shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

بی صدا...

سکوت خستگی از شونه های بی پناهم عبور می کنه و گرداگرد جسمم از اخرين ديدار کسی ياد می کنه که سالهای ساله به فراموشی اقاقيهای باغچه سپرده شده ...شايد بيش از هزار سال ...بعد در لحظه ای به وسعت ترديد ثانيه ها زنجيرهای بی اعتمادی محض به  پاهای زخمی و پر دردم پيوند می خورن .بغض ميون حصار بی کسی چشمهای از ياد رفته کسی فرياد می زنه و من از شرم نگاه های منتظر به راه ؛گاه گاه هوای تازه بهار رو بهونه می کنم تا خلوت دوری عشقم رو بی صدا گريه کنم ...

+ نوشته شده در ٢۳ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()