shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

يک روز تکراری زير سايه دانايی ...

روزهایم تکراری تر از هميشه ...شبهايم دلتنگتر از هميشه وثانيه هايم بی هوده تر از هميشه ميگذرند .اين روزها احساس خوبی به زندگی ندارم .راستش را بخواهی ديگر زندگی را چنان که سابق ميديدم نميبينم .مثل اينکه چيزی از ان کم شده .درمجموع تنها نيستم ..موفق هستم ...دست کم به گونه ای خاص ...اما ديگر چندان هم زندگی کردن ميان دنيای وحشی وحشی وحشی ادمها را دوست ندارم .به طرز هولناکی احساس خستگی ميکنم .اين احساس را نمی توانم توصيف کنم .احساس خيلی وحشتناکيست .بدتر از هر درد جسمانی ..خستگی جسمانی يا ذهنی نيست .احساس نامطبوعيست که با وحشتی عميق از فردا دو چندان ميشود ...هر فردايی ...حتی فردايی شاد ....نه...تجسم داشتن فردايی شاد بيش از داشتن فردايی ناشاد برهراسم دامن ميزند ...چرا که به طرز غريبی اين روزها حس ميکنم هيچ فردای شادی پيش رويم نيست ...گرچه با حساسيت بالايی که دارم قدر تمام لحظه های خوش زندگی را ميدانم اما ورای تمام اينها خلئی هست که وجودم را تسخير کرده .!

ديشب حس کردم که ديگر نميتوانم گل سرخهای خشک و رنگو رو رفته ميان گلدانوسط ميز را تحمل کنم .از فکر اينکه ممکن است چهل سال باشد که انجا حبس شده اند خوابم نميبرد .برشان داشتم پنجره را باز کردم و پرتشان کردم بيرون .ادام گرفتم و عين يک بچه سر به راه چند ساعت باقی مانده تا سپيده صبح را خوابيدم .

می دانم که سهراب ميگفت : ببين هميشه خراشيست روی صورت احساس ...تنها چيزی که نمی دانم اين است که با اين همه خراش صورت لظيف احساس ديگر چگونه ميتواند هوای تازه بخورد !؟ديگر چگونه ميتواند خراشهای صورتش را مرمت کند ؟!ديگر چگونه ميتواند خواب سبز مهربانيهای خدايی را ببيند که همين نزديکيهاست ...ديگر چگونه ميتواند با مسافرهمراه سفر شود و بروند به در باغ چند سالگيشان بايستند ...تا دلشان قرار بگيرد بعد صدای پرپری از دور بيايد و درباغ باز شود وانها از هجوم حقيقت به خاک بيافتند !!!!!من اينها را نمی دانم .تنها چيزی که ميدانم اين است که هميشه ...هميشه ...هميشه چيزی انگار چون هوشياری يک خواب سبز به نرمی قدم مرگ از پشت سر صدايت ميکند ...بعد شايد حتی روی شانه هايت دست بگذارد و تو ...تو حرارت انگشتهای روشن و سردش را با همه وجو لمس کنی ...من تنها چيزی که ميدانم اين است که مرگ همان لذت شيرين زندگی کردن ميان دنيای ديگريست که شايد خيلی قشنگتر از دنيای تو بشد ...ان هم درست در نقطه ای که زيباييهای دنيای امروز زنده ها ...دنيای زشت امروز زنده ها برايت رنگ ميبازد ...

من امروز خيال ميکنم مرگ چندان هم چيز بدی نباشد ....شايد همان طور که سهراب ميگفت ...مرگ همان رويای شيرينی باشد که تا هميشه در ذهن تمام اقاقی ها جاريست ...همان که در ذات شب دهکده گورستان از صبحی صادق سخن ميگويد ...نگو که تو نميدانی که ريه های لذت زندگی کردنت هميشه لبريز بخشش مرگ است ...

خيال نميکم ميان گل نيلوفر و قرن هيچ اواز حقيقتی باشد تا کسی پی اش بگردد ...نه ...افسون گل سرخ هم بماند برای انها که کارشان هميشه شناسايی تمام رزهای سرخ دنيا بوده ...من ديگر خسته شده ام از بس همه خيال کردند پشت دانايی يک انسان واقعی اردو زده ام ...نه ...من نه دستهايم را در جذبه يک برگ شسته ام و نه سر هيچ خوانی کوزه به دست اب اورده ام ...من صبح ها حتی با سلام به خورشيد متولد هم نميشوم ...هيجانهايم را هم پرواز نميدهم ...ريه هايم را هم از ابديت پر و خالی نميکنم ...بار دانش را هم از دوش هيچ پرستويی تا به حال به زمين نگذاشته ام ...من روی پای هيچ بارانی به بلندای محبت نرفته ام ...وهيچ دری را هم به روی هيچ بشر و نورو گياه و حشره ای باز نکرده ام ...من همينم ...همين ...

+ نوشته شده در ۱٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()