shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

اينجا اسمان ابريست...

اين بار به خاطر من که نه...به خاطر بهار هم که شده ...کوتاه بياييد و هوای خانه های دلتان را بيش از اين ابری نکنيد ...مگر نميبينيد نرگس های ترد ميان گلدان با يک تلنگر کوچک می شکنند ؟و پيچکهای تازه جوانه زده طاقت اخمهای شماهارا ندارند...؟ پنجره های اتاق ابی رنگ دلتان را به خاطر گلهای افتابگردان هم که شده  باز کنيد ...بگذاريد هوای اسمان دلتان ابری نشود ...بگذاريد احساسهای کمرنگ شده عشق هوايی بخورند وباز هم بعد ساليان دراز عاشقانه ترين نغمه ها مهمان لحظه های از ياد رفته اتان  شوند .... شماها که همان ادمهای گذشته ايد اين همه نزاع و درگيری پس برای چيست ؟؟؟؟؟؟ شماها که روزگاری برای هم عشق را زمزمه ميکرديد اين همه دلتنگی برای عشق را ازکجا اورده ايد ؟!

اهای با شما هستم !ديگر وقت ان نيست که روزهای تلخ ديروز را از نو شماره کنيد ... می دانيد که چه می گويم نه ؟تکرار خاطرات تاريک گذشته رنگ و بوی بهار را ميگيرد و دلتان را با زمستان سرد همنشين ميکند...حيف نيست که اين چنين طراوت بهار را ناديده می گيريد و انديشه های سرسبز عشق را در زندان دلتنگيهايتان تنها می گذاريد ؟!

مهربانترينهای دنيا ! اهای ادمهای ديروز و امروز و فرداها ! سفر را به سمت مهربانيهايی دوباره از نو اغاز کنيد ...که حسرت روزهای رفته طرح دلواپسيهايتان را پر رنگتر ميکند و لحظه های سراسر روشن باهم بودنهايتان را به تيرگی و ترديد و تنهايی می نشاند ...مگر دنيا تا کی ادامه خواهد داشت که اين چنين ازهم دلگيريد ؟

مبادا در چار ديواری دلتان ميزبان غصه های ناتمام باشيد ...

+ نوشته شده در ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()