shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

من پی هيچ می گردم ...

نمی دانی چقدر سخت است اين روزهای بی تو بودن ...

نمی دانی باور بی تو بودن ...تنها بودن ...

نمی دانی باور نيامدنت تا هرگز ...نمی دانی چقدر سخت است ...

در حصار ممتد امروز و فردايی که از راه نخواهد رسيد ...روی تپه ای که پشت سر جاده ـ به سوی بهشت ـ به خواب ابدی فرو رفته بود امروز هم نشستم و چشم دوختم به ترديدهای ناممکن نيامدنت ...

اخر بعد اين همه سال هنوز نيامدنت را باورم نيست ...بخند ...حتما پيش خودت می گويی : نيلوفرم! تو که هنوز کودک مانده ای ...!تو چرا بزرگ نشدی ؟ تو چرا ؟

من دوست ندارم بزرگ شوم .من از بزرگ شدن بين دنيای ادمها می ترسم . من ...من هنوز که هنوز است با تنهايی های کودکی خود غريبه ام ...هنوز در پشت لحظه هايی که سراسيمه می ايند و می گذرند پشت چادر سياه شب پنهان ميشوم شايد کسی سراغی از تنهايی هايم نگيرد .اخر تو ی بی انصاف هم روزگاری پی ام می گشتی ! يادت هست ...همان دورانی که هر روز صبح بر پيشانی ام بوسه می زدی و می گفتی : صبح قشنگت بخير باشد نيلوفرم ....از کدام صبح حرف می زنم ! صبح هزار سال پيش ؟! نمی دانم ...شايد تمام دوست داشتن هايت را در خواب ديده باشم ....می دانی هنوز انقدر کودکم که دلم تنها دوست داشتن چشمهای مهربان تو را می خواهد ...کدام چشمها ؟ همانها که رفتند پی سيب سرخ سارا بگردند ؟!

تو که نمی دانی ان روز اخر که می رفتی من بيقرار و سراسيمه برای برگرداندنت تا کجای دنيا يک نفس دويدم !تو که نمی دانی چطورکف پاهايم تاول زده بود ...من اما درد نداشتم ...داشتم ! درد رفتنت بود که بر قلبم چنگ می انداخت .درد رفتنت ... کاش برگشته بودی ! شايد که با برگشتنت ان مرز محبت را ميان هم قسم شدن های گل های اطلسی به سوی وسعت بی انتهای مرز شقايق ها  می کشاندی ! شايد ياد می گرفتند که به ادمها دل نبندند ...

تو که نمی دانی اين زمانهای بی تو بودن چه سخت می گذرند بر من ! اصلا بگو دلت امد ؟ دلت امد که حتی لحظه ای ياد با من بمانهای خودت هم نکردی ؟!

من که تمام باغهای سيب دنيا را برای يافتنت گشتم .کجا بودی که پيدايت نکردم ؟کجا بودی ؟نرفته بودی پی سيب بگردی ...رفته بودی پی سارا بگردی نه ؟همين است که ديگر سراغم را نمی گيری ...می ترسی بپرسم : سيبهايت را کجا جا گذاشتی ؟

دستانم امروزپر از سيبهای سرخ فراموشی ست ...چرا دنبال فراموشی  ها نمی گردی ؟ تو که روزگاری پی تمام سيبهای دنيا می گشتی ! امروز کجای دنيا خودت را پنهان کرده ای ؟می دانی سالها پيش ان زمان که سودای يافتنت را در سر داشتم سراغت را از تمام پرستوهای مهاجر می گرفتم ...شايد باور نکنی امانمی دانم چرا  ماه را نشانم می دادند ...ومن چه ساده بی قرار با تو بودن تمام اسمان را پی ماه می گشتم ....ماه اما دلتنگتر از من بود خورشيد را نشانم می داد ...می دانی ...به خورشيد که رسيدم ...بالهای خسته ام همگی سوخته بودند ...برای کدام عشق خودم را فنا کرده بودم نمی دانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هيچ وقت خدا هم ندانستم ...

امروز اما حتی خاکستری از ان همه دوست داشتن هم باقی نمانده ...امروز می دانم که نه می ايی ونه تا هيچ وقت خدا مرا می خوانی ....اصلا بگو اين روزها برا ی که اين طور بيهوده می نويسم ؟ ديگر حتی تمام بهانه های نوشتنم را گم کرده ام ...خودم را هم گم کرده ام ...همين است که اين بار فقط امدم بگويم : شايد ديگر هرگز بهانه نوشتنم تو نباشی ...نه تو ونه هيچ دوست داشتن کودکانه ديگری ... گرچه سالهاست که بعد رفتن تو دوستت دارم گفتنهای هيچ مردی گونه های نيلوفری رنگم را به رنگ گلبرگهای گل سرخ ننشانده ...اخر ديگر ياد گرفته ام تمام مردان دنيا بی انصافند ...وتو بی انصافترينی ...

پ.ن:ديشب برای هزارمين بار به اسمون نگاه کردم .اون ستاره پرنور مشترک رو اما پيدا نکردم خيال می کنم ستاره هم رفته پی سيب بگرده ...!

+ نوشته شده در ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()