shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

بار سنگين انسانيت ؟؟؟؟؟؟

من روزگاری دور از ديار عروسکهای ابی خاطرات رنگ باخته دخترکی هفت ساله امدم ...از زير سايه های درختان کاغذی در انتهای يک باغ سبز واز ميان شاپرکهای کتاب مصور قرن گناه ...من روزگاری از فصلهای خشک تجربه های عشق و دوستی در کوچه های خاکی معصوميت از سالهای رشد حروف پريده رنگ الفبا در پشت ميزهای خاک گرفته مدرسه از لحظه های تنهايی بچه های شهر ...همانها که وسعت دنيايشان خلاصه ميشد در کيف و کتاب و بابا نان داد ...من از انتهای تخت سياه کلاسی تنگ که روی ان نوشته بودند : مهربانی را بخش کنيد ...از اعتماد خالی دستهای نجات دهنده ای بزرگ ...از دنيای سياه ادمها امده ام ...

نمی دانی چه درد عجيبی ست نمی دانی اين درد سنگين مثلا انسان بودن و تحمل اينکه هر صبح اب بپاشی با عشق به پای گل کوچک اميد بازمانده در انتهای خالی قلبت که می دانی روزی حتما ويران خواهد شد.... وقتی در خلوت تنهايی هايت به برهوت ويران شده دنيای ادمها می انديشی ...وقتی ميبينی در اين برهوت که نامش را گذاشته اند دنيای پست مدرن ...چطور گلها برای قطره ای باران گلبرگ نذر می کنند ...و شبنم ها که اه از نهادشان برخواسته و ستاره های بيابان که ديگر حتی چشمک زدن را هم از ياد برده اند ...و خارها که تنهايی ودرد کوير را خوب می دانند و خورشيد ... نه خورشيدی در کار نيست ...هرچه که هست حکايت دردی کهنه است ...می دانی زمين که زير پای تو می لرزد هميشه تنهاتر از تو بوده و ان نهال پرتقال از ياد فته که انقدر قد کشيده که بخواهد ديوار را برای برگهای جوانش معنا کند و اصلا نمی داند که هيچ نجات دهنده ای در کار نيست ...و ان برگهای جوان که نام نجات دهنده ای را ميپرسند که هيچ وقت خدا از راه نخواهد رسيد ...

سخت ترين لحظه دنيا لحظه ست که خوابهايت از ارتفاع ساده لوحی هايت پرت ميشوند و ميميرند و تو می مانی با شبدر چهار پری در دست که روی گور مفاهيم کهنه انسانيت روييده است ...کدام انسانيت ؟؟؟؟من که به هر دری زدم انسانيتی در را به رويم باز نکرد !

 خب اين روزها چيزهای جديدی ياد گرفته ام .ياد گرفته ام ديگر از پله های کنجکاوی هيچ مثلا انسانيتی بالا نروم ...ياد گرفته ام نپرسم چرا  وقت انسان بودن گذشته وچرا سهم امروز ما ادمهايی که پی حقيقت می گرديم همين لحظه خاطرات رنگ باخته برگهای تاريخ انسانيت خاک خورده است ...همين مثلا انسانيت اين روزها به من ياد داد گريستن را بی هيچ تمنای ناممکن بياموزم و بدانم که من و امثال من ان پرنده نازک بال کوچکيم که گويی تا هيچ وقت خدا مجال پريدن در اسمان فلزی را نخواهيم داشت ...خب با اين حال گويا ادمها تارک دنيا بشوند خيلی بهتر است ...ديروز کسی می گفت بهترين نماد دلتنگی ادمها باران است .من هم گفتم :اين روزها باران کجا بود !؟اسمان امروز  ابر راهم با کينه ميبخشد ...باران که سهل است !

پ.ن: همين ....

+ نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()