خانه ام برای تنها زندگی کردن زیادی بزرگ است . آپارتمان کئچئی نقلی را ترجیح میدادم .منتها خب هر چه که هست فعلا توی این خانه هستم و راستش را بخواهی به شکلی عجییییییییییییب دوستش دارم . ما اولها آنقدر با هم جور نبودیم. من غریبی می کردم و خانه هم مدتها بود که خالی مانده بود و تک و تنها ف به تنهایی اش خو گرفته شود . بعد یکهو من آمدم و پرش کردم . پرده ها ، قاب عکسها ، تابلوها ، کتابخانه ، تخت ، و عروسکها ... و چیزهای ریز ریز دیگری که با من آمدند ، بعد خانه گرم شد ، یخ اش باز شد و ما کم کم این شکلی با هم دوست شدیم . حالا خانه سر به راه است . من تمام روز را با کارم سر می کنم و عصری که می رسم خانه ، می توانیم هم را توی آغوش بگیریم .من با دلتنگی هایم کنار می آیم و خانه با صاحب تازه اش . و همین کافیست . ما به هم نزدیک می شویم . با این حال ، خانه زیادی بزرگ است . و من هنوز هم خانه های فسقلی یک نفره را ترجیح می دهم . اینجا آدم را هوایی می کند که با سر و صدا پرش کند ، با آدمهای تازه ، با آقای میم .الف مثلا ! گاهی درباره اش حرف می زنیم با هم . وقتهایی که پیش هم باشیم .وقتهایی که بخواهیم از روزهای پیش رویمان حرف بزنیم . وقتهایی که نقشه می کشیم . وقتهایی که دلمان می خواهد هم خانه باشیم . هم خانه بودن باعث می شود مشترکات زیادی را کشف کنی که نتوانشته ای توی سه سالی که گذشته ،پیدایشان کنی ... تکه ها حرفها خاطره ها لحن ها ...زندگی که پشت سر گذاشته ای .... منتها حالا من اینجا هستم توی خانه ای که به من تعلق دارد و آقای میم الف هم توی خانه ای است که به خودش تعلق دارد و ما هم خانه نیستیم ... و زندگی فعلا به همین شکل ادامه دارد . آخر هفته ها دلچسبند . گاهی آخر هفته ها می توانیم وقت بگذرانیم با هم . آخر هفته ها را اختصاص می دهیم به گردش . جاهایی می رویم که ازشان خاطره داریم . جاهایی که ما را یاد لبخندها می اندازند ... نگاه ها ... یک بار رفتیم یک جای ریزه میزه ی بامزه که سه سال پیش ، رفته بودیم سراغش . و اسپاگتی خوردیم .ساعت ده شب بود و آقاهه گفت که اسپاگتی تمام شده و ما اولش خیلی حالمان گرفته شد . فکر کن ! قط محض خاطر اسپاگتی آن همه راه رفته بودیم تا آنجا . بعد یکهو آقاهه رفت و وقتی برگشت با خنده بهمان خبر داد که فقط دو پرس اسپاگتی مانده و ما چجه ذوق مرگ شدیم . هر چند که اسپاگتیه همان طعم قبلی را نمی داد اما ... خاطره اش زنده شد برامان . یا آن دفعه ای که رفته بودیم گودو و من مریض بودم و هی فین فین و یک تصمیم اساسی گرفتیم همان روز و ... خوبی گودو این است که طعمش مثل طعم اسپاگتی نیست که بعد از سه سال تغییر کند . ما لحظه هامان را با هم دوره کردیم خندیدیم و سعی کردیم به این فکر نکنیم که زندگی دارد حالمان را می گیرد . هر چه که هست انگار عادتش شده ...حال همه را با هم می گیرد و ما اصلا استثنا نیستیم . بعله . اینها را که می نویسم دلتنگ خیلی چیزها می شوم .منتها زندگی همین است که هست و ئفعلا کاری از دست من ساخته نیست ! هی سلام .... من هستم !
