shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

بچه های آسمان ...

_ خانم! برای نامزدتان يک شاخه گل بخريد ...اين گل سرخ ها را ببينيد .خيلی قشنگند ...نيست !!؟؟؟ای و ای ...ببخشيد شما نامزد نداريد ؟ خب برای مادرتان بخريد ...حتما خيلی خوشحال ميشود ...فقط يک شاخه ...شما را به خدا ...فقط يک شاخه بخريد ...

التماسهايش قلبت را به درد می آورد ...چشمهايش را که ميبينی با خودت فکر ميکنی که می توانستند قشنگترين چشمهای دنيا باشند اگر تا اين همه طعم فقرو نداری و بی کسی را با همه رگ و ريشه اشان نچشيده بودند ...نگاهش سرشار از يک پاکی و صداقت غريبيست که تو را ياد خيلی از معصوميتهای گمشده می اندازد ...اين نگاه معصوم به عمق نگاه کهن سالی می ماند که تجربه های تلخ بسيار در خاطر دارد ...تجربه های تلخ بسيار ....

اين ميشود که تمام گلهايش را ميخری ...مامان هميشه عاشق گل سرخ بوده ...حتما خيلی خوشحال ميشود ...و اين ميشود که ميان جمع دوستانت يک دوست کوچک معصوم خيابانی هم برای خودش جا باز ميکند ...تا شراره بخنددکه چه : ميان دوستانت همين يکی کم بود نيلوفر !!!!!اسکناسهارا که به دست ميگيرد از خوشحالی در پوستش نميگنجد ...بالا و پايين پريدنهايش کلی شادت ميکند ...اما آنقدر از تو تشکر ميکند که آخر سر حالت از خودت هم به هم ميخورد که نگاه کن !ببين کودکانی از جنس آفتاب ...کودکانی از جنس آسمان چقدر لحظه هايشان بوی انسانيت های گمشده ای را می دهد که تو قرنهاست پی اشان ميگردی و تازه چشمهايت را هم به روی تمام حقايق بسته ای ...اينها تمام آن انسانيتهايی را که ميخواهی در مهربانيهايشان دارند...بچه هايی از اين دست را که ميبينم مدام ياد و خاطره آن قصه قديمی در ذهنم تکرار ميشود ...ياد و خاطره آن دخترک کبريت فروشی که ميان خيابانهای برفی شهر فرياد ميزد :آی کبريت ...کبريت دارم ...همان که که پای ديوار خانه ای اعيان نشين با کبريتهای نفروخته اش شب سال نو روياهايی از جنس بهشت ميديد ...همان که صبح صورتش را ميان روياهای سوخته اش جا گذاشته بود ...يادت که هست !؟

راستش هيچ وقت به سن و سال آدمها نگاه نميکنم .اصلا سن و سالشان را باورم نيست .همين چند وقت پيش پيرمردی را ديدم که کودکيها و بازيگوشيهايش را ميان چشمهای به غبار نشسته اش پنهان ميکرد  .پيرمردی که شبها خواب شيطنتهای فرداهايش را ميديد ...خيلی دوستش داشتم ...و در مقابل کودکانی که نگاهشان تورا ياد تمام تجربه های دردناک زندگی می اندازد ...تجربه هايی را که خيليهايش را خودت اصلا لمس نکرده ای ...

پرستو ...دخترکی از جنس خيابان بود ...دخترکی از جنس بزرگ راه های بيرحم و چهار راه های شلوغ و پر نقش و نگار ...دخترکی از جنس کوچه های خاکی تنگ و تاريک ...از جنس جيب های خالی پدر و اشکهای شبانه مادر و شيونهای گرسنگی طفلی که ميان گهواره ای فقيرانه خواب شيرينيهاوشکلاتهای  کودک همسايه را ميديد  ...پرستو ميتوانست قشنگترين گل دنيا باشد اگر تا اين همه اثير بی صفتی دنيای بزرگترها نميشد ...اگر تا اين همه ساعتهای کودکيش را با نداريهای پدرو مادر قسمت نميکرد ...اگر تا اين همه فدای فقر و تنهايی خانواده نميشد ...پرستو آسمان بالای سرش هيچ وقتخدا  آبی نبود ..آسمان بالای سرش هميشه  خاکستری بود ...آنقدر خاکستری که مجال پروانه شدن را هم به چشمهای معصومش نمی داد ...پرستو پر پر شد اما ...اينجا ...ميان تاريکيهای شهرما ...کودکانی از جنس پرستو آنقدر زيادند که نميشود با تمام پولهای دنيا هم تمام گلهايشان را خريد تا شايد آن لبهای کوچک يخ زده اشان لحظه ای به گرمای  لبخند کودکانه بنشيند ...اينجا کودکانی از جنس پرستو به نقطه های بعيد زندگی خود دل بسته اند و شبها خواب تخت خوابهای گرم و نرم را ميبينند ...اينجا بچه هايی از جنس پرستو به بازيهايی فکر ميکنند که حق کودکشان از دنيای آدم بزرگهاست  ...دخترکی معصوم ...بارانی از سوالات بی جواب نداری پدر را بر ماه ميبارد ...مارپيچ گريه هايش تا آسمان خاکستری رنگی که فردايی ندارد بالا ميرود ...پرستو را برسر يکی از همين چهارراه های وحشی کسی با يکی از همين  ماشين های  چشم گربه ای پرپر کرد .و رفت پی کارش تا برای يک شب هم که شده خوابش پريشان معصوميتی باشد که زير گرفته شد ...امروز ميان ناباوريهای قلب کوچک پرستو نشسته ام و به جنايت وقيح آدمها نگاه ميکنم ...يعنی اين عروسک کوچک حق يک بيمارستان را هم نداشت که او را ببری نا مرد !!!!!

عطر پرستو امروز تمام کوچه ها و خيابانهای شهرمان را پر کرده قصه تنهايی دل کوچکش تکرارهای دردناک بسيار دارداما ... پرستو رفت تا شايد ميان معصوميتهايش هم بازی ماهی قرمزهای کوچک سحرگاه بهشت باشد ...سفرش پر از شاپرکهای رنگ رنگی ....

+ نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳۸٥ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()