shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

هنوز مهربانی هست ...

می دانی حيف است احساس خوش بهار تنها بماند در پشت در خانه هايمان ...و ادمها تنها شعار بدهند که ای ملت : بهار امده ...ديگر از سر دلتنگی ...از سر تنهايی ...از سر خستگی ...از سر عادت فرياد نزنيد ... ديگر لعنت نفرستيد به ادمهای اطرافتان ...حيف است که تصوير فصل سرسبز کودکی تنها در ذهنتان يک تصوير گنگ باشد و ندانيد که معصوميت نگاههای هفت سالگی تان را کجای روزگار ...ميان کدام ادمهای ابی رنگی که امروز هيچ نشانی از انها نيست جا گذاشته ايد ...

با خودم هستم ...با نيلوفر ايرانی ...همان که روزی نوشت : امروزپرونده دلتنگيهای خاک گرفته سالهای دور را ميبندم و تمام تلخيهای دنيای اطرافم را ...با تمام دردهاو رنجهای بار سنگين اين انسانيت از دست رفته و تنهايی ادمهای کاغذی اين بی هويتی محض و انها که ميگويند :ما هستيم تا هميشه ... و چه فريبی از اين بالاتر که با حرفهایت ادمهای اطرافت را رنگ کنی ! ...تمام ان دلتنگيهای خاک گرفته و سوت و کور را  رها ميکنم در صندوقچه خاطرات هزار ساله ام ...درش را هم ميبندم تا ديگر سراغی از دلتنگيهايم نگيرم ...شايد که هزار سال بعد روزگاری که قرار باشد ديگر دلتنگ امدن هيچ کسی نباشم درش را باز کنم و سرک بکشم ميان تمام ان خاطرات خاک گرفته قديمی ...می دانم ...تمام اينها را من نوشته ام ...و حتما حالا که ميخوانی با خودت ميگويی : چه ساده تمام باورهايت را زير پا گذاشتی نيلوفر ايرانی ...؟!

يادم هست شراره خوب من !يادم هست که به تو گفتم : بيخيال دلتنگيها ..اخم نکن دخترک ...اسمان هنوز هم ميتواند در کنار تمام ابری شدنهايش مهربانی و صفای افتاب را هم تجربه کند ...می دانم شراره ! و يادم هست که تو گفتی : کسی که رفت ارزش ماندن نداشت ... ارزش مهربانيهای تو را نداشت ... اما اگر يادت باشد من هم گفتم :  وقتی دلتنگ شدی ...خب دلتنگ شدی ديگر ...بهانه برای اينکه نه او ارزش نداشت يا تو ارزشت بالاتر بود چه فايده ای دارد ...

اين چيزها اما ...ديگر مهم نيست ... می دانی امروز باز هم اين نيلوفر ايرانی سودای نوشتن از تمام خوبيها و بديهای دنيای خاکستری رنگ ادمها را در سر دارد ...همين است که ميخواهد فرياد بزند :اهای ادمها !برخيزيد و همچون پنجره ای رو به روشنايی افتاب اغوش خود را باز کنيد و بر صورت قشنگ اين چند روز باقيمانده از بهار مهربانيهايتان بوسه زنيد ...اين همه دلتنگی بس نيست ؟ ان دوستی که نوشت : تا کی خود را مسئول دوست داشتنهای ادمهايفراموش شده  اطرافمان می دانيم راست ميگفت ...حقيقتش را اما بخواهی گاهی حافظه ادمها چيزهايی را برای خود حفظ ميکند که دوستشان ندارد ...اما ...باور کنيد با وجود تمام دلتنگيها هنوز هم ميشود مثل قاصدکهای بهار تا دور دستهای حقيقت ابی رنگ خيال پرواز کرد ...هنوز هم اسمان باران را به زمين خشک و تشنه می بخشد ...نه با کينه ...که از سر مهر و صفا و سخاوت ...ميبخشد . به قول يکی از دوستان اسمان هيچ وقت باران را با کينه نمی بخشد ...واين همان چيزی بود که نيلوفر ازياد برده بود .