یک هفته را با مامان و بابا و نادیا گذراندم . محشر نبود . نه .نبود واقعا ...مامانه خیلی حالش رو به راه نبود . زیاد سکوت می کرد و این من را به هم ریخت . با این حال تمام برنامه ریزی ام را خودم پیش بردم و عشق کردم از اینکه برنامه ام جز یک شب اصلا و کلا به هم نریخت . هر چند که تا عصر سر کار بودم منتها غروبهای خوب و خوشی را رغم زدم و همین هم کلی عالی بود . خواهره بزرگتر شده بود یا من این جوری خیال کردم نمی دانم .هر چه که بود خواهره ی عزیز من بود ... یک فسقلی ِ دیوانه که داشت تند تند بزرگ میشد و من عاشقش بودم / هستم . تمام شبهای این یک هفته را با مامانه خوابیدم شبها محکم بغلش کردم و دستش را هم گرفتم تا مطمئن باشم نمی رود انگار .... کلی حرف زدیم درودل کردیم (بیشتر من ) گردش رفتیم و تلاش کردیم با ان همه محدودیت زمانی بهمان خوش بگذرد .... باباهه دلتنگی اش توی چشم هاش موج می زد و شاید برای اولین بار توی زندگی ام بود که حس کردم به همان اندازه ای که دلتنگ مامانه بودم ، دلتنگ او هم بودم . این یک واقعیت اساسی بود برایم . آنها امروز رفتند . نادیا صبح باید مدرسه باشد و بقیه هم کارهای زیادی داشتند و من هم حتی .منتها.... دلتنگی چیز بدی است .....مامانه خرس مربایی را با خودش آورده بود دیازپام و لوسی می را هم حتی . و بقیه را هم موکول کرد به زمانهای بعدی ... دلتنگی ام کمتر میشود انگاری با اینها ...با خرس مربایی عزیزم ...
همکارهایم آدمهای جالبی هستند .محیط کارم را دوست دارم و این عجیب است .هیچ وقت همچو احساسی به جایی نداشتهام. این یک حس تعلق است که به همین زودی ایجاد شده و همین عجیب ترش می کند . اینکه یکهو در یک فضای غریبه حس غربت نداشته باشی و شاید تمام علتش این باشد که آدمهای آنجا درست از جایی می آیند و در جایی ریشه دارند که من متولد شده ام . و همین حس شاید نزدیکمان می کند . حالا خوشحالم که اینجا هستم . تصمیمی که در لحظه ی آخر گرفتم ، چمدانی که در لحظه ی آخر بستم و بلیطی که باطل شده بود حتی....بعد پریدم توی ماشین و چند ساعت بعد اینجا بودم .خودم ...و خودم ...و خودم .... به تنهایی ....
آشپزی کار کسل کننده ای است این را من تازه فهمیده ام . یعنی آشپزی وقتی خودت تنها باشی کسل کننده است اگر یکی باشد باهات و هی تعریف تمجید کند خیلی هم خوب و بامزه می شود .منتها حالا توی تنهایی ... ترجیح می دهم شام نخورم خیلی وقتها .... گاهی کتی می آید پیشم و با هم شام می پزیم و حرف می زنیم و خوش می گذرانیم . اما خب ...نه همیشه ... کتی این قابلیت را دارد که آدم رابفممد و این خیلی خوب است . من را بیشتر یاد پانزده سالگی خودم می اندازد .... گاهی آنقدر اخلاقش شبیه من می شود که می ترسم .نیشگونش می گیرم : هی ! شبیه من نشو !
می روم کارهای نیمه تمامم را به انجام برسانم . کمی دلتنگم و کمی بغل می خواهم و یکی دو تا بوسه ....
با عشق ( برای خودم) .

