shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

راز چشمان تو ....

راز چشمان تورا باد به گلها ميگفت ...

و نمی دانست

حس من پشت اقاقی ها پنهان شده است ...

حس من آمده بود

لحظه ای فارغ از اندوه و معمای تو

در باغ بلور ...نفسی تازه کند ...

حس من آمده بود

تب گلها را اندازه کند ...

راز چشمان تورا وقتی باد

بی خبر سر می داد

حس شفافی از جنس بلور ...

غم و اندوه مرا پر ميداد

و در انديشه پزمرده من

حس اميد

چه نسيم خنکی

به تن خسته باور ميداد ....

پ.ن: امروز ميون خرت و پرتهای قديمی اين شعرو پيدا کردم .فکر کنم اون موقعی که می نوشتمش خيلی به زندگی خوش بين بودم ...با اين حال نوشتن دوبارش اينجا باعث شد تا يه بار ديگه ياد اون روزهای قشنگ گذشته بيوفتم و از ياد ببرم دنيای امروزم چقدر خسته کننده و رنگ و رو رفته ست ....!!!!!!!!!! کاش ميشد   زندگی دکمه بازگشت هم داشته باشه ...اون وقت موندن توی حال اصلا راضی کننده نبود ...موندن توی حال فقط خسته کننده و دلتنگ کننده بود ...اما چون نداره پس به همين خاطرات رنگ و رو رفته قانعيم ....

 

+ نوشته شده در ۱٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()