shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

يک خواستن خيالی ...

گفتی قلبم را زير پا گذاشته ام تنها برای تو ...

ان غروب دلگير نيمه پاييز برگ ريز هزار رنگ را ميگويم ...يادت هست !!!؟؟؟

لاله ها را چيده بودی ان روز ...

شقايق هارا بوئيده بودی ان روز ...

مرواريدهارا نوازش کرده بودی ان روز ...

قلبت را هم ...نمی دانم ... ميگفتی قلبت را هم بخشيده بودی ان روز ....

گفتی :دستهايت را به من می بخشی ؟من قلبم را به تو بخشيده ام ...چيز کمی نيست ...تو دستهايت را ببخش .

يگفتی :مهربانيهايت را به من ميبخشی ؟ من چشمهايم را به تو بخشيده ام ... ان هم چيز کمی نيست ...تو مهربانيهايت را ببخش .

گفتی :دوست داشتنت را به من ميبخشی ؟من عشقم را به تو بخشيده ام ...ان هم  اصلا چيزکمی نيست ...تو دوست داشتنت را ببخش .

من اما نبخشيدم ...گفتم :من نه ميتوانم دستهايم را ببخشم ...نه ميتوانم مهربانيهايم را ببخشم و نه ميتوانم دوست داشتنهايم را ببخشم ...من تنها ميتوانم قلب ادمها را دوست داشته باشم ...قلب تمام ادمها را ...اما عشق نه ...عشق کار من نيست ...

باورم نکردی ...گفتی :تو قلب ادمها را دوست نداری ...تو قلب ادمها را ميشکنی بعد ادعای دوست داشتنت هم ميشود ...!!!؟؟؟از تو دلگيرم ...دلگير ...تو دروغگويی ...تو دروغگوترينی ...

و رفتی ...با شانه هايی افتاده ...با چشمهايی خسته ...با بخششهايی به قول خودت به يغما رفته ...رفتی و ديگر هرگز نديدمت و ديگر هرگز نيامدی ...

امروز داشتم با خودم فکر ميکردم که راستی اگر قرار بود قلبم را روزی به کسی ببخشم که با يک بار نبخشيدن تمام ان خواستنهای مجهولش رفت و ديگر سراغی از دوست داشتنها و بخششهايش نگرفت ...حال مهربانيهايش که هيچ ...دوست داشتنها و نداشتنهايش را هم فراموش کرده بود ...حال اصلا ديگر يادش نمی امد که روزگاری چه سر پر سودايی داشته !!!۱امروز با خودم فکر ميکردم که چه ساده ادمها اسير عادتهای زندگيهای خيالی خودشان ميشوند وچه ساده تر دوست داشتنهايشان را سر هر کوچه و خيابانی برای هر انسان و غير انسانی خيرات ميکنند ...امروز برای کسی و فردا برای کس ديگری ...خصلت ادمها حال مرا هم به هم ميزند ...

پ.ن:يک خواستن خيالی از اثرات يک امتحان درب و داغون حقيقی بود شما جدی نگيريد ...

+ نوشته شده در ۱۸ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()