آدم وقتی تمام زندگی اش را پشت سرش گذاشته باشد، وقتهایی که دلتنگی چسبیده باشد بیخ دلش را ، و حتی نتواند برود پیاده روی ، حتی نتواند آنها را دوستشان دارد محکم توی بغل بگیرد ، آنوقت چیکار باید بکند خب ؟ هان ؟ هر چند که آنقدر این روزها کار روی سرم ریخته و انقدر زندگی در هم ریخته و فشرده ای دارم که زمان کمی می ماند برای فکر کردن و دلتنگ شدن .منتها وقتهایی هست توی مسیر که دلم هوای یک بغل گرم و نرم و دلچسب را دارد و ناخودآگاه شماره ی مامانه را می گیرم صداش را می شنوم و دلتنگی بی وقت و بی حساب کتاب می آید سراغم . از این دلتنگی های ریز ریز تکه تکه زیاد دارم اینجا . سه هفته است که برنامه ریزی می کنم بروم یک وری و حال و هوایم عوض بشود و خوش بگذرانم یک کمی وسط این همه گیر و گور ِ کاری ، منتها هی نمی شود که نمی شود .از آن طرف چیزی به ارشد نمانده و من یک ماهی می شود که خواندن را ول کرده ام به امان خدا و الان چقدر غصه دارم برای آن ...هووووم
2)
هی خدای عزیزی که آن بالا نشسته ای و جدیدا هیچ کک ات هم نمی گزد از خیلی چیزها، یک لطفی می کنی یک کمی زاویه ی دیدت را عوض کنی ؟ برای خودم حرف نمی زنم ها . ادعایی در این زمینه ندارم منتها می دانی که دارم به چی فکر می کنم حالا هان ؟ می دانی که چقدر نگرانم هان ؟ می دانی که خدا ی خوب ، هوووم ؟ لطفا یک کمی بگذار نفس راحت بکشند . خوش باشند . زندگی کنند ... لطفا بگذار بتوانند از ته ته ته دلشان خالصانه بخندند .خیلی این را دلم می خواهد . همین . خوب ؟ خیلی چشم انتطار مهربانی ات هستند .من ، بی قرار ِ نگاه با محبتت بهشان . لطفا دلشان را دریاب خب ؟ می دانم که می شود .می دانم که می خواهی ....
با یک دنیا عشق : "نیل "
3)
آدم خرید که می رود همیشه حال بهتری دارد . بعد من که کلا در گم کردن انواع و اقسام دستکش پیش کسوت هستم حالا یک دستکش خوشملی دوباره خریده ام که نگو . یک رنگ جییییییییییییییغ قرمز دلچسبی که نگوووووووووووووو .بعد می ترسم این یکی را هم مث هشت نه تای قبلی گم کنم . چون دقیقا به تمام دستکش های قبلی هم همینگونه عشق می ورزیدم ...بله ! هوووووووووم

4)
دارم عکس های شب یلدا را نگاه می کنم توی همه اشان جای تمام آنها که دوستشان دارم خالیست . جای بابا بزرگ عزیز دلم هم ... که سال قبل آن موقع نشسته بود روی کاناپه و پلیور کرمیه را تنش کرده بود و خوش تیپ ترین بابا بزرگ تمام عالم شده بود و برایمان فال حافظ باز می کرد و چقدر خوش گذشته بود آنشب ... هنوز هم گاهی وقتی تصادفا چشمم می افتد به عکس اش به خیالم می رسد رفته سفر و هیچ وقت هم برنمی گردد ... این حس باعث می شود چیزی از ته اعماق قلبم پایین بی افتد . از انگشتهام بزند بیرون .... و. اشک بدود توی چشم هام ... تا ابد این چشم انتظاری بی انجام را به دوش خواهم کشید ....
آدم های اینجا ادم های دیگری هستند . این که می گویم آدم های دیگر یعنی واقعا "دیگر " و اگر شما خیال برتان داشته که من مقصودم از این دیگر ، یک کلمه ی فوق العاده معمولی است سخت در اشتباهید . چون من کاملا تجربه دارم در این زمینه چرا که یک هفته است دارم باهاشان سرو کله می زنم و هنوز به نتیجه نرسیده ام ! همین مساله نشان می دهد که آنها بسیار "دیگر " هستند .