هنوز باران هست ... مهر هست ...عشق هست ... هنوز ميتوانی به لبخندی قشنگ تمام فاصله ها را از ميان برداری ...می توانی زير بارانراه بروی و زنده بودن ...انسان بودن را احساس کنی ...ميتوانی  حرف بزنی ...چيز بنويسی ...نيلوفر بکاری ...هنوز هم ميشود عشق را ...دوست داشتن را زير باران جست ...زير باران فکر را ...خاطره را افتابی کرد ...زير باران هنوز هم ميشود پرونده دلتنگيها را بست و سپردشان  به حوضچه اکنون زندگی ...ميشود دنيا را با تمام سياهيهايش در خيال خود زير باران شست ...

می دانم که می دانی که شب هيچ وقت خدا چيز بدی نبوده ..که شب اگر نبود بگو تو با دلتنگيهايت چه ميکردی ؟ نبود کی فرصت داشتی بنشينی و تمام خستگيها و تنهاييهايت را شماره کنی ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اهای ای مانده در رويای شب تفسير شعر دوست داشتنهای خيالی ! هنوز هم ميشود رنگ گل مينای دشت ارزوها را در لحظه های اکنون زندگی اغاز کرد ...حيف است طرح فصل امروز زندگی تو تقدير گذشته را رسوای دوست داشتنهای برباد رفته ات  کند ...حيف است طرح خيال انگيز عشق در ازدحام حادثه ی ديروز ا ز قصه های بيشمار دوست داشتناندوه را تنها معنا کند ...با تو هستم ...دوست من ... با خودم هستم و با تمام ادمهايی که خوبند و تمام ادمهايی که هنوز در اين سياهی محض پی ابيهای حقيقتی ميگردند ...بگذاريد احساس ادمهای درهم شکسته از دفتر نقاشی خاطرات هزار سال پيشتان پاک شود ...بگذاريد ته مانده های غربت ديرينه دلتنگيهايتان در لا به لای خنده های امروز مهربانيهايتان بميرند ...بگذاريد اواز غزلهای رهايی در زندگی جاری شود و چون قصه ای شاد از روزهای خاطره انگيز و زيبای اينده ای سرشار از پاکی ...صفا و مهربانی سراغ حقيقت دنيای ادمها را بگيرد ...شما را به خدا ديگر سرگردان در کوچه پس کوچه های خاطرات خاک خورده قديمی با يک شمع در پی سقاخانه ای اشنا در ذهن خاکستری رنگ دلتنگيهای امروزتان نباشيد تا برای امدن ادمهای خيالی نذر باران چشم کنيد ...می دانم که می دانيد که دانستنهای امروزتان ...دانستنهای امروزمان باارزشتر از ندانستنهای ديروزمان ست ...ان دوستی هم که ميگفت :عشق و دوست داشتن تعهد امروز را برای قلبتان به ارمغان مياورد راست ميگفت ...دلتنگی ديروز ما ادمها همه از سر همين تعهدهای کودکانه بود ...ايمان داشته باشيد که روزی دوست داشتن حقيقی تعهدی حقيقی تر برای پاکی قلبتان با خود به ارمغان خواهد اورد ...ايمان داشته باشيد ...

پ.ن۱:از اون دخترک موطلايی که لعنت فرستاد به نيلوفرايرانی ممنون ...اگه لعنت نفرستاده بود نيلوفر ايرانی امروز هم هوای نوشتن به سرش نمی زد ...اگه لعنت نفرستاده بود خودش هم هوای نوشتن از دلتنگيهاش به سرش نميزد ... امروز من دلتنگيهامو خاک کردم اميدوارم اون دخترک عزيز موطلايی هم دلتنگيهاشو خاک کنه ...

پ.ن۲: از اون اقاهه که نوشت ؛ عمو يادگار خوابی يا بيدار هم ممنون ...همون که ميگفت بلد نيست قشنگ بنويسه اما قشنگی و سادگی نوشتنش نيلوفر ايرانی به خواب رفته رو از خواب بيدار کرد ...از اون مردی هم که عاشق خرسهای قهوه ای بود و راه و رسم بازيگری ميون دنيای سياه ادمها رو خوب بلد بود و خوب بلد بود خستگيهای ادمها رو بخونه  وبگه به افتاب ميشه سلام دوباره ايکرد به شرطی که فراموشکار نباشی هم ممنون ...

.ن۳: دوستان من کجا هستند؟ .../ روزهاشان پرتقالی باد ....تا هميشه خوبی هاتون پرتقالی باشه ....

+ نوشته شده در ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()