shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

غنچه مهربانی ....

 خسته ام ...خيلی خسته ...امشب خيال ميکنم سينه اب هم در حسرت ديدن عکس يک باغ ميسوزد ...امشب دلتنگم ...و دلم يک مهربانی می خواهد ...يک گوش شنوا ...تا دلشکستگيهايم را باور کند بی هيچ چشم داشتی ...راستش را بخواهی من هم مثل تو شبهای تلخ و شيرين زيادی را تجربه کرده ام .شبهايی که می توانستم در انها از شاخه های طراوت زندگی ميوه های عشق بچينم ...ميوه هايی که حاصل مهربانيهای خالصانه ادمهای خوب دنيا بود ...شبهايی که سيب  را که در دهان می گذاشتم طعم خوش دوست داشتن می داد ...و تو نمی دانی چه طعم شيرينی بود ...شايد هم بدانی !راستی تو هم سيب را دوست داری ؟

شبهايی که در انها اغوش مهربان کسی را تجربه می کردم که مثل هيچ کس نبود و همان بود که قد مهربانی هايش از قد مهربانيهای من و تو و همه ادمهای دنيا هم بلندتر بود ...شبهايی که سر روی پاهايش می گذاشتم ...نوازشم ميکرد ...دردهايم را می فهميد ....برای دلتنگيهايم اشک می ريخت ...تنهايی هايم را باور داشت ...شبهايی که برايم لالايی می خواند تا ارام بخوابم و خواب بديهای دنيا را نبينم ...من شبهايی داشته ام که دستهايم در انها بی نهايتی را جستجو ميکرد ...و من انگشتهايم را در باغچه سبز احساس خدايی که همين نزديکيهاست می کاشتم و ايمان داشتم که سبز خواهم شد ...سبز ...

اما راستش را بخواهی مدتهاست که ديگر شبهای خوشی ندارم ...مدتهاست که دستهايم پی هيچ ميوه ای که حاصل مهربانی کسی باشد نمی گردد ...دستهايم پی ميوه های کال درخت رنگ و رو رفته ای ميگرددکه خيلی هم تلخند و در دهان که می گذارمشان حالم را بهم می زنند ...مدتهاست که طعم سيب در دهانم طعم يک وهم دردناک ...يک تصوير سياه رنگ ...يک درد غريب دارد و راستش را بخواهی ديگر اصلا طعم سيب را دوست هم ندارم ...انگار که تمام سيبهای دنيا طعم يک فريب ويرانگر به خود گرفته ان ...يک فريب ويرانگر می دانی !

مدتهاست که دستهايم يک بيهايت بی هدف را جستجو ميکنند و تازه من ديگر انگشتهای خسته ام را در هيچ باغچه سبزی هم نمی کارم ...همه باغچه های دنيا اين روزها حصار دارند دستهايم را زخمی می کنند ...ديگر ايمان به سبز شدن هم ندارم .خشکيده ام ...بهارخيلی دور است و بی انصافهای اين دنيا اب را هم دريغ ميکنند ...مدتهاست که اغوش مهربانی نيست تا لحظه ای که دردهايم به نقطه طاقت فرسای دلتنگی می رسند پناه خستگيهايم باشد و بگذارد های های گريه کنم شايد که اين درد غريب دست از سر دلم بردارد و نخواهد اين همه خفه ام کند ...

با اين حال يک چيز را خوب می دانم و ان هم اينکه هنوز چشمهای مرا سايه ناديدنی يک دوست داشتن غريب در وزش جادويی و بکر خود حمايت ميکند و هنوز اين دخترک شوکه شده از ديدن ناگهانی دنيای پست ادمها می تواند محبتهای مجهول شبی را خواب ببيند و هنوز هم می تواند تشنه نوشيدن اب مهربانيهای کسی باشد و هنوز هم می تواند عکس نرگسها و مريم ها و مرواريدهارا در اينه خوبيهای ادمهای ناديدنی که نمی دانم کجای اين کره خاکی زير بار کدام انسانيت ناديدنی نفس ميکشند ببينم ...شايد جايی خيلی دور خيلی نزديک کسی باشد که انسانيتهايش خسته نباشند ...کسی ...

بدان اولين غنچه مهربانی انسانی ميتواند نيستان بی فرجام قلبی را در سودای دوست داشتنی پنهان به رنگ با صفای عشق بنشاند و شايد اين غنچه مهربانی امشب قلب انسانی را بلرزاند که مثل هيچ کس نيست و دوره انسانيتهايش هم تمام نشده ...شايد ...

+ نوشته شده در ٦ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()