صبح ها معمولا بدترین لحظات زندگی آدمهایی شبیه من را تشکیل می دهند . معمولا بدترین کار عالم ترک یک تخت گرم و نرم و یک پتوی عزیز ِ دل است که اجبارا اتفاق می افتد و خون آدم را توی شیشه می کند . هر چند که قبل اش اجبارا بیدار می شوی . چون کتی که تمام مدت سرو صداهای کاذبی ایجاد می کند از صدای لولای کمدها گرفته تا زیپ کوله اش .دیوانه ات می کند .جوری که دلت می خواهد از تختت بپری پایین و پرتش کنی از اتاق بیرون ، عملی که البته هرگز اتفاق نمی افتد ! بعله . داشتم می گفتم .صبح ها آدم را داغان می کند ، هفت ، عموما ساعتی بوده که از کودکی من ازش بیزار بوده ام حالا همچنان بین امان شکر آب است . منتها سختی کار همین بیدار شدن است یعنی همین از تخت بیرون آمدن و بعد.... یک عالمه کارهای روتین . به هر حال خواستم بگویم مشقت فراوانی است این صبح زود بیدار شدن :)
تا یک جاهایی را می توانم روی عمه اینها حساب کنم . یعنی یک مسیرهای هست سر راهشان که من را می رسانند اما بعد خیلی پیچیده می شود . البته یک هفته فرصت خوبی است برای شناختن مسیرهای ناآشنا .منتها وقتی دل به کار ندهی باز لنگ می زنی . هر چند حالا انقدرها هم نابلد نیستم . به هر حال از ساعتی که از آنها جدا می شوم تا ساعتی که برسم جایی که باید باشم یک ساعتی توی مسیرم و این خیلی ناراحت کننده است . . به هر حال تنها عامل نیکبختی آن است که تنها یک ماه این وضعیت ادامه خواهد داشت و بعد از آن مسیرم عوض می شود و مجبور نیستم این همه مرارت بکشم (اووووووف، چقدر نق می زنم ) . همکارهایم آدمهای خوبی هستند .خوبی اشان به آن است که آدمهای "دیگر " ی نیستند و از خودمان هستند بیشتر و شاید یکی از بهترین امتیازات اینجا و این محل کارم همین باشد که آدمهاش یک جورهایی هم فکر و همکیش اند و شبیه بقیه اشان نیستند . محیط خوبی داریم به هر حال هر چند که برخوردهای ریز ریزی هم هست مثلا . یکی از دخترها که اتفاقا دختر ارشد مان هم محسوب می شود آدم خشک و خاصی است که همیشه یک وضعیت ثابت ندارد یک روز آنقدر خوب است که هی دوروبرت پرسه می زند و یک روز هم می خواهد کله ات را از جا بکند و آنقدر آدم را دیوانه می کند که می خواهی سر به تنش نباشد . منتها وقتهایی که مسالمت آمیز باهاش تا کنی به خیر می گذرد . مخصوصا من که هیچ حوصله ی بحث و جدل ندارم .به هر حال مشکلاتی از این دست همه جا پیدا م شود و این بار من با خودم عهد کرده ام ببینم می توانم بیشتر از یک دوره ی زمانی تعیین شده توی مغزم دوام بیاورم ؟! هووووم . همکارهام عقیده دارند من یک چیزی ام می شود . چرا ؟چون به گفته ی خودشان تا به حال نشده ببینند کسی در یک چهار ساعت به شکل ممتد پنج لیوان چایی میخورد و از آن سمت باز هم دلش چایی می خواهد .و از آن طرف براشان عجیب است که اصلا آدم گنجایش خوردن این همه لیوان لیوان چای را داشته باشد . به هرحال گویا عادت خواهند نمود . هان ؟ :) خانه ام را هنوز درست نچیده ام .کارهای بسیاری هست که باید انجام بدهم و فرصت اش را هم ندارم . کمک هم می طلبم :)کارم ،چیزی است که دوستش دارم و در کنار دوست داشتن ، انگاری به دردسرش می ارزد . این را توی این یک هفته حالی ام شده .تنوع خوبی دارد . و از طرفی برنامه ی زمانبندی شده ی کاری ام علاوه بر تخصصی بودنش سفرهای پیشبینی شده ای را هم به دنبال داردکه هرچند تجارتی اما تفریحی هم محسوب می شوند . خلاصه زبان یک جایی به دردمان خورد . البته همیشه فکر می کردم عاطل و باطل بماند توی مغزم خاک بخورد اما مثل اینکه پیشبینی ام این یکبار خوشبختانه غلط از آب در آمد .
