shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

قصه پرنده و درخت ....

ميان قصه های قديمی قصه ای بود که خيلی دوستش داشتم ...قصه پرنده و درخت ... يادم هست هميشه مادربزرگم شبهايی که قراربود برايم قصه ای بگويد اول از همه همين قصه را ميگفت ....

خدا درخت را که آفريد ...ديد درخت بدون پرنده درخت نيست ....درخت دلش گرفت ....خدا پرنده را که آفريد ديد پرنده بدون هوای تازه پرنده نيست !!!!خدا ميان هوای تازه پرنده را پرواز داد ...پرنده رفت ...رفت ...رفت ....وقتی که برگشت دل پرنده هم گرفته بود ....خدا برای او غروب آفريد ...پرنده با دل گرفته اش ميان سايه روشن غروب در آشيانه اش به خواب رفت ...تمام روز نه شاخه درخت را کسی شکست ...نه بالهای پرنده را کسی به سنگ بست ....عزيزکم !خدا اگر درخت آفريد ...اگر پرنده آفريد ... اگر غروب آفريد ...اگر هوای  تازه آفريد ......به خاطر تو بود ...خدا  تمام چيزهای خوب را برای بچه های خوب آفريد ...

يادش بخير ..نميدانی چقدر هرشب با شنيدن اين قصه تکراری دختر خوبی ميشدم ...سر روی پاهای مادربزرگ ميگذاشتم ...چشمهايم را ميبستم و ميان خيالهای رنگی دوست پرنده دلتنگ ميان قصه ها ميشدم ...پرنده ای که خدای خوب برای تمام بچه های خوب آفريد ....

امروز اما ...قصه های مادربزرگ...پرنده و درخت و غروب و هوای تازه را باد با خودش برده ...من مانده ام با مشتی از خاطرات خوش دنيای بی خبری ...ميدانی دلم اين روزها بيشتر از هميشه هوای قصه های مادربزرگ را کرده ...دلم هوای آن حوض قديمی راکرده بنشيم کنارش و سرخوشانه با ماهی قرمزهای کوچک بازی کنم  ...شايد اگر کودکيهايم را تند باد  روزگار باخودش نبرده بود امروز اينجا ميوشتم : صبح يک پرنده کوچک روی شانه ام آشيانه کرده بود ....!!!!! اما ...راستش دروغ چرا !!!! هيچ کس تا به حال هيچ پرنده ای روی شانه های من نديده است ...راستی .تو ميدانی درخت ها چطور با پرنده ها دوست ميشوند !!؟؟؟ من آن موقع ها می دانستم حالا اما فراموش کرده ام ...

امشب کسی در گوشم زمزمه کرد : آی دخترک ! يادت باشد برای پرنده عشق اين درخت آن درخت فرقی نميکند ...تمام باغ آشيانه اوست !

کاشکی حداقل خدا مرا درخت آفريده بود ...!!!

پ.ن:پرنده عشق !!!!!!!!!!!!!!!!!! خنده ام ميگيرد ....تو کودکيهای مرا جايی نديدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در ٢٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()