shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

دلت را خانه من کن !

روی گونه های خيس ... روی پلک شب حکايتی سرخ است .حکايتی سرخ و صدايی که در همهمه بادی نجواگر شيون می زند .اندام درخت ميلرزد از عبور صائقه و پائيز ...و تاب ايستادنش نيست گاه رسيدن .درخت با الفاظ تکريم آتش بيگانه است و دلش اين روزها هوای آسمان را کرده ! آسمان اما ...سنگ دل شده است ...همين است که برگ برگ درخت می افتد در جاده ای که رو به سوی ديروزهای مکرر آبی رنگ دارد !!!! جای پای ابرها را ببين .دلتنگ  ديار آدمهای کاغذی خيالند ...قلبی کوچک اينجا زانو ميزند و دستی به چنار امامزاده دخيل می بندد .

غروب ...دلتنگ تر از هميشه در ايستگاه های تمناهای محال آدمها پياده ميشود ...ميان خوشه هايی که آدمکهای کاغذيش هيچ سر سودايی ندارند ...درنگی نيست ...روسری نارنجی رنگش آهسته آهسته پشت ابرهايی که ديروز ندارند دفن ميشود .انگار که دنيا می شناسد اين پيراهن چاک چاکش را .!..شايد جايی ميان سايه های قاب کرده ديده باشدش ...

يک چيز را خوب ياد گرفته ام .يک چيز را ...و آن هم اينکه :فراتر از مرزها ...فراتر از سنگلاخ بی انتهای زمان ها ...فراتر از نام و ياد تمام آنها که می شناسمشان ...حضوری گنگ و نا شناس  که اين روزها کلماتم را قفسی سرد شده است ...خالی از معنا ...خالی از هيچ ... تمام باورهايم را روی خط بطلان حقيقت گذاشته ...کسی هست که برای تا به ابد ماندنش مويه ميکند ...نمی دانم ميشناسيش يا نه ؟! او يکی از همان خدايان مقدس سرزمين های نرواناست ....او همان است که فتوا داده زمين جای ماندن  آسمانی ها نيست ...او همان است که بر کتيبه های رنگ باخته نروانا نوشته :زبان رايج ماندن  ...فاصله است ...تنها فاصله ...

از او ياد گرفته ام ديگر هيچ کسی را ميان اين گرگ صفتی ها صدا نزنم ...از او ياد گرفته ام ديگر حتی پيراهن چاک چاک غروب را که زخم بی وفايی دل آدمها به تن دارد از گندم زاران خيال هيچ مثلا انسانيتی نياويزم.از او ياد گرفته ام تا هيچ ترانه سبز مرجانی اعماق دريايی ...تا هيچ نيستان حماسه  جنونی وتا هيچ باد و طوفان شومی ..هيچ کسی را برای حتی جرعه ای آب صدا نزنم ...شايد ديگر حتی به درخت چنارامامزاده  هم دخيل نبندم ...هيچ کجا هم قلبم برای قلبی زانو  نزند ...نمی دانم ...

امشب تنها نام و نشانم را بر سنگی رنگ و رو رفته حک کردم ...به گمانم سنگ افسانه ای اوراتئوس بوده باشد ...با خودم گفتم : دخترک !دفتر تاريخ را ميخواهی چه کار ؟اين تاريخ مگر همان تاريخ نيست که از سر ناچاری فرهاد را آواره بيستون کرد و چند صباحی بعد که  عاشقی فرهاد حوصله اش را سر برد او را به سخره گرفت که :بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد ...! انگار که فرهاد در بيستون عاطل و باطل بوده است ...يا آنجا که بيست ستون را چهل ستون جا ميزند ...آی که ديگر خسته شده ام از اين همه افراط و تفريط تاريخی که سراسرش بوی مثلا مردانگيهای مردهای بزرگ را ميدهد ...من همين که بدانم دل تو ...تنها دل تو ...خانه کوچک تنهايی های من است و تو بعد رفتنم تنها يک شمع برای شعرهايم روشن ميکنی برايم کافيست !

+ نوشته شده در ٧ تیر ۱۳۸٥ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()