چیزهایی هم هست دلتنگی های که باید بگذاری اشان کنار . بغض هایی که باید فراموششان کنی . آدمهایی که دلت می خواهد کنارت باشند در آغوش بفشاری اشان و بهشان بگویی چقدر دوستشان داری نتوانستم بروم دیدن بابابزرگم و این خیلی ناراحت کننده است . یک هفته فرصت داشتم قبل از آمدنم اما آنقدر درگیر کلاسهام شدم که نشد بروم و حالا هی دلم مانده آنور .... ببینی کی می توانم یک سری بزنم به عزیزترین مرد تمام زندگی ام ..... دلتنگ و بی قرار ....و راستی امسال اولین یلدای بی "او " است ... جایت خالی عزیزترینم ....
دلم یک سفر آخر هفته ای هم می خواهد که نمی شود . گویا این هفته خبرهایی است این دوروبرها . بعله !
یلداتان قشنگ ....

خب ، طبیعی است که نتوانستم بگذارم خواهره شرط را ببرد . هر چند که خیلی دیر اما ، به هر حال ، حالا اینجا هستم . همان روز طرفهای ظهر تصمیم ام را عملی کردم . خیلی سخت بود اما از پس اش بر آمدم با خودم گفتم حالا اگر نروی دیگر هیچ وقت این قدرت را نخواهی داشت که ترکشان کنی .... راه افتادم و تمام راه دل درد داشتم و استرس هیچ ! منتها دل کندن خیلی سخت است و دل کندن از مامانه و جایی که حالا خیلی دوستش دارم یک چیز دیگر است . تمام راه بغض چسبیده بود بیخ گلوم را و اگر آن پسره ی تخس ِ مسخره ای که زل زل هی حواسش به من بود ، دوروبرم نبود ، می زدم زیر گریه لابد . تمام راه به این فکر کردم که فردا صبح به خانه بر می گردم و این بازی را تمام می کنم و اصلا گور پدر همه چیز .... منتها ، حالا که اینجا هستم و هنوز برنگشته ام خانه و هنوز دلم برای همه تنگ است ، منتها می دانم که بر نمی گردم . اینجا ، شبیه تمام جاهایی که تا حالا توی زندگی ام بوده است نیست ، هیچ شباهتی به هیچ کجای جغرافیای زندگی من ندارد و خودم هم مانده ام که اینجا چه می کنم ، !! این آدمها ، این خیابانها ، همه و همه غریبه اند برایم . و من غریبه برای آنها . با این حال ، خیلی سخت تصمیم گرفتم بمانم ، شاید سخت ترین تصمیم تمام زندگی ام تا امروز. شاگردهام شنبه ازمون دارند و من نیستم و هی تماس پشت سر تماس که استرس داریم و اینها .... زندگی اینجا فعلا ارام است اما ، شاید ساکن ترین جای تمام زندگی ام همین جا باشد . حتی ساکن تر از ان شهر کوچک ساحلی که سال تا سال خبری نبود توش که مثلا هیجان زده ات کند . روزها و شبهای خیلی سرد و سوزنده ای دارد و هیچ خبری هم از باران نیست .
