shahrenaz

برای تمام دوستانم و برای زندگی ... و برای شهرناز : تولدت مبارک یار قدیمی !

از میان یادداشتهای روزانه : یک شنبه بیستم فروردین 91.

من ، تنها صدای ممتد کسی  را به یاد می آورم ، یک صدای بم و سنگین ، اما آشنا .... درست در ابتدای واقعه بودم اما به خیالم رسید کسی با من شوخی می کند .... خیال می کردم این صدا را می شناسم و این صدا محض خنده خواسته کمی سر به سرم بگذارد ...هر چه کردم اما کوتاه نیامد ... صدا خشن و خشک و تند و تیز بود ... صدا گفت : پات را بکش بیرون .... اینجا جای تو نیست ... آن طرف خش خش صدای آشنای یک مرد بود ... و من در جدالی بی حاصل ، شکست خوردم ... مغلوب یک صدا ... مغلوب صدایی که جای من حالا نفس می کشید ... جای من تصمیم می گرفت جای من زندگی می کرد ... جای من و شاید به جای من خاطره هایم را زیرو رو می کرد ... با خاطره هایم بازی می کرد با عکس هایم .. لبخندهای کش آلوده ی توی هر لحظه ام ...با تمام زندگی ام ... با ... بعدش را چندان به یاد نمی آورم ...چیزهایی بود ... من اشکهایی به یادم مانده که وقتی خودم را پرت کردم پشت فرمان ماشین و سرسام آور هق هق کردم و ماشین از جا کنده شد ، نمی گذاشتند حتی نزدیکترین اجسام را ببینم ... نزدیک ترین موانع ... آدمها .... کسی گفت چقدر خوش شانس ! و کسی گفت قصه ؟  و من با تمام وجودم برای "او " اشک ریختم ... با تمام وجود باقیمانده ام ... و با زنگ صدای یک ...! در جدالی بی حاصل میان باور و ناباوری ... و ضربه ، ناگهانی و سخت ... و نیمی از وجودم کنده شد به گمانم .... بعد از آن من فقط تعلیق به یادم مانده و بس ... ظرفیتی که انگاری پر نمیشد اصلا ...نفسی که نبود ... و تشویشی که از میان رفته بود ...تنها یک تعلیق محض ... یک معلق بودن انکار ناپذیر بین بودن و نبودن .... و درست در لحظه ای که خیال ماندن از سرم پریده بود ، کسی دستش را به سمتم دراز کرد ... آدمهایی بودند ... یک نفر نه ... دستهایی آشنا ... مهربان ... همراه ...

به خانه ام که برمی گردم خانه آن خانه ی آشنای قدیمی ام نیست ... بیشتر از پانزده روز دور بوده ام ازش و چیزهای زیادی را جا به جا کرده اند ... تمام خاطره هایم را هم حتی ... نمیتوانم چیزهایی را که قبل از رفتنم داشتم پیدا کنم اکثرشان گم و گور شده اند ... و چیزهایی را که باقیمانده حتی سعی کرده اند جا به جا کنند .... جانی نمانده برای اعتراض ... تمام روز می خوابم و شب ها بیخوابی و گیجی و تهوع امانم را می برد ... شب ها که تنها می شوم و آدمها می خوابند .. شب ها ویران کننده هستند ...تمام شب با کابوسهایم در جدالم ...تمام شب خیال باطل یک صدا ... تمام شب غم می پسبد بیخ گلوم را ... تا انتها ... و گریه دختر بچه ای پنج ساله و رها شده را به یادم می آورد وقتی "او " تلاش کرد توی یک ایستگاه متروک گمش کند ... در تلاشی مضاعف ... بعد از آنکه تمام هوارها و فریادها یش جواب نداد ، کشان کشان تا لب دره او را برد ... بعد با یک ضربه پرتش کرد پایین ..." او" را کشت ... "او " را کشت ..."او " راکشت ... و با فریاد وحشت زده ی خودم از خواب می پرم ...تنم خیس عرق ... خودم را مچاله می کنم زیر پتو و سعی می کنم آرام باشم ... سعی می کنم پریشانی ام را درمان کنم ... نمی شود اما ... سخت و خشک و بی حاصل ... بیابان شده ام ... کویر ...دیگر خوابم نمی برد ...

