shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

من دلم يک قلب ميخواهد .

امشب هيچ حال و حوصله نوشتن ندارم .و اين ساعت ...می دانم زمانی عجيب است برای خالی کردن تمام دلتنگيهايم ...و اين باد لعنتی !خيال نميکنم در تمام دنيا صدايی مرموز تر و رنج اور تراز ناله های بادی زجر کشيده که در شبی ياس الود بر شيشه های غم گرفته پنجره اتاقت پنجه می ساید شنيده باشی ...انگار که تمام شيونها و زجه های زنان زيباروی و ناشاد و دلشکسته که قرنهاست به خوابی ابدی و فراموش شده فرو رفته اند در شيونهای امشب اين باد بازتابی دوباره يافته اند .در ميان تمام اين ناله ها خوب که گوش ميکنم صدای رنج های پيشين روح اواره دخترکی را ميشنوم که انگار خواهان بازگشت دوباره به کالبد بيجان خود است ...و اين باد ...اين باد که امشب حکايتگر غريو شيونهای غريبی ست ...چه دردمندانه زجه ميزند ...

فغان غصه های شبانه ام را می شنوی ؟و ناله های نااميديهای محضم را ؟؟؟؟؟؟؟؟ اخ ...امشب چقدر خسته و درهم شکسته ام ...به من بگو امشب که دلم به اندازه يک عشق تنگ است ...امشب که دلم يک شانه خالی ميخواهد تا سر رويش بگذارم و های های گريه کنم ....امشب که دلم يک دوستت دارم گفتن پاک و ساده ميخواهد ....يک بوسه کوچک از سريک  مهربانی کودکانه ...نه از سريک  دوست داشتنی وحشيانه ...بگو امشب تنهاييهايم را ...دلتنگيهايم را با که قسمت کنم ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با اين باد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه ...من از باد ميترسم ...من ار تاريکی شب ميترسم ...من به اندازه يک ابر دلم ميگيرد وقتی ميبينم مهربانيهای ادمها امشب ميان تمام دلتنگيهای من به يغما می رود !

به من بگو امشب که ميدانم که تا هيچ وقت خدا هيچ رويا فروشی در کوله بارمهربانيهايش پی هيچ نيلوفر گمشده ای نميگردد چطور با تنهايی اين قلب ياس الود سر کنم ؟

اخر من که چيز زيادی نخواسته بودم ...من فقط دلم يک عشق ساده ميخواست ...نه !عشق نه ...عشق را امروز ادمها به گند کشيده اند  .... من دلم يک دوستت دارم گفتن بی ريا ميخواست ويک مالکيت هميشگی ... اهان ...يادم افتاد من دلم امشب سند مالکيت يک قلب را ميخواهد که مال خود خود خودم باشد . يک قلب ...می دانی !؟

يعنی تا اين همه خواسته من بزرگ است ؟!!!!!!!!!!!!!!تا اين همه توقع زيادی از زندگی دارم ؟ تورا به خدا نگو چقدر خامی دخترک ! تورا به خدا نگو ...

اگر بدانی چه دل پری دارم امشب از جنس اين ادمهای سياه رنگ ! اگر بدانی چه دل پری دارم از بی انصافی اين جماعت که خيال ميکنند دل ادمها کاروان سراست که هر از گاهی قافله سالاری ميهمانش شود وچند چند صباحيبعد که خسته شد برود   و کس ديگری جايش را بگيرد ! اگر بدانی چقدر بيزارم از اين جمله کثيف و به گند کشيده شده : تو مال منی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چقدر بيزارم از کسی که اين روزها خيال ميکند صاحب يک دخترک بی صاحب شده ...صاحب چشمهای معصوم و نيلوفری رنگ نيلوفری شده و می تواند سر هر کوی و برزن فرياد بزند که اين دخترک را که ميبينيد من صاحبش هستم ...او مال من است او ....

حالم امشب از تمام عشقهای رنگ و رو رفته ادمها به هم ميخورد ...اما ...اگر بدانی امشب که تا اين همه بيخوابم چقدر دلم هوای يک دوستت دارم گفتن ساده را دارد !اگر بدانی چقدر دلتنگ يک نگاه پاک و معصوم از جنس نگاه شيشه ای خودم هستم که به چشمهايم  لبخند بزند ... چنگ نزند  نخواهدکه صاحب چشمهايم باشد ...وحشيانه فرياد نزند :که تو مال هيچ کس نيستی ...تو مال منی .... نه ...من بيزارم امشب از اين دست نگاههای وحشيانه ..من امشب دلم فقط  يک بوسه کوچک ميخواهدکه کسی که مثل هيچکس نيست  به روی پيشانيم بنشاند وشنيدن  يک لالايی ارام و دل سپردن به يک شب بخير گفتن مهربان ...و يک : ارام بخواب گل کوچک من !بی ريا ...بگو خواسته ام تا اينهمه بزرگ است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا بگو امشب کجا فرياد بزنم که دلم يک عشق ساده ميخواهد نه يک فريب رنگی ...نه يک دروغ بزرگ ...نه يک نگاه وحشی ..من دلم امدن کسی را ميخواهد که نامش را گذاشته بودم رويا فروش دوره گرد .... تو از او سراغی نداری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن۱:شما رو به خدا وقتی ميبينيد کسي از عشق می نويسه ...وقتی ميبينيد کسی دلتنگ شنيدن يه دوستت دارم گفتن بی رياست ...وقتی ميبينيد کسی پی يک رويا فروش دوره گرد دلتنگيهاشو خالی ميکنه ميون دنيای خاکستری رنگ ادمها خيال نکنيد کمبود عشق گرفته پس  بريد  هوار بزنيد :ما دوستت داريم ...هميشه دلتنگيها از جنس دل ادمها بوده دلتنگيهای ادمها رو باور کنيم ...ساده نگذريم از کنارشون ...

پ.ن۲:دوست داشتنها مقدسند شمارو به خدا دوستت دارم گفتنهاتونو مثل حلوای سر قبر برای ادمها خيرات نکنيد ...تا اين همه دوست داشتنهارو پست نکنين ...

پ.ن۳:کجاست يک شانه خالی که بيهيچ توقعی اشکهای نيمه شب مرا مرهمی باشد ..کجاست يک قلب پاک که نخواهد مالک چشمهايم باشد بخواهد مالک دردهايم باشد ...

+ نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()