این یادداشت را هول هولکی می نویسم . آمده بودم کمی بخوابم که قلقلکم دادند فکرهای مانده توی ذهنم . دلم می خواهد زودتر یک طوری بشود مثلا ، کارهای ریز ریز کوچکی هست که مانده و من باید سرو سامانشان بدهم و نمی دانم اصلا چه طوری و این عذاب آور است . خط اینترنتم کمی مشکل دارد اینجا و یک جورهایی هم هنوز مردد مکان ام . اینها که حل بشود مطمئنا ماندنی هستم .

تمام ده روز گذشته در یک هول و ولای اساسی گذشت . تمام روز را یک سره کلاس داشتم فشرده . آنقدر چک و چانه زدم که وقتی حالا توی آینه به خودم نگاه می کنم خیال برم می دارد که چانه ام دارد یک سره دراز می شود و انقدر خل ام که این خیال را بلند بلند به سمع و نظر همه می رسانم .مامانه غصه اش می شود از این همه مالیخولیایی بودن و خواهره فقط پوووووووف بلندی می پراند . او خوشحال است چون اتاق خواب حالا دارد بی صاحاب می شود . ببخشید تک صاحاب می شود . به هر حال از آنجایی که پانزده سال است ما خواهر همدیگر محسوب شده و هر کجا که بوده ایم در هر خانه ای هم اتاق بوده ایم با هم ، حالا باید خیلی دلچسب باشد این استقلال یکهویی و از پیش تعیین نشده . کارهای عقب افتاده ی بسیاری را با خواهره سرو سامان می دهیم . کارهایی را که همیشه من انجام میداده ام و حالا خواهره باید جای من را بگیرد . بعد یکهو یاد کامپیوتر ته راهرو می افتیم که تمام این سه سال آنجا تک و تنها خاک خورده ولی حالا باید دوباره به روز بشود . چون نمی شود که من لپ تاپم را برای خواهره بگذارم بروم . هر چند که خواهره عقیده دارد کامپیوتره خیلی اسقاط است و من حس می کنم فحش بدی پرانده . بهم بر می خورد . هر چه باشد تمام سالهای نوجوانی ام را پای همان کامپیوتره گذرانده ام و آی خوش بوده ام که نگو . آنوقت این فسقل عقیده دارد خیلی جنس ناجوری است . حتی وقتی قطعاتش را عوض می کنم و خیلی هم ظاهرش و باطن اش خوشگل می شود . به هر حال خواهره دهه ی هفتادی است و برای دهه ی هفتادی ها تنها چیزی که مهم نیست "خاطره " است و نوستالژی بیشتر ، اینها را یاد خاک و خل و در و دیوار کاهگلی و بدبختی می اندازد تا حس و حال خوب خوب و از این حرفها . به هر حال ...یک لیست بلند بالا تهیه می کنم از مجموع کارهایی که باید به او یاد بدهم . به او می گویم که چه طور باید خط اینترنتش را شارژکند و چه طوری باید از پس تعویض ویندوز بر بیاید تا پول الکی به باد ندهد .باهاش توافق می کنم که هفته ای دو سه بار برایم ایمیل بزند و از همه چیز بنویسد حتی بی اهمیت ترین موضوعات خانه و مدرسه و دوستانش . اولش چندان استقبال نمی کند چون نمی تواند بفهمد من این اطلاعات بیهوده به چه دردم می خورند و تازه اش هم تلفن هم چیز خوبی است ! منتها بعد که بهش می گویم ایمیل می تواند جامع تر از تلفن باشد و بعد که یاد جودی ابوت می افتد ذوق زده می شود می گوید : عین بابا لنگ دراز ! و من می گویم که اوهوم منتها من خواهره ام و لنگهام هم چندان دراز نیست . و می خندیم .