از میان یادداشت های روزانه : شنبه بیستم فروردین 91

این یادداشت را می نویسم برای :

آسی ، برای تمام مهربانی هایش ، برای تمام گریه هایش ، دعاهایش ... برای یادآوری آن لحظه هایی که با هم دوتایی پشت مونیتورهایمان  غش غش می خندیدیم ، گریه می کردیم خاطره هایمان را زیر و رو می کردیم . برنامه می ریختیم برای هم لالایی تعریف می کردیم و ته اش هیچ کداممان خوابمان نمی برد ... تمام آن حرفها ، لحظه ها ، آن با هم بودن ها توی سخت ترین لحظه هایی که پشت سر گذاشته بودیم . برای آن " گمشو ..." گفتن هایش که  توانایی انتقال یک دنیا مهر را هم دارند در یک لحظه  ... و برای دلواپسیهایش... آسی عزیزم مهربانیهایت جاودانه ، یادت همیشه سبز .... جایت توی عمق دل نیل برای ابد ماندگار و مستدام ... سعی می کنم به قولهایم عمل کنم . حتی اگر سخت و عذاب آور ... آسی گریه امانم را می برد این لحظه ...مینویسم اما تا بگذرانم این درد بی حاصل را ...این زجر بی امان را ... آسی ممنون بری خاطر تمام لحظه هایی که از نیل آزرده شدی و باز هم ماندی ... دوستت می دارم دختر ...

مرجان ، برای مرجان که شبیه نیل است ... برای مرجان که غصه هایش نیل را یاد خودش می انداخته همیشه ... و دوره های زندگی اش حتی چقدر شبیه دوره های زندگی نیل بوده .. برای مرجان که حرفهایش آرامبخش است و می شود ساعتها باهاش حرف زد و خسته نشد و... می شود ساعتها دردودل کرد .. گریه کرد جیغ کشید و آرام ماند ... مرسی مرجان ... برای تمام بود هایت توی این مدت ... برای آنکه نیل را فراموش نکردی ... برای آنکه یاد و مهربانی هایت بی انتها و لبریز است از مهر ... برای خوبیهایت و تمام لبخندهایی که بعد از یک عالم دردودل طولانی ، روی لبهای من نشاندی دختر ... آدمها می روند خلاصه یک روزی منتها ... این دل ، این دل صاحب مرده این چیزها حالی اش نمی شود انگار ... این دل صاحب مر ده سخت می گیرد تا سخت بگذرد .....اما تو برایش دعا کن تا رو به راه بشود ... آدم بشود ... می دانی که دختر ؟ ...یک روز می آیم و میبینمت و کلی حرف دارم حتما باهات ..تا آن روز ، تو در قلب نیل ماندگاری .

سوسن ، بانوی خاطره و خورشید و خروش ... همزاد بی همتای لحظه های بی خبری و یاس ... همزاد لحظه های غم و اشک و شادی و لبخند ... باورت می شود که دلم چقدر هوای دریا را دارد ، بریم پاهامان را بی اندازیم توی آب از تمامی لحظه هامان عکس بگیریم از انگشتهای پاهامان حتی و از قلب بزرگی که  نادیا توی ساحل کشیده بود ... از غروبی که پاش نشستیم و تماشاش کردیم و طلوعی که صبح تولد نیل بود ....  از آن خیابان طولانی پر از ردیف گلهای نارنجی و زرد ... که من کیپ رایتت بشوم و تمام شهر را پیاده گز کنیم با هم ... هی سوسا ! نیل برگشت با تمام غصه هایش برگشت ... با تمام اشکهایش برگشت ... "تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن و بگو ، حوض ماهی ها بی آب است ... " سوسا ، "حوض نقاشی من بی ماهی ست ... "   میدانی ؟ این روزها که غصه امانم را بریده ، حرفهای تو آرامم می کند از هر چه هست ... شوق بازآمدن می چسبد بیخ گلوم را... اشک هست و تردید و خیال و خاطره ... اما ... بگذار دوباره کمی لبخند بزنم ...شاید که فردا معجزه ای در راه باشد و خورشید برای من هم بتابد ...نه ؟

سپیده ... که هنوز ندیده امش اما "سپی " است برای من ، عزیز و عزیز و عزیز ....برای خاطر دلواپسی های این روزهایی که گذشت ..برای خاطر اشکهایش ... هی سپی ! خیال کرده بودی نیل می گذارد "لیوانه " را بالا بکشی وروجک ؟ هان ؟ حالت را گرفتم ها خوب .نه ؟ :)) سپی ، دوستت دارم دختر . تو. را با تمام آبی ترین لحظه هایی که توی حرفهایت برام جا گذاشته ای دوستت دارم . برای خاطر آن همه حرف مشترک ...خیال مشترک ...لبخند مشترک ... برای خاطر تمام آن لحظه هایی که تویشان نیل را از یاد نبردی ... برای آن لحظه ای که گریه ات را با خودت پنهان کرده بودی توی حمام ... سپی ، نیل همیشه به یادت هست ... همیشه و در هر کجای این دنیا که باشد و حتی اگر نباشد ...

