shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

حياط خانه پدربزرگ درانتظار بارش است ...

خورشيد امروز غروب ميان دلتنگيهای ساحل ارغوانی رنگ ابرهای به خواب رفته و پشت کوه های نيلی و خاکستری رنگ دوردستهای خيال ادمها پنهان شد ...شبی خنک ....سايه روشنی دلگير و تپه ای باهزار ارزوی دست نيافتنی و بزرگ و مجهول ...بيشه زاری به ژاله نشسته و باغچه ای تنها ...و درخت بيد کهنسالی غمگين ...پدربزرگم هر عصر کوله بار خستگيها و مهربانيهای گذر عمرش را ميهمان خلوت تنهايی های ان درخت بيد کهنسال ميکرد .زير سايه اش روی نيمکتی چوبی مينشست و از صبح تا غروب يا حافظ ميخواند يا شاهنامه و يا ناصرخسرو ...

پدربزرگم صورت مهربانی داشت باچشمهايی که وامدار خوبيها بودند ...گاه گاهی اما خسته که ميشد به مادربزرگ ميگفت :لعنت به اين زندگی !وقتی من بروم چقدر دلتنگ اين بيد کهنسال و اين نيمکت چوبی قديمی خواهم شد .و اين باغچه ...راستی بعد از من چه کسی غمخوار ميناها خواهد بود ؟چه کسی رزهای سرخ پيوندی را نوازش خواهد کرد ؟ چه کسی شبها کنار زنبقها برای ياسهای سپيد لالايی خواهد خواند ؟چه کسی بهارنارنجها را هر صبح سلامی خوش خواهد داد تا تمام روزشان سرشار عطر نفسهای باغچه باشد ؟چه کسی اب حوض ماهی هارا عوض خواهد کرد ؟تو که می دانی چقدر سريع ابشان را کثيف ميکنند .تو هم که حال و حوصله عوض کردن ابشان را نداری !تلف ميشوند ...شمعدانيهارا بگو !خاکشان را هر يک ماه يک بار بايد عوض کنی .می دانی که چقدر حساسند !ميترسم شاخه های کوچکشان برنجند ...مواظبشان باش ...مرواريدهارا به حال خود رها کن ...انها زياد نياز به توجه ندارند .دورشان زياد بگردی قهر ميکنند .گل نازهارا هم به بچه ها سفارش کن اذيت نکنند ...و پيچکهای نيلوفررا هم  !راستی نيلوفرها حتما بايد به ديوار يا شاخه ای تکيه کنند .واگرنه خيلی سريع ميشکنند ...می دانی که چقدر ظريفند ...بايک تلنگر کوچک دلشان ميگيرد ...يادت هم باشد که ميناهارا يک بار بيشتر در روز اب ندهی .اب زياد ريشه هايشان را سست ميکند .ميترسم فراموش کنی اخر تو عادت داری باغچه را دوباردر روز  اب ميدهی ...ميناها را حتما مواظب باش تا ...

مادربزرگم باگوشه چادر گلدارش اشکهای پنهانش  را پاک ميکرد ...گويی که هيچ سفارشات هرروزه پدربزرگ را جدی نميگيرد و ميگفت :تورا خدا تمامش کن ...نترس من زودتر از تو می روم .تو ميمانی و اين باغچه که شده تمام زندگی تو ...

وپدربزرگ لبخند تلخی ميزد مراروی پاهايش مينشاند  و ميگفت :می دانی نيلوفرم  !اين مادربزرگت خيلی فراموشکار است .همه ی  چيز هايی را که به او گفتم تو يادت باشد اگر فراموش کرد يادش بياور ...

