shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

هوای حوصله من آفتابی نيست !

حال و حوصله اين طبيعت درست مثل حال و حوصله ادمها هميشه متغيير است !راستش را بخواهی تا همين چند روز پيش حال و حوصله من هوايش بد نبود !درست شبيه بانوی کهنسال و موقری که جامه ای از خز سبز به تن کرده بود البته بانوی کهن سالی که اخمهايش را هم در هم کشيده بود و مدام بهانه جويی ميکرد ...انگار فقط خودش کلی کار سرش هوار شده بود !بعد حال و حوصله ام روسری بر سر کرد از جنس مهی ابی رنگ و تلاش کرد با هر چه در توان دارد ظاهری جوان به خود ببخشد ...و با حال و هوايی افسونگر و بهاری برای تمام پرستوهای دنيا دلربايی کند ..اخر تازه يادش افتاده بود که وقتی وقت کافی برای انجام تمام کارها را ندارد همان بهتر همه را رها کند .اما ديری نپاييد که در يک غروب دوشنبه سياه رنگ به هيات عجوزه ای در امد زشت ...کثيف و پرچين و چروک ..چيزی نگذشت که اين قيافه در هم برهمش حال و حوصله خودش را هم سر برد  بعد روی در هم کشيد و بقيه روز و تمام شب را کاری نکرد جز کج خلقی و بد اخمی ...

ديشب از خواب پريدم ...و زوزه های دردناک بادی را شنيدم که لابه لای شاخسار درختان خيالی ان سوی بندر مهربانيهای برباد رفته ادمها ميپيچيد و بعد صدای گريه های پرکينه مهتابی که بر قاب طلايی پنجره اتاق می کوفت ...به خودم که امدم قفسه سينه ام انگار می خواست از درد خفه ام کند ...تازه يادم افتادکه ديگر حتی  حال و حوصله خيال پردازی هم ندارم ...

+ نوشته شده در ٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()