shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

هديه ای از جنس مهربانی ....

امروز هديه های خدا را دردست دارم ...جعبه های کوچکی به رنگهای طلايی و خاکستری ... جعبه هايی پر رمز و رازو دوست داشتنی که نمی دانم چرا انها را به دستم داده !سرم را بالا می گيرم :خدای من !اينها چيست که در عوض طلب مهربانی هايت به من بخشيده ای !؟

نگاهم می کند .جعبه هارا به دست می گيرد و می پرسد:مگر از من هديه نمی خواستی ؟!

ــ چرا ...اما اينها ...

ــ اين جعبه خاکستری رنگ هديه من به تو برای مخفی کردن تمامی غمهايی که سهم تو بودند از زندگی ...تمامی غمهايی که برايت فرستادم وتو ...يادت هست که نمی دانستی با اين همه غم چه کنی ؟!....اين جعبه طلايی رنگ اما ...می خندد ...نگاه کن دخترکم !شاديهايت را در اين جعبه پنهان کن ...

ومن ...غمهايم را که سهم تنهايی هايم از بی کسيهای دنيا بودند ريختم در ميان جعبه خاکستری رنگ هديه خداوندم ...جعبه ای که وسعت بی کرانی داشت برای جا دادن تمامی دردهايم ...وشاديهايم را که ناچيز بودند پنهان کردم در ميان طلايی های جعبه ای که خدايم با مهربانيهايش به من بخشيده بود ...

جعبه طلايی با سهم ناچيزش از شاديهای دنيا روز به روز سنگين و سنگين تر ميشد و جعبه خاکستری ...نمی دانم چرا با تمام وسعتی که داشت روز به روز سبک و سبکتر ...اخر سر يک روز انقدر هوای حوصله ام ابری شد که در جعبه خاکستری رنگ را باز کردم تا ببينم چه برسر غمهايم امده ؟!می دانی چه ديدم ؟ ته جعبه غمهای من سوراخ بود ...سوراخ ...

جعبه را به خدا نشان دادم:پس غمهای من کجا هستند ؟!تو که می دانی غمهای من چقدر بزرگ بودند ...

دستش را روی سينه اش ...جايی که قلبش در انجابا مهربانی  می تپيد گذاشت :غمهای تو عزيزکم! می دانم چقدر بزرگ بودند ...غمهای تو ...تمام غمهای تو اينجا هستند ...با تمام سياهی و دلتنگی و وسعتی که داشتند اينجا هستند ...نگران غمهايت نباش .نگران اشکهايی هم که ريختی نباش ...روزی که ان جعبه خاکستری رنگ را که به رنگ غمهای تو بود به تو می بخشيدم قلبم را ...مهربانترين تکه وجودم راهم  به تو هديه دادم ...قلبم را برای تمام دردها ...تنهاييها ...بی کسيها ....برای تمام ان اشکهايی که قرار بود برای غمهای بزرگت بريزی به تو هديه دادم ...قلبم را بخشيدم تا هيچ وقت خدا يادت نرود که تنها نيستی ...تا يادت باشد خدای تو ...اگر دردی می دهد ...اگر غمی می دهد ...قلبش را هم برای تسکينت ...عزيزکم به تو می بخشد ...وتو ...تو تمامی غمهای گاه و بی گاهت را به قلب من بخشيدی ...غمهايت تا هميشه اينجا هستند ...تا هميشه ...

ــ اخر ...چرا جعبه طلايی برای شاديها ...و اين جعبه خاکستری سوراخ برای غمها .!؟؟؟؟؟؟..

مهربانيهايش را ريخت درميان  نگاه  حيرت زده من :جعبه طلايی را بخشيدم به تو تا قدر تمام شادی ها ...قدر تمام با هم بودنها ...قدر تمام دوست داشتنهايت را بدانی ...واين جعبه خاکستری رنگ سوراخ ....که قلبم را درون ان پنهان کرده بودم برای انکه عزيزکم غمهايت را برای هميشه رها کنی ...

پ.ن: به راستی که تو چه مهربان ميبخشی مهربانی هايت را ....

+ نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()