shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

قصه رويا فروش دوره گرد ...

امروز عصر خورشيد موقع غروب به توده ای غبار الود و شيری رنگ تبديل شده بود .پرتوهای قشنگش را از ميان سپيدارهای خيالی و شاخه های صنوبرهای بيشه عزيزی که ان هم خيالی بيش نبود جمع ميکرد  ...پرتوهايی که گه گاه با هجوم ناگهانی نسيمی ملايم به شاخه ها ...به شکل سوسوی متلاطم به چشم ميامدند ...کنار پنجره اتاقم نشستم و غرق تماشای  روش قشنگ شب به خير گفتن  خداوند به دنيای ادمها شدم ...گرچه تصوير مقابلم با انچه در ذهن داشتم تفاوت زيادی داشت اما ...خدا را شکر که هنوز هم ميشود غروب زيبای خدا را در ذهن انگونه که دوست داشت ترسيم کرد ...واگر نه با تمام برجها و ساختمانهای سربه فلک کشيده مقابلت خيال نميکنم تصوير قشنگی از غروب را می توانستی به ذهن بياوری ...؟

زنبقهای ابی اطراف درياچه ای که نجواکنان به  سوی بيشه های دوردست روان بود ...سايه روشنهای بنفش لبه پر انحنای تپه های شنی ...پرده مه شفافی که روی دره پر الاله ان سوی درياچه خيال اويزان بود .لباس طلايی و سيمين گلهای مرواريد لب برکه که به اندام مزارع بس برازنده بودند ...خنکای دلچسب نسيمی که از خليجی ناديده می امد ...و ابيهای زمينهای ان سوی بندر مهربانی ...من حتی دودهای ارغوانی و بنفشی راکه چون پرهايی رنگی از دودکشهای خانه  ادم برفی های زمستانی بيرون ميزد و در اسمان صورتی رنگ دم غروب بالا ميرفت می ديدم ...اخ ...اگر بدانی چقدر لذت بخش است غرق تماشای جاپاهای قشنگ ماه نقره ای شوی  ...و چقدر لذت بخش است که اولين موجود زنده ای باشی که به مهتاب سلام ميکند ...خدا را شکر که ميشود هنوز هم چيزهای خوب راتصور کرد .واگرنه برگشتن به دنيای واقعيت و سرک کشيدن ميان اين همه سياهی و نديدن غروبی به اين عظمت و قشنگی می توانست چه درد بزرگی باشد !جای همه شما خالی !شاهد يکی از زيباترين غروبهای دنيا بودم  ...چند ساعت پيش پاکتی را باز کردم که نامه ای از خودم بود در پانزده سالگی به خودم در بيست و ...سالگی . يادم هست ان شبی را که مينوشتمش ...خيال ميکردم تفريح سرگرم کننده ای خواهد شد !اما امشب ...برای مدتی طولانی تنها نامه به دست کنار پنجره اتاقم نشستم و نور ستارگان طلايی رنگی را تماشا کردم که بالای اسمان تيره به خواب رفته بودند ...همراه نامه رايحه ای قديمی از خاطرات گذشته ای  دور بيرون ميزد .و ميان تای نامه هم چند گلبرگ گل سرخ خشک شده احساس خوش و قديمی را در قلبم زنده ميکرد ...گلبرگهايی ترد و قهوه ای رنگی که  به تماس دست خرد ميشدند ...ان گل را خوب به ياد دارم ...يادم هست که وقتی نامه را مينوشتم ان گل روی ميزم از حال رفته بود ان را ميان تای نامه گذاشتم و بوسه قشنگی هم بر ان نشاندم ...(ان روزها هنوز تا اين همه زمينی نبودم ...)حالا اما ...همان گل قشنگ چه توده زشت و خشکی به نظر می رسيد !با اين حال هنوز رايحه ای خوش بو و در عين حال ازاردهنده از ان بيرون ميزد ...تمام نامه ام عطر شاخه گل پرپر شده را به خود گرفته بود ...و جای همه شما باز هم خالی !اگر بدانيد چقدر به نيلوفر پانزده ساله و کوچک و معصوم خنديدم!واقعا تا اين همه روزگاری کودک و خام بوده ام ؟!!!چه مهملات شاد و با نشاطی !در اخر نامه از نيلوفر بيست و ...ساله پرسيده بودم :

