shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

خدای من همين نزديکی هاست ....

درست در انتهای کوچه کودکی های من ...زير برگهای افتاب سوخته از بازيگوشيهای تابستان عجول گور عشق کسی پنهان است .مدفن احساسی که بايد فراموشش کرد وبه ياد نياورد که روزگاری با همراهی اش ميشد کفشهای غمگين عشق را پوشيد و کوله بار نارنجی رنگ غروب بر دوش گرفت و از کوچه های خيس از خاطرات خوش با هم بودنها به ان سوی افقهای دور پر کشيد ...و به ياد نياورد که چطور روزگاری ميشد بر صورت عاطفه با عشق بوسه زد و مهربانی های خدا را منصفانه با همان سيبهای سرخ از ياد رفته بين تمام ادمهای دنيا قسمت کرد ....

انقدر منصفانه که اخر چيزی برای خودت باقی نماند جز مهربانی چشمهای کسی که انگار هيچ وقت خدا ياد نگرفته بودند به افتاب سلامی دوباره بدهند ...اين طور که می نويسم خنده ام می گيرد.  از تمام اظهار نظرهايی که درمورد نويسنده نا بلد ابی های شهرناز ميشود خنده ام می گيرد ...و از تمام فکرهايی که نمی دانم چرا با هر کلمه عشقی که به زبان می اورم می روند پی دوست داشتنهاو عشقها و شکستها ...اخر ادمها نمی دانند که ان روز وقتی تنهايی های من به نقطه مقدس عشق و ايمان رسيد من بودم که باختم و کسی برد که .... می دانی جايی شنيده ام که انکه دل می بازد در هر صورت بازنده است ...مضحکترين حرف دنيا بودنه !؟ خودم هم خنديدم ....اخر نمی دانی دل باختن به مهربانيهای کسی که اصلا نميشود گفت کسی هست چقدر لذت بخش است .... نمی دانی پای سجاده مهربانی کسی نشستن و يک دل سير گريه کردن چقدر خوب است .... نمی دانی خالصانه التماسش کردن نه برای امدن کسی که رفت پی سيبهای سرخ عشق بگردد برای ايمان داشتن تا هميشه - نمی دانی چقدر خوب است ....ومن چقدر تمام چيزهای خوب دنيا را دوست دارم ...ونمی دانم چرا تمام دنيا خيال می کنند که عشقت حتما بايد زمينی باشد واگرنه عشق نيست ...راستی کسی گفته بود که وقتی پی يک عشق ساختگی روزی هزار مرتبه ميميری و زنده می شوی خدا را گم کرده ای ....ومن چقدر خنديدم ...پی يک عشق ساختگی ؟کدام عشق ساختگی را می گويی ؟!!!!! نه! عشق من ساختگی نيست ...من بلد نيستم اصلا از  عشق ساختگی بنويسم .عشق من همانی  ست  که لای تمام شب بوهای دنيا زندگی  ميکند ... همان که پای تمام  کاجهای سرسبز اميد نفس ميکشدحتما حالا ديگر می دانی عشق من چطور است نه! ...می دانی ...کس ديگری اما حرف قشنگتری زد . گفت : دل شکسته بهترين و پاکترين جای دنياست چرا که خدا انجا نفس می کشد ...راست می گفت ... قدر دلهای شکسته خودتان را بدانيد ...راستی تنها تو که خدا را ميشناسی ... تنها تو می دانی که خدای من هم  هميشه با مهربانيهايش در قلبم نفس ميکشد ....قبول کنيد که وقتی کسی از عشق مينويسد منظورش هميشه عشق زمينی نيست ...قبول کنيد ...

+ نوشته شده در ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()