و امشب ...امشب حياط خانه پدربزرگ تنهاست ...امشب حياط خانه پدربزرگ در انتظار بارش يک ابرناشناس زجه ميزند ...امشب حياط خانه پدربزرگ مدام به ساعتش نگاه ميکند تا شايد ان پيرمرد با صفا که غمخوار تمام گلهای باغچه بود بيايد و و زير بيد کهنسال روی نيمکت چوبيش بنشيند و شاهنامه بدست بگيرد و زنبقها را سلام دهد و ميناهارا لبخند بزند و رزهای سرخ پيونديش را نوازشی کند ...می دانی سالهاست که اين حياط قديمی و اين نيمکت قديمی واين بيد قديمی هيچ شانامه و حافظ و ناصرخسرويی به خود نديده ...و امشب ...امشب حوض خانه پدربزرگ هم تنهاست ...صبح ابش را خودم عوض کردم ...اولين بارم بود ...اگر بدانی ماهيها چقدر غمگين بودند !و پيچکهای نيلوفر که گويی باديوار هم بيگانه شده بودند و رزهای پيوندی که رنگ و رويشان پريده بود ومن فکر کردم اگر پدربزرگ بود حتما ميگفت گلها تب دارند ...

امشب مادربزرگ تمام تنهاييهايش را با سجاده سبز رنگی که بوی مهربانيها و يکتاپرستيهای پدربزرگ را ميدهد قسمت ميکند ...امشب مادربزرگ دلتنگ امدن يک پير مرد دوست داشتنی ست که سالهاپيش در چنين شبی باد اورا با خود برد ...امشب مادربزرگ خودش برای زنبقها لالايی خواند و دست نوازشش روی سر رزهای سرخ پيوندی بود و مواظب بود تا کسی مرواريدها و گل نازهارا نرنجاند و مواظب بود تا کسی به ميناها دو بار اب ندهد و مواظب بود تا يادش نرود که حتما بايد به بهارنارنجها سلام کند ...امشب مادربزرگ به من گفت :تمام نيلوفرهای ميان باغچه به ديوار تکيه کرده اند ...و بعد خنديد : تو به جايی تکيه نکنی ها ...

امشب مادرم تا صبح ياسين ميخواند و اشک ميريزد و خاله که سال به سال هم کسی رنگش را نميبيند امسال امده و روی نيمکت پدربزرگ زير بيد قديمی نشسته و شاهنامه به دست گرفته  و چه دلتنگ اشک ميريزد ...خاله امسال هوای پدربزرگ را کرده !امشب داييها هم پای حوض ابی رنگ پدربزرگ ايستاده اند و نمی دانم چرا ماهی ها را شماره ميکنند ؟!شايد ميخواهند بدانند از روزی که پدربزرگ رفته چندتا از ماهی ها کم شده اند !و مادربزرگ ...امشب مادربزرگ خسته تر از هميشه و دلتنگتر از هميشه خدا را صدا ميزند ...امشب خواهرم که دوست تمام گلهای باغچه پدربزرگ است و هميشه خدا مثل روزگار دور من ....حرفهای ساده دلش را به جمع مهربانی انها ميبرد با چشمهايی غمگين به من گفت :نمی شود دوباره يک شب پدربزرگ خودش به گلها اب بدهد ؟اخر خيلی دلتنگند ...دلشان بدجوری هوای اورا کرده ...

امشب من کنار رزهای سرخ پيوندی رنگ باخته ...کنار زنبقهای به ماتم نشسته ...کنار ميناهای دلتنگ  و کنار نيلوفرهای به سوگ نشسته و گل نازها و مرواريدهای پريده رنگ عطر مهربانی های پيرمردی را شنيدم که وقتی ميرفت همه خوبيهايش را ميا ن باغچه قديمی  به يادگار گذاشت ...امشب من ميدانم که پدربزرگ خودش سجاده دلتنگی مادربزرگ را خواهد بست و برسر تمام عزيزانش دست مهر خواهد کشيد ...اما چه سود !همه ما فردا خواهيم رفت  و مادربزرگ با تنهاييهايش ... باز هم برای رفتن پدربزرگ نذر باران خواهد کرد ...

+ نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()