ــ ايا امروز که مرا می خوانی به تمام ارزوهای سبز پانزده سالگيت رسيده ای ؟ايا همان نويسنده بزرگی که دوست داشتی شده ای ؟ايا در خانه ارزوهای طلايی رنگت در کنار رويا فروش دروه گرد مهربان زندگی خوشی داری ؟ايا حالا که مرا ميخوانی صاحب همان دختر کوچولوی قشنگ و دوست داشتنی هستی که قرار بود روزگاری برايش تمام قصه های پريان را زمزمه کنی ؟اخ ...فقط تو را به خدا بيست و ...سالگی عزيز کسل کننده نباش !

و نيست ...اما ...نه ...من هنوز به ارزوهای سبز پانزده سالگيم نرسيده ام ...شايد هم رسيده باشم اما می دانی جنس ارزوهای امروزم با جنس ارزوهای پانزده سالگيم زمين تا اسمان فرق کرده ...هنوز صاحب هيچ خانه ارزوهای طلايی رنگی نشده ام  هنوز حتی ان رويا فروش مهربان دوره گرد راپيدا هم نکرده ام ...و برای هيچ دخترک عزيزی هم قصه های پريان را زمزمه نميکنم ...اگر مادرم اينها را ميخواند حتما ميگفت :تو که خودت هنوز نياز داری کسی قصه های پريان را برايت زمزمه کند ...و راست ميگويد ...

ــ بيست و ...سالگی عزيزم ! در اين نامه يک بوسه قشنگ برايت به امانت می گذارم با مشتی مهتاب و روح گل سرخی اسير عشق ...و قدری طراوت و مهربانی مزرعه های دور دست خيال ...و رايحه ملايم بنفشه های وحشی ...نيلوفر پانزده سالگيت را فراموش نکنی ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش هيچ وقت نامه ات را باز نکرده بودم نيلوفر قديمی !چقدر دختر کوچولوی ساده وپاک و معصوم بودن خوب است و امشب ...امشب چه ساده مرا با خنده هايت به مسخره گرفتی دخترک ! امشب باز هم بی خوابی به سراغم خواهد امد اين بار اما از دولتی سر تو  ...تمام شب بيدار خواهم بود و به رفتن پانزده سالگی معصوم دخترکی افسوس خواهم خورد که امشب باد او را با خود برد ...

پ.ن: هيچ رويافروش دوره گردی در اين سياهی ها که انسانيت فدای حيوانيت ميشود از راه نخواهد رسيد ... چه دردناک ...

پ .ن اخر :خسته ام ...خيلی خسته .شايد به همين خاطره که ديگه نمی تونم خودمو بيشتر از اين فريب بدم ....خواستم بگم تمام اين مدت فقط سعی کردم دنيا رو اون طور که دوست دارم ببينم .سعی کردم اما ...سعی بيهوده من فايده ای نداشت ...دنيا هيچ وقت روشن تر از حالاش نميشه ... کلمات قشنگ ديگه دردی رو ازدردهای ادما دوا نمی کنه ومن فقط خدا می دونه چقدر  خسته ام ...و فقط خدا می دونه که اين مدت چقدر سعی کردم بيهوده وانمود کنم که خيلی اميدوارم ... همش اشتباه بود ...همش ...چقدر سادگی توی دنيای ادمها احمقانه ست ...ومن چقدر ساده بودم توی اين دنيا ...ارزش ادمها رو امروز چيزی پست تر از تموم پستيهای دنيا تعيين ميکنه نه پاکی و صداقت و. يک رنگی ....همين ....

+ نوشته شده در ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()