shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

...

آسمان ابری ابريست . چترم را اما برای هميشه در آخرين ايستگاه آفتاب جا گذاشته ام .راه برگشت را نمی شناسم .اينجا غريبم !وای !!!!!!!! نکند ميان تاريکيهای اين غربت گم شده باشم .!؟چقدر می ترسم .چقدر از غربت ميترسم .دلم چتر خودم را ميخواهد .نه برای اينکه بازش کنم و لذت با چتر زير باران راه رفتن را هم تجربه کنم که خيال نميکنم زير باران با چتر بودن اصلا لذتی داشته باشد ! اما ....حالا که دستهايم خاليست و اين همه ميترسم شايد بودن چترخودم  ميان دستانم دل گرمی خوبی ميشد .

آهای مردم !نميشود شما هم اين بار چترهايتان را باز نکنيد ؟! تنها اين بار ....نميشود تنها اين بار حوصله زمين  زير پايتان را رعايت کنيد ؟! ...نه نميشود !!!!! اصلا شما را با حوصله زمين چه کار ؟ مگر زمين شما حوصله هم دارد ؟؟؟!!!!!

دارد ...به خدا قسم حوصله هم  دارد ....اين روزها اما شما حوصله اش را سر برده ايد .آنقدر خسته است که حتی نمی تواند به اين بينديشد که شايد کسی هم باشد که ميان تمام خستگی هايش دوستش داشته باشد .که شايد کسی هم باشد که ميان تمام دلتنگيهايش دلش برای قلب ورم کرده زير آفتاب تابستانش بگيرد ....ديگر اما کسی خستگيهايش را باور ندارد ...مردم سرشان به کار خودشان گرم است .

می دانی ! اگر زمين همسايه ديوار به ديوار خانه ما بود خودم قبل از اينکه دلش بشکند هشدارش می دادم که  : آی ! مواظب پنجره های روبه روی دل غبار گرفته آدمها باش ! نکند خطوط بی کار دلهايشان اندوه تو را شکار کنند ...آی ! مواظب خطوط بی کار باش ....

اما همسايه اشان نيستم و نبودم و شايد نخواهم شد .تو چی ؟! نشانی خانه اش را نداری ؟!اگر داری تو را به خدا قبل  از اينکه يک بار ديگر دلش از دست اين آدمهای بی چشم و رو بشکند برو و دست خطوط بی کار را برايش رو کن ...مبادا که اندوه دلش ابدی شود ....

چند سال پيش روزی که هوای دل آسمان  مثل امروز ابری ابری بود و من هم چتر به دست بودم ...او را ميان دلتنگيهای اين شهر کاغذی... زير پای آدمهای کاغذی ديدم .خيلی جوان تر بود .مثل امروز غبار گذر عمر به چهره نداشت .تازه گونه هايش هم طعم به می دادند .نه ...طعم انارکان بود به خيالم .هرچه بود طعم خوشی داشت .کودک همسايه امان که دلش قد يک دنيا هوای ميوه فصل کرده بود دردودلهايش را سر سفره او ميهمان شد ...فردا صبح يک سبد پر از گيلاس و زرد  آلو و هلو پای پنجره خانه اشان ميرقصيدند ...باور کن که راستش را نوشتم ....

آن روز چشمان درخشان از ذوق کودک را که ديدم  ياد گرفتم دلم برای حسرت نگاه آدمها هم بگيرد .معلم خوبی داشتم .زمين را ميگويم .!اما نميدانم چرا دل آدمهای بزرگی که می شناسم به اندازه دل زمين بزرگ نيست تا نگاه دلتنگ کودکی بلرزانتش ..يا برای حسرت دلی دلتنگ شود .!.اصلا بگو آدمها اين روزها دل داردند ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

راستی چتر مرا تو نديده ای ؟؟؟!!!!بدون چتر خودم راه خانه امان را پيدا نميکنم ...!!!!!!

+ نوشته شده در ٥ تیر ۱۳۸٥ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()