shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

من روزی به ماه خواهم رسيد ....

شبهايی هستند که به عسلی دل چسب و گوارا می مانند و شبهايی هم هستند که شرابی هوش ربا را به ذهن می اورند و شبهايی هم هستند که شبيه شيره ای تلخند ...امشب شبيه شراب است ....شرابی سفيد ...هوش ربا و بی درد ...شرابی پر تلالو ...که مستی شيرينی به جان مينشاند ...امشب من مست اين شرابم و مسحور جاذبه ماه و مسحور جاذبه عشق و اميد و انتظار ...اميد به اينده ای شايد سرشار از تمام مهربانيهای ناديدنی ...سرشار از تمام دوست داشتنهای خيالی و سرشار از تمام ان نيروهای بازدارنده مقتدرانه ای که وحشت شکست از انها شايد نيمه شب پيش بر قلب خسته ام چنگ انداختهبود ...امشب اما ...

چند لحظه پيش پرده ابی رنگ اتاق را کنار زدم و نشستم به نظاره مهتابی که ارام ارام راه های ناشناخته کهکشان راه شيری را کشف ميکرد ...ابنوس شب ....سيمينه پيکر درختان ظريف ....و برفراز تمام اينها اسمان اثيری گرگ و ميش به مهتاب نشسته ای که پلکهايش را ارام ارام و بکر برهم مينهاد ...تا همين ديشب قامت بلند درختان را که ميديدم خيال ميکردم گرد مرگ بر سرو رويشان پاشيده اند ...امشب اما ...به گمانم خون جوشان زندگی در رگ و پی شان جاری شده!شايد در انتهای اين بهار سبز با يک دنيا خاطره تلخ و شيرين و يک دنيا تجربه تلخ و شيرين از دنيای ادم بزرگها تازه درختان يادشان افتاده که بايد از خواب زمستانی بيدار شوند ...بايد بيدار شوند تا بار ديگر عريانی پيکرشان را با جامه ای از لطافت بهار بپوشانند و برگيسوان مواجشان شکوفه های صورتی رنگ عشق بنشانند ...شايد همين است که قلب من هم امشب خيال دارد نقطه ای در اعماق دلتنگيهايش را که ضخيم ترين لايه يخ زده دوست داشتنی پنهان در انجا به خواب رفته و شايد هم خودم خواسته ام تا به خواب برود به غنچه مهربانی خواستنی غريب بنشاند ...امشب خودم با دستهای خودم ابپاشيش خواهم کرد و خودم با چشمهای خودم گرمای افتاب را ميهمانش خواهم کرد ...

عصر ارام و دل ربايی داشتم .در سکوتی عظيم و ابی رنگ و انديشناک با مزارعی که برانها باد گذر ميکرد و تپه هايی که به انتظار امدن مسافری دور ثانيه های غربت را شماره ميکردند ...سکوتی که با حظور محو و صداهای ارام و وهم اميزش هر ان تهديد به شکسته شدن ميشد ...و شايد اگر با گوشهای قلبت گوش می دادی می توانستی پچ پچ های گاه و بی گاه شيطانکهای سرزمين پريان را بشنوی ....بعد شب ارام ارام دستی برسر اسمان کشيد و سپس ستاره های مقوايی عزيز که در ابتدای خواب گرديهايشان بودند از ارتفاع اسمان برايم دست تکان دادند ...امشب کسی به من ياد داد که گرچه عمر دلتنگيهايم طولانيست اما روزی من هم به قلب زمين خواهم رسيد ...بعد ...دری باز خواهد شد و کسی دستم را خواهد گرفت و مرا هم ميهمان جشن غربت شنعدانيها خواهد کرد ...ان روز ديگر کوچه های برباد رفته بوی  معصوميتهای خاک خورده را نخواهند داد ....ان روز ديگر هيچ پروانه ای لبريز وحشت سنجاق کتاب مصور گناه نخواهد شد ....ان روز چشمهای کودکانه عشق مرا هيچ مرد قانونی با دستمال سياه نخواهد بست ...ان روز ايمان دارم که زمين زير پايم از صدای پای هيچ ديوانه ای نخواهد لرزيد و طنين ايه های هيچ کتاب مقدسی برای هيچ قلبی مفهومی گنگ نخواهد داشت ...ان روز من به ماه خواهم رسيد شايد در کنار کسی که تعداد منظومه های کهکشان راه شيری را از حفظ باشد .ان روز شبدر چهار پر عشق به دست خواهم داشت و روی پاهای خودم خواهم ايستاد تا به خدای خوب ...خدای خوب که روی پشت بام خانه ها قدم ميزند سلام کنم ...ان روز کسی که مهربانی يک قلب زنده را به من ميبخشد جزباور احساس زنده بودن قلبش هيچ از من نمی خواهد ...ان روز ايمان دارم که ديگر تاريخ قتل عام گلها را به ياد نخواهم اورد ....

+ نوشته شده در ٧ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()