shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

تولدت مبارک !

ميون تنهايی های بزرگم نگاه معصومانهای غافلگيرم کرد و با بهونه ساده ای همراهم شد بعد با يک دنيا مهربونی صداقت رو به دايره سبز نجابت و عشقم سوق داد .از برق چشمهای کسی حرف می زنم که خاطره گندم زارهای طلايی رنگ رو بعد از سالهای دراز برام زنده کرد . ــــ وقتی باد از ميون نجواهای گاه و بيگاهشون عبور ميکنه  و گونه های زردرنگشون رو ملتهب از گرمای عشق به بازی می گيره . ــــ از همون دوست گمشده ای حرف می زنم که روزگاری دور ميون همون گندم زارها راز فصلها رو برام زمزمه کرد و يادم داد که چطور تور در اب بندازم و بگيرم طراوت رو از ابی ها ...همون دوست گمشده ای که همراهم شد و کفشهارو باهم از پا دراورديم و به دنبال شاپرکهای رنگارنگ از سر فصلهای سرسبز عشق پريديم ... همون که حالا مدتهاست دخترک گيس طلايی ارزوهارو از ياد برده ...امروز اما اون دخترک گيس طلايی ميخواد فرياد بزنه :

اهای دوست گمشده من که روزگاری نمی دونم کجای اون گندم زار طلايی رنگ جا گذاشتمت ! اگه شبی خواستی بوسه ای به صورت معصومانه دخترک بزنی ...صورتی که هنوز که هنوزه بعد از هزار سال بوی شيرينيها و شکلاتهای موقع خواب رو ميده ...ـــ همونهايی که پنهونی زير بالشتکهايی پر از اواز قاصدکها قايمشون می کرديم ـــاز رويای طلايی رنگ اون گندم زارها هم سراغی بگير شايد  ميون رقص اشناشون دخترک گيس طلايی رو هم پیدا کردی ...شايد ...

اهای نگهبون قصه های اشنای دنيای پريون ! اگه سراغی از دوست گمشدت گرفتی بدون که اون دخترک گيس طلايی امروز هزار بهونه داره برای نوشتنش .هزار بهونه که نمی دونه ازسر عشقه يا از سر دلتنگی ...يا ...

ميخوام بگم از امروز تا لحظه ای که عاشق بمونم ...تا لحظه ای که به ياد داشته باشم که روزی همون دوست گمشده ميون همون گندمزارهای طلايی زمزمه کرد که ابی بودن عاشقی می خواد ...تا لحظه ای که نيلوفر بمونم ...ميون زمزمه های دلتنگ اين شهر بارونی می نويسم ..شايد نوشتنم بهونه ای باشه از ميون هزار بهونه ناگفتنی برای کسی که روزگاری دور سيب سرخی به دستم داد وخواست که تا هميشه با عشق بنويسم ...کسی که اين روزها راز چشمهای بارونی نيلوفر ايرانی رو خوب می دونه اما سراغی از اسمون ابری نگاهش نی گيره ...ميخوام بنويسم برای کسی که روزی گای دور براش مينوشتم و شايد اون هم از سر بی حوصلگی تمام دلتنگيهامو می خوند و ...شايد هم نمی خوند ...با تمام اينها ميخوام بگم خواهم نوشت تا روزی که به سادگی همون دوست گمشده بتونم از کنار تمام دلتنگيهای ادمها بگذرم ...اون روز ديگه هرگز ميون ابی های شهرناز نخواهم نوشت ....

+ نوشته شده در ٢۳ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()