shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

قصه تکراری دل آدمها !

روز قبل از تولدم فراموشم کردی ! گفتی : شايد اگر فردا نباشم تو هم متولد نشوی !!!! بی انصاف !من سالهاست که دارم خاک ميخورم و خودم را به نفهمی زده ام ....ديشب هرچه کردم تا دلم را با دستهای خودم دار بزنم نشد که نشد ....طاقت ديدن زجرش را نداشتم ...از بی حوصلگيهای دل تو هم که مثل هميشه بوی خيانت می آمد ....راستی داشتم فکر ميکردم که تو فريبهايت را چند ميفروشی !؟ گفتم اگر فروشنده باشی من خريدارم ...تمام فريبهايت را خريدارم ...شايد که ديگر هوس نکنی سر دل آدمها معامله راه بياندازی !!!!

ببينم يادت هست !!!!!!! يک زمانی خودت گفته بودی :دلم آنقدر صاف است که ديگر ماندن و نماندنش توفيری به حالم نميکند ....آی عروسک ! کتاب دلم سالهاست از سر سادگی نا نوشته مانده ...تو که به خيالت بلدی بنويسی بيا و کتاب دل مرا هم تمام کن ...

کتاب دلت را ننوشتم ...خواندم ...و جای تو خالی چقدر  هم  خنديدم !!!!خنده ام ازسادگی دلت نبود  اصلا کدام دل ساده را ميگويی ؟؟؟؟؟دلی را که من خواندمش ...همان ...که در ميان بند بندش فرياد ميزد سالهاست که با مهربانيهای صاحبش نفس کشيده و سالهاست با آسمان ريسمانهای قشنگ خيال صاحبش روياهای طلايی ساخته... يک دل ساده نبود يک فريب رنگ رنگی بود !!!!!! يک فريب زشت رنگ رنگی ... می دانی ! کتاب دلت را که ميخواندم بوی تند خيانت ميداد ....بوی تند خيانت مرد ! ....راستی خواستم امشب بگويمت : همان بهتر که توصيف اين کلمه سه حرفی ( مرد ) را نمی دانی ...شايد نه تو بدانی و نه امثال تو که زياد هم هستند ....آدمهايی از جنس تو اين کلمه سه حرفی را به گند کشيده اند ...بوی تعفنش هم سرمان را برداشته ....

حالا هم که ايستاده ای روی تمام خاطرات رنگ و رو رفته قديمی و فاتحانه نگاهم ميکنی که چه !!!؟؟؟؟ بيا و از سر مهربانيهای دلت کتاب دلم را از نو ورق بزن ...انگار نه انگار که سالهاست من تلاش کرده ام جا پاهای محکم شده فريبهايت را از خاطرم پاک  کنم ...چه تلاش بيهوده ای !!!!! آنقدر از اين آدمها دروغ شنيده ام که ديگر عادت کرده ام همه را به چشم چوپان دروغگو نگاه کنم و هيچ هم خجالت نکشم که تا اين همه به دنيا بدبين شده ام !

امروزهم  از زور بيکاری نشسته ام اينجا و خيانت هايت را دانه دانه می شمرم .گاه گاهی هم زير زيرکی چند قلمی به  دروغهايت اضافه ميکنم تا شايد دلم خنک شود که نميشود ...ببين ! اين روزها هوای حوصله ام را ابری کرده ای  !!!! شعرهايت راهم ديگر نميخواهم ...شعرهايت اگر شبيه چشمهای  خدا هم بودند سالها بود که ديگر نمی خواستمشان ....از سلام کوچه های بی خبری ليلی و مجنون هم ديگر بی زارم ...چشمهای دروغين توهم مال خودت ...زمانم اين روزها آبستن هيچ لبخندی نيست ...شايد دنيای  آدم بزرگها از جمع ساعتهای بی خبريش سهم مرا منها کرده باشد ....نمی دانم .با اين حال ...هنوز به فصل پنجمی هم اميدوارم ...چه کنم ديگر !!!! وقتی بهار   دلت زرد شد  ديگر آفتابی بودن يا آفتابی نبودن چه فرقی ميکند ؟؟؟؟؟...به خيالم سهم کوچکم از دنيای آدمها همان تکه کوچک  زندگی باشد که آن را هم خدای خوبم انگار به  فردا ها موکولش  کرده !!!!!

+ نوشته شده در ۱۱ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()