shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

بيا خانه را با هم بسازيم !

راستش را که بخواهی اين مدت پر از هيچ شده بودم .تهی تر از ديروز ...انگار که از تمام خوبيها و پاکی های فراموش شده دنيا تنها افسانه ای برايم باقی مانده بود و بس ...نردبان را که ميگذاشتم پای ديوار دلم ...هرچه که بالا می رفتم دستم به ستاره ها که نمی رسيد هيچ ...آسمان را هم گم کرده بودم .!!! آخر همه اش هم تقصير من نبود .از بس ديوانهای عدالتی را به چشم ديده بودم که ميان شرارتهايشان مهربانی عشق آدمها را به قضاوت نشسته اند ديوار اعتماد دلم کوتاه شده بود ...اين شد که عزمم را جزم کردم و خواستم قلبم را ــ شايد تنها يادگار دوران معصوميتهای به باد نرفته را ــ در جيبم پنهان کنم  ... سرم را بالا گرفتم و فرياد زدم :برويد پی کارتان .من قلبم را برای خودم توی جيب بغلم يادگاری نگه می دارم ...به هيچ کس هم ربطی ندارد که چه ميکنم ! ...نخند ! خب به خيالم پنهان کردن يک قلب آن هم توی جيب بغل کار ساده ای می آمد ...حالا که فکر ميکنم خودم هم خنده ام ميگيرد !

اين چند روز اما ...نردبان را که گذاشتم پای ديوار دلم و بالا رفتم... به جايی رسيدم که کافی بود دستم را دراز کنم تا خورشيد را برای هميشه در بغل بگيرم ...يک آسمان فيروزه ای رنگ پر نقش و نگار که تا به حال تجربه اش نکرده بودم ... وکسی که ...نمی دانم به خيالم آنجا همه خدای خوب من ! صدايش ميزدند .فروغ ستاره های اول شب  بود که آنچنان به چشمهای زندگی خيره ام کرد ...يا لبخند پر اميد آن مهربانترينی که ميان ابرها نامه دل  دلتنگ آدمها را ميخواند ...هرچه که بود يک دنيای فراموش شده را به يادم انداخت ...يک دنيای قديمی فراموش شده !و کلی خاطره دور و دست نيافتنی که ديگر توی صندوقچه خاک گرفته ذهنم گم و گور شده بودند ...

همان جا بود که يادم افتاد يک بار ديگر سلام گرمی به آفتاب بدهم و شرمنده باشم از اينکه سالهاست عظمتش را از ياد برده ام .يادم افتادکه آن مهربانترين  در تمام سالهايی که پشت سر گذاشته ام مرا به همسفر و همپايی چون باران سپرده تا با هم راز تمام فصلها را زمزمه کنيم ...و دل بدهيم به بازی شاپرکهای طلايی رنگ خيال ...کودک بودن را تجربه کنيم !يادم افتاد هر صبح خورشيد به طلوع خواهد نشست و هر غروب به تنهايی های شبانه اش پناه خواهد برد حتی در روزگاری که هيچ نيلوفری چشم به روی هيچ خورشيدی باز نکند...يادم افتاد چه دلتنگ باشم و چه دلتنگ نباشم ...چه دلم هوای دوست داشتن کرده باشد و چه هوايش را  نکرده باشد ...چه هر شب خواب معصوميتهای پرپر شده پرستويی چشمهايم را به باران بنشاند يا ننشاند زمين به حرکت دوار خود ادامه خواهد داد و اين قانون خلقت است ...من روزی تمام خواهم شد اما زمين ...

اين مدت آنقدر روزهايم ميان هياهوی دنيا ...ميان لبخندها و فريادها و شکوه های هزار ساله ام و ميان انسانها و آدمکهای ساختگی با عواطف و احساسات ساختگيتر  گم شده بود که خيال ميکردم کسی حتی شبهايم را هم دزديده باشد ...شب هايم مدتها بود که ديگر مال من نبودند ...آنقدر تا صبح ستاره هارا شماره ميکردم که انگار ثريا و خوشه پروين خواهر دوقلوهايم بودند ! .خستگيهايم انگار که ديگر پايانی نداشتند ...ميدانم که در تمام اين مدت از تمام تنهايی ها ...از تمام دردها و از تمام نا گفته ها ميان آبی های شهرناز نوشته ام ...می دانم هربار که دلتنگيهايم ميهمان دل  کوچک  خانه  تنهايی ها  شده اند شراره چقدر اخم کرده که : ای بابا ! حوصله امان را سر بردی ...چقدر دلتنگی !!!؟؟؟  تمامش کن ديگر ...اصلا با اين وضع ننويسی بهتر است !!!! ميدانم که گاهی آنقدر دلگير بوده ام که حتی خانه خودم تاب تحمل دلگيريها را نداشته در خانه همسايه را زده ام .انگار نه انگار که همسايه هم حوصله اش سر رفته ...می دانم !با اين حال اين بار آمدم بگويم دلتنگيهايم انگار به نقطه پايان رسيده ... خيالتان راحت باشد ...راستش  از جايی بر ميگردم که در انتهای بکر خود به قلب کوچک زمين سبز رسيده بود  .از جايی که چون دريچه ای دور و دست نيافتنی رو به سوی وسعت بی انتهای مهربانی آبی رنگ خدايی خوب داشت که من مدتها بود ازياد مهربانيهايش غافل مانده بودم ..جايی که انسانی دستهای کوچک تنهاييهايش  را در باغچه سبز فرداهای دور کاشته بود و انتظار سبز شدن ميکشيد .آمده ام کليد را در قفل بچرخانم ...در خانه اميد را باز کنم و ديگر از دلتنگيها ننويسم .آمده ام تا به ياد بياورم که خودم روزی نوشته ام خدا اگر غمی ميدهد ...اگر دلتنگی ميدهد ..در عوض اميد را ...شايد قشنگترين هديه اش را به آدمها می بخشد و اين چيز کمی نيست ... آمده ام بگويم : تمام آن نوشتن از جعبه های طلايی و خاکستری هديه خدا را که روزگاری نوشتم به ياد دارم شراره من و تا هميشه به ياد خواهم داشت که در نقطه ای که تنها ترين بودم مثل هميشه همراه ترين بودی ...آمده ام بگويم به همه شما ...به همه آنها که نيلوفر ايرانی را ميخوانند : برای پروانه شدن باور کنيد که تنها يک پنجره کوچک رو به وسعت بی انتهای خورشيد هم کافيست اگر دلت پروانه ای باشد ..مهربانيهايت را فراموش نکن ...بيا ...بيا دستم را بگير ...خانه را با هم می سازيم دوش به دوش هم آجر به آجرش را با هم ميسازيم ...!

+ نوشته شده در ۱٧ تیر ۱۳۸٥ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()