shahrenaz

درد پاییز....درد دانستن است...

صدای من را از نیمه ی زمستان زیبا می شنوید !

صدای من را از نیمه ی زمستان زیبا می شنوید !

 

از نیمه های این دی آرام زمستانی  گذشته است . هوا سرد و مه گرفته و نه چندان دوست داشتنی !  آدم توی این هوا بی قرار باران می شود که نیست . اینجا باران خیلی کمتر می بارد . یا شاید هم باید بنویسم اصلا نمی بارد ! و چی برای یک متولد ماه مهر تلح تر از این  که در شهری زندگی کند بی باران ؟ 

اینجا ، شبی آرام ، از معدود شبهایی  که فرصت پیدا کرده ام سرک بکشم به گذشته . علتش شاید این هوای چرک مرده ی غم انگیز باشد ، یا شاید علتش قسمتهای فراموش شده درایو سی لپ تاپم باشد که اصلا از یادم رفته بودند  و خیلی تصادفی یکهو و ناغافل سرو کله اشان از سرچ امشیم برای یافتن یک فایل گمشده  سر در آوردند . هرچه هست ، امشب از آن شبهای آرام دی ماه زمستانی است که میتوانی با خودت کمی خلوت کنی . کمی فکر ... لیوان چایت را آرام سر بکشی و فایل ها را زیرو رو کنی . سرت را کمی خم تر ، لبخندی کم رنگ رو ی لب ! هی ! چقدر کودکانه هایت زیبا بوده اند نیل !؟ چقدر متفاوت ؟ چقدر می شود توی رویا زندگی کرد ؟ هان ؟  چقدر می شود دنیای واقعی را دور نگه داشت ؟ دلتنگ هستی آیا ؟ میخندم .... لیوانم را دست به دست می کنم . دلتنگ برای ؟ برای همه چیز ؟ .... سرت خم تر ... لبخندت کم رنگ تر ... می گویی نه ! و هیچ حسی دیگر توی این " نه "  وجود ندارد . یک "نه " معمولی ساده و کامل ! هنوز هم هستند چیزهایی که دلت را بلرزانند نیل ؟ عمیق  نگاه میکنی .  به گمانم آره ... هستند ... به گمانت ؟ باز هم لبخند ...کج و یک وری ... پر رنگ و زیبا ! آره به گمانم .... ببین اینجا اصلا حواسم نبوده به اطراف ...میبینی ؟ حتی الان کامل یادم می آید داشتم به چه چیزی فکر می کردم .عجیب نیست ؟ لحظه به لحظه زندگی ات تا این همه جاودانه در ذهنت زنده باشد ؟ عجیب نیست که خاطراتت هرگز فراموش نمی شوند ؟ عجیب نیست که این خاطرات فراموش نشده دیگر آزارت نمیدهند ؟ عجیب نیست که باوجود آنکه گاهی خیال میکنی کودکانه هایت را باد با خودش برده است اما یکهو ناغافل یک جایی،  یک جای دنجی از درونت پیدایشان میکنی ؟ زنده ، زنده ، زنده تر ... بی آنکه حتی ذره ای مخدوش شده باشند ... بی آنکه حتی ذره ای از یاد رفته باشند ... خاصیت غریبی دارد ذهنت، قلبت ، روحت  ... میدانی ؟

سالهاست که دیگر به گذشته فکر نمی کنم . سالهاست که دیگر به جزئیات فکر نمی کنم ... و به روزهایی که از پس هم گذشتند ...خیال می کردم فراموششان کرده ام ! اما انگار تمامشان زنده اند ... سالم و سرحال .... باهاشان مشکلی داری ؟ سرم را تکان میدهم : نه ! بگذار همانجا باشند ... بعضی وقتها باید با دنیا کنار بیایی مگر نه ؟ من ... کنار آمده ام ..چای ام دارد سرد می شود ... باید این فایل ها را ببندم ...خب  برای امشب تا همین اندازه بس است هان ؟ می خندیم ... آره نیل ...اما .. چی توی ذهنت هست حالا ؟ شانه هام را می اندازم بالا ... دارم فایل های درایو سی را می بندم ... و فکر می کنم ... چیزی توی دهنم نیست ... و این تنها چیزی است که حالا به ذهنم  میرسد ...اینجا شب از نیمه گذشته  ....

خب از مزایای شب های بلند زمستان همین بس که میتوانی خودت را به خاطراتت بسپری ... یک لیوان چای و گرمای لذت بخش شومینه و یک کتاب خوب و یک عالم چیزهای ریز ریز خاطره انگیز ...چی می تواند از این لذت بخش تر باشد ؟ آره ... می شود حتی از یک سری خاطره تلخ هم لذت برد .... می شود حتی تمام خاطرات را زیرو رو کرد و دیگر آزرده نشد ... و هیچ چیزی هم در ذهن نداشت ... اینطوری می شود قدر بهانه های ریز ریز خوشبختی را بهتر دانست .... و قدر آدم های خوب را .... قدر مهربانی ها را ... و عشق ها را ....

پ.ن 1: اینجا هیچ چیز تغییر نکرده گویا !

پ.ن 2 :  آدم می تواند توی ترم پایان نامه اش به چیزهای دیگر هم فکر کند خب ! مهم این زمستان نازنین است که آرام میگذرد ....

پ.ن3 : نمیدانم از قدیم تری ها آیا کسی هنوز شهرناز را می خواند ؟ هرکجای این جهانید .... روزهاتان پرتقالی ....

 

+ نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

پرنده مر...ماندنی ست !

یکی از همین روزها باید بنشینم اینجا ...درست همینجا کنار پنجره اتاق خوابم ، پاهام را بی اندازم روی هم ، لیوان چایم را دست به دست کنم ، از تماشای دنیای زیبای بیرون از خانه ام لذت ببرم .این زیبایی بکر و سر سبز بهار دل انگیز که دیوانه می کند من را ...و این رنگهای شاد و  گرم شمعدانی های بالکن همسایه ام  ، ...چندتا نفس عمیق حسابی بکشم و ریه هایم را پر کنم از بهار ...از تازگی ...از زندگی ! بعد چند خط اینجا بنویسم از خودم ...از تمام این مدتهای طولانی نبودنم از هانس عزیز ...از ماری ...و از انچه گذشت ...آره ...یکی از همین روزها باید دوباره بنویسم .این گرد و خاک حسابی را بتکانم و چند خط بنویسم به قول سپی زیبای مهربانم از  " سیمای زنی در میان جمع " ....

تا آن وقت عجالتا همین چند خط کوتاه کافیست ....

 

+ نوشته شده در ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر