shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

شاعر فصل بارون...

شاعر که روزگاری دور وقت فصل بارون به دنيای شعر و غزل رسيده بود امروز با شعرهای دنيای پوشاليش خداحافظی کرد و جای ورق پاره های دلش رو توی کوچه پس کوچه های شب زده از ياد برد .شاعر دلتنگ بود و با خودش فکر می کرد باغ  سرسبز مهربونيهاش چه ساده به زردی پاييز نشسته بود  ! چه ساده تصوير ابی ترين شعرهاش زير ژای فراموشيها له شد ه بود...! چه ساده از ياد تموم خاطره های شهر اون چند خط دلنوشته ابی رنگ پر کشيد و خودش به خاطره های دور هزار ساله پیوست ...!

پاييز بود ...پاييز بود و صدای کلاغ های سياه دوره گرد از دوردستهای دنيای رنگ باخته ادمها سکوت سرد و نم دار باغ رو در هم ميشکست .شاعر به اواز قناريهايی فکر کرد که مثل اواز درختهای سرشار از مرگ خاموش از عشق شده بودن وتهی از زندگی ...بعد با يک دنيا دلتنگی به دنبال تمام شعرهای ازياد رفتش ميون کوچه پس کوچه های فصل بارون زده به راه افتاد . وبه دفتر چه خاطراتی فکر کرد که روزگاری دور ــــ همون دوران که ميون ازدحام دنيای ادمها برای خودش کسی بود و همه خط به خط پارگيهای دلش رو از حفظ بودن ــــ پر از روزهای تولد بود و پراز لحظه های ابی رنگ غزلهاش ...

شاعر که با شعرهای سپيدش خداحافظی می کرد دست سوالهای بيجوابی به اندازه تمام دلتنگيهاش روی دوش من سنگينی می کرد : شاعر چرا خودش رو از ياد برده بود ؟؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در ٢٤ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()