shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

من به سيبی خشنودم ...

خيال ميکنم اگر ميتوانستم زندگی را بدزدم خو.بيهايش را ...مهربانيهايش را ...سخاوتهايش را .عشق و دوست داشتنهايش را بی هيچ منتی ميان تمام ادمهای خوب دنيا قسمت ميکردم ...اما راستش را بخواهی دزديدن زندگی کار من نيست ...به قول شراره :ما خيلی هنر کنيم بچسبيم به زندگی خودمان ...قسمت کردن زندگی ميا تمام ادمها پيشکش !

راستش را بخواهی من هنوز به اغاز زمين نزديک نشده ام وهنوز نمی دانم مهربانی ادمها چند بخش است ...می دانم که خانم معلم کلاس اول که خدايش بيامرزد همين چند روز پيش اعلاميه اش را روی ديوار مدرسه قديمی ديدم و چقدر برای زود رفتنش دلتنگ شدم هميشه ميپرسيد :مهربانی چند بخش است ...من ان زمانها می دانستم ...امروز اما ...خيال نميکنم بدانم چند بخش است !من هنوز هيچ کسی را که با سرنوشت تر اب اشنا و عادت سبز درخت اشنا باشد نمی شناسم و و امروز که اينها را مينويسم خيال هم نميکنم هيچ کسی پيدا شود که عادت سبز درخت را بفهمد و سرنوشت تر اب راهم باور کند ...امروز اعتراف ميکنم که ميان تمام دلتنگيهايم برای امدن کسی که مثل هيچکس نيست و اصلا من نمی دانم کيست و اصلا نمی دانم کجاست و اصلا نمی دانم ايا روزی از راه خواهد رسيد يا نه ...باور دارم که هيچ بيدی را نديده ام که سايه اش را بی منت قسمت کند ميان ادمها ...من هرچه بيد که ديده ام سايه اش را به قيمتی گزاف به ادمهای خسته فروخته است و هيچ هم دلش برای دلتنگی گريه های معصوم دخترکان يتيم نديدن پدر نسوخته است و هيچ هم دلش برای ان پيرمردهای نان اور خانه که ايمان دارند به روز جزا نگرفته است ...من هرچه صنوبر ديدم با هم دشمن بودند انقدر که روی هرچه دشمن را سفيد کردند ...من نارونهای زيادی را ديده ام اما ريگان نبخشيدند شاخه های خود را به هيچ کلاغی و نمی دانم چرا سهراب هميشه خيال ميکرد نارونها انقدر دلرحمند که شاخه هايشان را رايگان ميبخشند ؟؟من هرچه نارون ديدم از پاشيده شدن اشيانه عشق هيچ پرستويی غمگين که نشد هيچ راه و رسم نمک پاشيدن را هم خوب بلد بود ...ميدانم که نبايد تا اين همه به دنيا بدبين بود اما اخر اينها چيزهاييست که من به چشم ديده ام ...باور کن که اين دنيا همان دنيای سياهيست که ديگر در ان دل هيچ صنوبری برای هيچ صنوبر ديگری تنگ هم نميشود و هيچ نارونی هم به نارون ديگر رحم هم نميکند ...وهيچ بيدی دلش حتی هوای ان پيرمرد شاهنامه بدست را هم که زير سايه اش مينشست نمی کند ...با تمام اينها اعتراف ميکنم که هنوز می توانم به يک سيب سرخ کوچک خوشنود باشم و هنوز ميتوانم الفبای سبز حيات را باور کنم و بدانم کلمات دوست داشتن خيلی بيشتر از اين چند کلمه ناقصی ست که من ياد گرفته ام ...و هنوز ميتوانم اميدوار باشم به امدن ان کسی که شبيه هيچ کس نيست و اميدوار باشم که با امدنش خوبيهارا بی منت ميان تمام ادمها قسمت کند و سهم مرا هم بدهد و سهم تورا هم بدهد وسهم همه ادمهای خوب دنيا را هم بدهد ...من می توانم امروز فرياد بزنم که هنوز بهارنارنجهای باغچه سبز پدربزرگ را دوست دارم و هنوز دلم از تنهايی ميخکها ميگيرد و هنوز دلم برای اطلسيهای دلتنگ به درد ميايد و هنوز اشک مرواريدها را که ميبينم اشکم در ميايد بی انکه بترسم که ادمها بگويند :اين دخترک اسکيزوفرنی حاد دارد ...

ميخواهی باور کن ميخواهی باور نکن من به خواندن سهراب معتادم و اگر يک روز صبح به مصدق سلامنکنم صبحم به ظهر نميکشد و اگر شبم را با دلتنگيهای شبانه فروغ قسمت نکنم نيلوفر نيستم و اگر با اخوان باغ بی برگيها را نخوانم که ديگر هيچ ...حالم را نپرسی بهتر است ...من می توانم بيهيچ فلسفه ای ماه را نصف کنم و خيال هم نکنم که قانون نجوم را اصلا نمی دانم ...من می توانم ستاره های شب اورانوس را از ستاره های شب نپتون کم کنم بيهيچ اشتباهی .حتی اگر خودم خوب بدانم که حسابم نه هيچ وقت خوب بوده و نه هيچ وقت حال و حوصله اش را داشته ام و جای تو خالی هميشه هم پی حساب رفته ام ...من امروز باور دارم که روزی کسی خواهد امد که قد مهربانيهايش از قد مهربانيهای تمام ادمهای دنيا بلندتر است و راز نيايشهای شبانه اش از راز نيايشهای شبانه همه مردم دنيا بزرگتر ...من امروز می دانم که تو می دانی که اميد قشنگترين هديه خدابه ادمهاست و تا روزی که اميد هست نيلوفر هم هست و تا روزی که خدا هست اميد برای تمام مردم دنيا هست ... ميدانم که می دانی که خدايمان مهربان ميبخشد مهربانيهايش را و لازم نيست که ما زندگيها را بدزديم برای قسمت کردن ميان تمام ادمهای خوب دنيا ... 

+ نوشته شده در ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()