خواهره می گوید که "وااااای بالاخره دارم مستقل می شم " و من تعجب می کنم از این ذوق مرگ شدن . چرا که حالا خودم توی بیست و چهار سالگی هستم و دارم مستقل می شوم و از این خانه می روم و تقریبا 100% عزادارم . و آنوقت این خواهره دارد می میرد از خوشی . به هر حال باید تفاوتهای دهه ی شصتی ها و هفتادی ها را هضم کرد و گذشت و دم نزد . خواهره عقیده دارد من زیادی مامانی بار آمده ام ! و خیلی خیلی به خانواده وابسته ام او می گوید که مطمئن است من پام را از اینجا بیرون نمی گذارم و شرط می بندد که من بلیط می گیرم اما جا می مانم چون خودم را آنقدر گم و گور می کنم تا بلیطم به باد برود . به هر حال من برای خواهره توضیح نمی دهم که چرا من به خانواده وابسته ام و او نه . می گذارم با اتاق خواب که فاتحانه دارد صاحبش می شود خوش باشد . و به حیوان خانگی ای فکر کند که در نبود من می خواهد به خانه بیاورد . یک خوکچه ی هندی . و تازه عقیده دارد وجود یک موجود بامزه که بتواند آن سوی اتاق سمت تخت خالی من ، نفس بکشد خیلی هم خاطره برانگیز است !!!!!
تمام هفته از این کلاس به آن کلاس از این آزمون به آن آزمون . شاگردهام خسته اند و غمگین . برای چندمین بار ناخرسندی اشان را از رفتن همیشگی من ابراز می کنند و امروز بعد از آزمون آخر باهام کلی عکس می اندازند و قول می دهند عکس ها را برام ایمیل کنند . یکی اشان حتی گریه می کند که من مصرانه خیال می کنم چیزی توی چشم اش رفته و هی اصرار دارم برود چشم هاش را بشورد . نمی شود بیشتر حالا از من انتظار داشت چون مغزم دارد می پاشد از هم و این خیلی بد است . به هر حال کلاس خالی که می شود میبینم ته دلم چقدر دلتنگشان می شوم و این باعث می شود که یاد شرط و شروط خواهره بی افتم . تمام هفته دارم به دو انتخاب پیش رو فکر می کنم و طبیعتا تمام هفته ام زهر مار کامل است منتها امروز که به نتیجه می رسم یکهو یکی از انتخاب هام می پرد و این باعث می شود خودم را ببازم و غصه بخورم و حتی گریه کنم و حالم از همه چی بد بشود .حالا یک انتخاب پیش رو دارم یک جا و یک محیط ...همان انتخاب اول .... و هنوز با این حال مرددام . چراش را نمی دانم . شب به مامانه می گویم که حس خوبی ندارم و ته دلم خیال می کنم بهتر است بیخیال بشوم . مامانه هم مثل من فکر می کند .اما خواهره نخودی می خندد : دارم شرط و می برم:) .
آخرهای شب خلاصه تصمیم قظعی ام را می گیرم همه چیز را مرتب می کنم چمدانم را می بندم لباسها، کفش ها ، قاب عکسها ، چند تا از عروسکهایی که خیلی دوستشان دارم ، چند تا کتاب که تقریبا نیمی از زندگی ام هستند و متاسف می شوم که مجبورم باقی را توی کتابخانه ام جا بگذارم ، چند تا انیمیشن و فیلم ، و یک سری خرت و پرت دیگر ، همه ی زندگی حالای من که قابل حمل تر است ... تمام شهامتم را جمع می کنم مامانه را تنگ توی بغل می گیرم و چند تا نکته را که در باب وسایل اتاقم جا انداخته ام یادداوری می کنم . وقت رفتن است انگار .... توی تخت عزیزم می خوابم پتو را تا زیر چانه می کشم بالا و تمام شب به سقف چشم می دوزم و تکه های این یادداشت را هم می نویسم و هیچ بعید نیست که فردا صبح بی خیال بلیطم بشوم و جا بمانم و اصلا نروم و اگر خدای ناکرده شما خیال کنید که نگارنده ی این سطور خل و دیوانه و فرصت سوز است پر بی راه خیال نکرده اید اما .... هوووووووووووووووووووم .
