عشق ليلی ديوانه شد ؟؟؟!!!!او مجنون بود ...مجنون ...خواستم بگويم مرد که اين همه زاری  نميکند .آبروی مردها را ميبری ...تازه اول راه است و مسير پر از سنگلاخ زمان ...تاب تحملت نميشود .ميشکنی ...به او  بگو :ليلی و مجنون را ميان قصه های قديم زياد شنيده ايم خط به خطش را از حفظيم .بگو :زايش باران چشمهايش قبول که بی ابر دلتنگی نيست .اما راستش ماجرای او  و ليلی را خودم هربار که شنيده ام مجنون که نشدم هيچ ...بهانه خنديدن هم به دستم داده .دلم ميخواهد نظامی را سر پل صراط اگر ديدم بپرسم :ليلی و مجنون را که مينوشتی خودت باورش داشتی يا نه ؟ حرف حساب هم که می دانی  جواب ندارد .

نه .. دل نگران نباش !نظامی از من دلگير نميشود .آخر خودش خوب می داند من از کجای تاريخ برايش مينويسم .از جايی که ليلی و مجنون ها عشق را با عروسک بازی اشتباه ميگيرند .از جايی که امروز برای دل هم پرپر ميزنند و فردا راهی کوره راهی ميشوند تا بندهای مهربانی دلشان را از هم پاره کنند شايد نفسی بگيرند !...اسمش رانمی دانم  ...هان ! يادم آمد قديم ها عدليه می گفتند حالا اما ...هی دختر که ترانه ميخوانی !به آنها بگو با تمام عروسک بازيهايی که به چشم ديده ايم در تکرار خوبی های گذشته زندگانی هنوز هم پلکانی ست به ارتفاع عشق .بگو شکفتن اين نيست که امروز آبش دهی و فردا راهی زباله دانيش کنی !بگو دانستنهای امروزمان از عشق آدمها تنها در سايه آفتاب درايت قصه های خير و شر گذشته آنهاست .ما تنها شکفتنها را شنيده ايم .به چشم نديده ايم .اين است که باورمان نيست .اگر تلخ مينويسيم از عشق آدمها ...به اين خاطر است که نه فرهادی که راهی بيستون شده باشد ديده ايم و نه مجنونی  را که عشق ليلی بيابان گردش کرده باشد .بگو امروز سر دل آدمها به بهانه عشق معامله راه می اندازند اسمش را ميگذارند پايه های محکم زندگی ...بگو خالی دستانمان اين روزها پر از قنوت انتظار است .با اين حال هنوز از دوسطر سپيد کتاب زندگی هر صبح آدمهايی را ميبينيم که رسيده اند به روشنايی آب و آئينه و باران .آدمهايی که برای تداوم يکديگر نذر مهربانی ميکنند .بگو هنوز هستند خانه هايی که نسيمشان پر از بسم الله بخشش محبت است تا يادمان بياندازند که نظامی آنقدرهاهم  که ما خيال ميکردیم بيراه نگفته بود ! نظامی از عشق ديروز مينوشت نه از سودای امروز ...بگو بعضی از همان خانه های قديمی نماز بارانشان هنوز هم مرغابی های کنار برکه را عاشق تر ميکند .ميان آن خانه های قديمی آدمهايی هستند که پايشان تا به حال به هيچ عدليه ای نرسيده ...آدمهايی که حرمت با هم بودن را در نی لبکی مقدس  پنهان ميکنند مبادا گزندی ببيند .بگو آنها ليلی و مجنون های ديروزند همين است که بن بست نميبينند اين راه با هم بودن را ...

+ نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳۸٥ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()