shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

يک غروب تکراری ....

تمام اين چند روز شاهد ابرهای گرفته دل غمگينی بودم که بی هدف برفراز رديفهای طولانی سپيدارهای خسته و دلتنگ و افتاب سوخته خميازه ميکشيدند ...امروز اما ...تمام مدت اينجا ...در اتاق کوچک و عزيزم ...کنار پنجره دوست داشتنی و عزيزم که رو به نيلی ترين اسمان تمام دنيا باز ميشود ...در جوار کتابهای خاک خورده و عزيزم و تابلوهای قديمی و رنگارنگ عزيزم نشستم ودر ارامش لطيف و عطر اگين بهار سبز در حالی که سينه سرخهای بيشه های دور و ناديدنی يکديگر را به نام صدا ميزدند و سپيدارهاارام و وهم الود از موضوعات قديمی و فراموش شده ای حرف ميزدند و بيدها ی قديمی رازهايی را در گوش هم پچ پچ می کردند و افراها که سر به سوی يکديگر خم کرده و لحظاتی چند گرم گفتگوی صادقانه ای ميشدند سپس به عقب برگشته و يکديگر را با اخم نگاه می کردند و بعد شگفت زده از رازی که در گوش يکديگرفاش کرده بودندشاخه های بلندشان را به اطراف تکان می دادند و خودم که نمی دانستم رسوايی جديدی که در سرزمين درختان پيچيده چيست !!!!!غرق روياهای ساده ای شدم ....

علی رغم تمام مشکلاتی که هميشه بوده و هست اين دنيای کهن سال دنيای بدی نيست و ادمهايش هم همه ادمهای بدی نيستند ...حتی نيلوفر ايرانی هم ميتواند گاهی اوقات دردهايش را از زير نگاه کنجکاو ادمهايی که می خواهند بدانند اين دخترک چه برسر دل کوچکش امده که ديگر قادر نيست از تمام خوبيهای دنيای ادم بزرگها بنويسد پنهان کند ...و حتی ان گونه که ديگران فکر ميکنند زياد هم خيالپردازيهايش بيراهه نيستند و حتی ان گونه که در شب زنده داريهای غم انگيز اين چند روزه اش خودش تصور ميکند  هميشه هم دلتنگ امدن انسانی از تبار گلهای رز سرخ پيوندی نيست ...و بعد از يک روز خسته کننده که هيچ کاری نکرده جز شمارش ثانيه های تکراری و طولانی ان چنان که  به تلخی خيال ميکند چندان هم قلبش از پستی دنيای ادمها نشکسته و زمانی که اين دخترک در مورد انسانيتهای گمشده ادمها  فکر و خيال ميکند چندان هم بزدل نيست !!!!!

پ.ن:اگر چيزی فهميدی به من هم بگو .چون خودم هم نفهميدم چيچی نوشته ام !!!!!

+ نوشته شده در ٦ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()