shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

يک دنيای رنگ رنگی !

ببين دنيايی هست که توی آن ديگر نيازی به ماشين چشم گربه ای و يخچال فريزر سايد بای سايد و مايکروفر نيست ...دنيايی هست که سرشاز از کلماتيست که جای تمام دلتنگيها را پر ميکنند .دنيايی هست که ...اصلا ميدانی چيست .!دنيايی هست که من به آن دلخوشم ...ميتوانم توی آن تمام کلمات ساده را روی هم بريزم و يک عالم رويای قشنگ بسازم ...برای تو ...برای خودم و برای تمام آدمهايی که هنوز طالب حقيقتند ...و برای تمام آدومهايی که هنوز دلنگران معصوميت های بر باد نرفته اند ...من توی اين دنيا به کودکی خودم معتادم .چون بزرگ شدنهای زيادی را ديده ام که با حيرت به هم نگاه ميکنند و خيليهايشان اصلا همديگر را نمی شناسند ...و شايد هم گاه گاهی ته دلشان آرزو ميکنند که : کاشکی ميشد يک قلب کاغذی داشته باشند ...يکی مثل همان قلبی که توی آن دنيای قشنگ کشيده اند و تازه تند تند هم ميتپد ...من هم يکی دارم .يک قلب کاغذی و يک ابر کوچک پنبه ای که هر وقت دلم گرفت خطخطی های قلبم را با آن پاک کنم .اين طوری يگر کينه ای نمی ماند ...من توی اين دنيا ميتوانم قدم بزنم و آمد و رفت بهار راتوی فصل گوجه سبز و گيلاس و آلبالو به تماشا بنشينم ....و سرخوش باشم از اينکه هنوز ميتوانم در قعر تنهايی های کوچکم اقاقيهارا به ميمهانی شمعدانيها دعوت کنم و هيچ هم نترسم از اينکه شمعدانيها برای اقاقيها کارت دعوت نفرستاده بودند ...باور کن اگر توی اين دنيا باشی خيلی راحت ميتوانی صفای سوختن و پرپر شدن را از پروانه ها در جدار نفسهای ممتد شمع ياد بگيری .و هيچ هم دلخور نشوی اگر آدمها به باورهای ساده ات خنديدند ... آخر بعضی آدمها دنياهای کوچکی از جنس دنيای تو را به مسخره ميگيرند ...آن وقت تو هم بشين و به آنها بخند .تو به آنهايی بخند که ميتوانند دنيای پست مدرنشان را ساده با اهريمنها معامله کنند .ميتوانند دنيايشان را حتی ارزان بفروشند ...تو بخند ...تو بخند که دنيايت فروختنی نيست .تو کنار کودکيهايت پای پنجره آسمان خدای خوب بنشين و به معامله آدم بزرگها و چانه زدنهايشان برسر دنياهای بزرگشان بخند ...

ميدانی ! آن موقع ها که دختر کوچولوی عزيزی بودم پرواز يک بادبادک ميبرد مرا تا بامهای سحرخيزی پلکها تا نارنج زاران خورشيد .فاصله های کوتاهی بود .آخر آن موقع ها که جاده ها اين همه بزرگ نبودند ...آن موقعها خدا پدر بود ...خدا مادر بود ...خدا حتی پدربزرگ و مادربزرگ بود ...خدا يک باور بزرگ بود که آدمها از ترسش نميتوانستند گناه کنند ...خدا آن موقعها اگر کسی دروغ ميگفت...اگر کسی شيرينيهارا بی اجازه مامان کش ميرفت خدا حتما تنبيهش ميکرد .اصلا ممکن بود وقتی که توی خواب بود خدا مجازاتش کند ...آی مامان ! من دختر خوبی هستم .با شيرينيهای مهمانی فردا هم کاری ندارم .تو خيال ميکنی خدا به خاطر اينکه دختر خوبی هستم دوستم داشته باشد !!؟؟؟؟

آن موقع ها جيزجيرکها درمتن موسيقی ماه هر شب آواز ميخواندند ...تازه صدايشان خيلی هم قشنگ بود . اهل فروختن حنجره هايشان هم نبودند ...هی فرت و فرت کاست هم بيرون نمی دانند .باور کن راست ميگويم .آخر ما دوستان خوبی بوديم !آن موقع ها بر پنجره کوچک لبخند آدمها اهلی ترين سارهای درخت بيد آشيانه داشتند و تازه گربه های متفکر امروز آن موقع ها بازی گوشيهايشان را روی ديوارهای کوتاه خانه ها ميهمان بودند ...راستی گفتم گربه ياد دوست کوچک و قديمی خودم افتادم .آن موقع ها يک بچه گربه سفيد کوچک عزيز داشتم که اسمش را گذاشته بودم ملوس ! يادش بخير ....چند سال بعد از اينکه با هم دوست  بود يم رفت و ديگر پيدايش نشد .بابا گفت : من که گفته بودم گربه ها وفا ندارند ...و من چقدر گريه کردم .اما ملوس خلاصه برگشت ...البته تنها نبود با يک دوجين بچه قدو نيم قد برگشت ...و بابا بزرگ با شيطنت  کلی مارا خنداند : نيلوفرم بايد بيشتر مواظب اين دخترک سر به هوا ميشدی ...از اولش هم سرو گوشش ميجنبيد !!!!!!!!! 

پ.ن: اين روزها قصه های کهنه قديمی را زياد زيرورو ميکنم همين است که تکراری مينويسم   !

+ نوشته شده در ۱ تیر ۱۳۸٥ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()