shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

به بهونه پرکشيدن يه دوست ...

شايد اگه مهلتی بود برای ادامه راه .شايد اگه خدا فرصت دوباره ای می داد برای باقی موندن ...شايد ... شايد اگه دنيای خاکستری رنگت مهربونتر از اين ميشد ...شايد اگه قرار بود بهار امسال رو هم به چشم ببينی ...بی درد ببينی ... و شايد اگه به قول مادربزرگم : قسمتی بود برای بالا و پايين رفتن نفسی راحت ...نه از سر رنج ..که از سر سلامتی که هرگز به چشم نديدی ...حتما بی هراس از دردی که در دل داشتی ... بی هراس از غم بزرگی که چنگ انداخته بودو رگ و پی ريشه درخت زندگيتو خشک ميکرد ...دست دراز ميکردی و سيب سرخی از شاخه درخت هميشه سبز زندگی می چيدی خدارو چه ديدی !شايد فرصتی می داد تا گازش بزنی وطعم بودن رو احساس کنی ....راستی يادش بخير !تو چه خوب راه و رسم ساده بودن رو  بلد بودی !

امروز کنارت که نشستم يادم افتادروز اخر ی که با تموم مهربونيهات خداحافظی ميکردم ...با اون همه رنجی که پای چشمهای قشنگت رو به کبودی زشتی نشونده بود گفتی:می دونی! درد دارم اما ...خيال دارم با همين درد بخندم .خيال دارم بخندم بی اونکه ترکی به احساس نازک گل بشينه ...تو فکر ميکنی بتونم !؟من نمی دونستم ...اخه دردت خيلی زياد بود با خودم فکر کردم :مگه ميشه تو از سر درد به اين بزرگی بخندی بعد احساس نازک گل ترک برنداره!؟مگه ميشه ...پس احساس نازک گل کجا بود اون وقتی که تو ميپيچيدی به خودت از درد ؟؟؟؟!!!!!

گفتی امسال حتما به قصد بو کردن گل نيلوفر ی که ميون دلتنگيهای زمستون عبوس بوی بهار ميداد بايد بمونم و زندگی کنم ...بايد بی شال و کلاه بهار که اومد برم خيابون و ببينم اين مدت که افتاده بودم توی رختخواب ادمها چقدر عوض شدن ...گفتی اخه نيلوفر حالا حالاها از ملک الموت نميترسم ... چقدر خنديديم ...چقدر ...ملک الموت ؟

امروز کنارت که نشستم يادم اومد که گفتی :چقدر دوست داری برای يکبار هم که شده زير بارون بهار قدم بزنی ...امروز بارون می اومد گل من ...بارون می اومد ...ميخواستی زنده بودن زندگی رو باز هم زير بارون تجربه کنی ...می خواستی ...

اخ!چه دردناک ...يادم اومد که گفتی :ميخوای گاهی هم به ياد بياری که همه بار اسمون روی دوشهای نازک تو نيست . ميتونی لحظه ای دردهاتو به زمين بذاری و بخوابی بی اونکه دنيا بلرزه ...اخه خسته شده بودی ازبس ترسيده بودی از خوابيدن ...

تو خودت اما نفهميدی که وقتی به خواب ميرفتی تا هميشه ... دنيا چطور لرزيد ...دنيا  از صدای زجه مادری که هيچ وقت خدا تنها گل زندگيشو توی رخت عروسی نديد لرزيد ... ويران شد ...همه بار اسمون به دوش تو بود .دوش تو اما طاقت اين همه درد و رنج و عذاب رو نداشت ...دوش تو نازک بود گل من ...

نمی دونی بستن چشمهای ابی رنگ دخترکی که هيچ وقت خدا طريقت سادگی و صفای سهراب رو از ياد نبرده بود چقدر سخته ...اخ ...نمی دونی چقدر سخته شنيدن زجه های دردناک مادری که به سوگ تنها دخترش نشسته بود  ...نمی دونی چه سخته ديدن سنگ سياه و ساده ای که نفرت انگيزترين حرف دنيا رو فرياد ميزنه ...نمی دونی چه سخته لمس اون همه تنهايی ...و درک اينکه اون چشمهای مهتابی ديگه هيچ وقت خدا به اسمون خيره نخواهند شد ... نمی دونی ...

خوب به ياد دارم که تا لحظه رفتن دستم به دستت بود و زير لب زمزمه ميکردی :ميخوام ...تو باشی ...من باشم ...خدا باشه و ...وعشق هم باشه ...و ... عشق ...عشق هنوز هم هست ترانه ...حتی بيبودن تو ... ياد تو ... عشق باارزشی برای بازمونده هاته ترانه ...

پ.ن۱:تا ابد اروم و بی درد بخوابی گل من ....

پ.ن۲:ببخش که بلد نبودم قشنگ بنويسم ...دلم گرفته بود ... 

+ نوشته شده در ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()