shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

خانه آرزوهای طلايی رنگ من ...

بعضی خانه ها افسونگرند و دل ربا ...عوضش در بعضی ديگر کوچکترين اثری از افسونگری و دل ربايی پيدا نمی کنی ...خانه آرزوهای طلايی رنگ من هم افسونگر است و هم دل ربا و هم ...ببينم نشانی اش را نداری ؟ مگر ميشود ؟؟؟؟!!!!!

با گذر از ميان باغ ميوه قديمی پر از شقايق های وحشی ...با عبور از جاده به خواب رفته فرداهای دور ... با پشت سر گذاشتن مزارع سرسبز چشم به راه مسافرهای غريب ...با صعود به سربالايی پوشيده از سرخسهای طلايی و با گذر کردن از ميان پرچينی که تا دوردستهای خيال امتداد دارد و رنگ نرده هايش هم بر اثر تا بش مداوم خورشيد به خاکستری مايل به نقره ای می ماند ...در  ميان دسته ای از رزهای سرخ پيوندی و ميناهای آبی و اطلسيهای رنگی  ...با با لا رفتن از جاده ای سبزکه  در سينه کش تپه ای بلند و صنوبر پوش به خواب رفته ...در مسيری بادگير ...سرسبز و خيال انگيز ...مرتعی که پوشيده از لاله های سرخ قلب تمام ادمهای خوب دنياست ...و برفراز اين تپه که نميدانم !چطور  ميان اين دنيای سياه و رنگ و رو رفته ادمها پيدايش کرده ام ... ...خانه آرزوهای طلايی رنگ من ...با نجابتی آشنا و دل ربا برايم دست تکان ميدهد ...محصور در حال و هوايی افسونگر ...با توده ای از ابرهای سپيد و پنبه ای شکلی که هنگام غروب بالای سر ش گويی به تماشای روش قشنگ خدای خوب برای شب به خير گفتن به دنيای  ادمامی ايستند ...در تاريک روشنای بعد از غروب حتی  می توانی صدای ناقوسهايی را بشنوی که در دل شفق از سمت اسکله  به خواب رفته سرزمين پريان به گوش می رسند ...صدای ناقوسها هميشه به صدايی جادويی و بکر می ماند ..يک ماهيت اسرار اميز دارد که من خيلی دوستش دارم ....راستی تو تا به حال صدای ناقوسها را شنيده ای !!؟؟؟

بيا ... بيا با هم اطراف خانه را نگاه کنيم  ...پر از بوته های گل سرخ است  ...از همانها که پدر بزرگم خيلی دوستشان داشت ...يادت که هست ! ...بوته هايی که چون ترانه هايی روح نواز و قديمی به گل نشسته اند ...و ان باغ کهن سال چشم به راه ... ان باغ را فراموش که نکرده ای ! نه ...مگر ميشود فراموش کنی ...!!!!!!

 انجا را نگاه کن  ...خانه ام را ميبينی ؟...همان خانه کوچک ...عزيز ...و انديشناک ...خانه ای که تنها برای من ساخته اند ...تنها برای من ... اجر به اجرش را خودمان روی هم گذاشته ايم ... آجرهای طلايی رنگ مهر ...محبت ...صداقت ...صفا ...عشق ... کجای دنيا آجرهای خانه مرا پيدا ميکنی ؟؟؟؟ هيچ کجا !

خانه آرزوهای طلايی رنگ من کهنه و قديمی نيست ...شايد از اين روست که دلبسته ان هستم ...يک خانه قديمی خيلی چيزها از زندگی ميداند ...در چنين خانه ای بازتاب گامهای قديمی و مشتاقی که در استانه در پذيرای عشقی شده  اند  هنوز طنين اندازاند ...چنين خانه ای ياد اور ديدگان مضطرب يا ارزومند بسياری ست که از پنجره بيرون را به نظاره نشسته اند برای امدن کسی که شايد دير کرده باشد ...خانه ای با چشمهايی به راه دوخته شده ... خانه ای که از عشق چيزها ميداند ..واز دوست داشتن ادمها ....اما خانه من خانه ای چشم و گوش بسته است ...مشتاق ...آرزومند و شاد ... ميدانم که خودم تنها کسی خواهم بود که در کنار پنجره کوچکش که رو به دشتی پر ازنيلوفر های آبی باز ميشود به انتظار امدن کسی ثانيه ها را شماره خواهم کرد ...در بعد الظهری بهاری و بکر ...و کسی در استان در قدم خواهد گذاشت ...کسی که غريبه نيست ...با دستهايی که نه طالب چشمها هستند و نه طالب تمام قلبها ...با دستهايی مهربان و چشمهايی لبريز دوست داشتن ...و قلبی سرشار از معصوميتی اشنا ...

 ــ سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

و کسی خواهد امد ...چراغ خانه آرزوهای طلايی رنگ  مرا با دوست داشتنهای خودش روشن خواهد کرد ...درسرمای زمستانی دلتنگ کنار بخاری ديواری کوچکی که شعله هايش ترق توروق کنان زبانه ميکشندبا هم  خواهيم نشست و برای فرداهايی رنگارنگ نقشه ها خواهيم کشيد ...

خانه آرزوهای طلايی رنگ من ان روز خانه آرزوهای طلايی رنگ ما خواهد شد ...خانه ای مشتاق ..که .چشم به راه قدمهای ما ثانيه ها را شماره ميکند... تا برويم کليد را درقفل بچرخانيم و وارد شويم :

ـــ سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ما آمده ايم ...ما آمده ايم تا برای هميشه بمانيم ... اينجا خانه کوچک مهربانيهای ماست ......خانه ما ...

+ نوشته شده در ٢٢ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()