مریم ... هی دختر ! تلخ هم که باشی تو و خاطره هایت فراموش نمی شوید ... تلخ هم که باشی تو و آن شبهایی که با هم گذراندیم .. آن عشق ماتیک های صورتی ، آن پیاده روی های شبانه ...حرف زدنها تا صبح ... که نیمی اشان را توی خواب می گذراندی ، آن کافی شاپ کوچولو ی دنج زیر پل طالقانی و اسپاگتی و خنده و خاطره ... فراموش نمی شوند ... آن کتاب فروشیه که دوتایی با هم رفتیم خرید و تنها کتاب فروشی بود که همیشه می رفتی و اسمش هم حتی یادم مانده اما نمی نویسمش ، آن حرف زدنهای ممتد ... آن همه مهربانی .... اینها فراموش نمی شوند ...مریم بانو ... نیل خسته و غم زده هست اما فراموشکار نیست . لحظه هایی هست که غم می پسبد به تارو پود تمام تنش ... درد کش می آید .غصه آوار می شود ...اما می خواهم بدانی که آدمها گاهی من را ویران می کند .... ضربه می خورم .می شکنم ... دیونهمی شوم . ضجه می زنم ...مریم ... برای خاطر لحظه هایی که دوستم داشتی ممنون . برای خاطر اذیت ها و آزارهایم ممنون ... برای خاطر آن همه تلخی و آزار مممنون . گاهی سخت و سنگ می شوم . از غصه است .... باید ببخشی . دوستت می دارم بانو ... خیلی زیاد ...حرفهای زیادی مانده ته گلوم .منتها جاش نیست ....

سحر ....که نمی داند چی اصلا باید بگوید به آدمی که توی همچین وضعی گیر افتاده و دارد پر پر می زند ، برای قلب مهربان کوچکی که همیشه آماده است در سخت ترین لحظه ها همراهی ات کند ، پا به پا ، لحظه به لحظه ...آنقدر که توی یک شب بارانی و سخت و دیوانه کننده ، می خواهد خودش را هر جوری شده برساند پیش تو و اصلا هم مسافت براش اهمیت ندارد ... و غصه اش می شود وقتی نمی تواند ... سحر که یک دنیا مهربانی است و دلش آنقدر فسقلی که طاقت ندارد غصه ی نیل را ببیند ... عزیز من ، ممنون از مهربانی هایت . خوشحالم که تو را در کنار خودم دارم .

ساغر .... که ندیده امش اما سالهاست شهرناز را می خواند .یار قدیمی و گرمابه و گلستان شهرناز که تمام لحظه هایی را که نبوده ام در خاطر دارد . ساغر و آن تکه ی آخر تمام حرفهایش " برکت باشد " .همراهی تو یکی از خوبترین اتفاق های شهرناز است . تمام کامنتهایی را که این مدت نبودنم گذاشته ای خوانده ام . ممنون از همراهی ات ، دلگرمی های صمیمانه ات دختر . شاید سالها بگذرد و نیلوفر شهرناز آنقدر بزرگ بشود که به قول تو وقتی به این روزها فکر می کند بخندد به خودش و بگوید هی ! چقدر بچه بودی نیلو ! کاش زودتر بگذرد ساغر و تمام شوند این شب و روزهای سیاه . کاش برکت باشد و زندگی و .... کاش ... تا آن زمان می دانم که دوست خوب شهرناز میمانی عزیزم . دوستت میدارم دختر .

و این یادداشت را می نویسم برای طسم ، تا بگویم هی پیرمرد ! چقدر زمان گذشته ، چقدر پیر شده ایم ...چقدر زندگی لامصب شده است ... گاهی آنقدر رئال است همه چیز که خودم هم غافلگیر می شوم . حرفهایی دارم برای گفتن  که باید یک بار بنشینم و چیزهایی برایت بگویم . هر چند که می دانم نیستی و وقت نداری و سرت شلوغ این روزهای پر رونق است . خوشحالم برایت پیرمرد . کمی توی لحظه های فیروزه ای ، برای دل نیلوفری که هزار سال پیرترشده هم دعا کن . (کار به جایی رسیده دشمن خونی هم دعا کند جواب می دهد :)

و این یادداشت را می نویسم برای الیاس ، ادموند ، گلناز ، پرهام ، آمنه ، سوده ، آریانا ، و تمام دوستان دیگرم که حالا شاید اسمشان در خاطرم نباشد ، برای تمام آنها که شهرناز را می خوانند ، با شهرناز سالها رفیق شفیق بوده اند ، برای "تو " که نامت را نمی دانم اما برایم نوشته ای که مرگ شهرناز می تواند غصه هایت را صد چندان کند ، و برای "تو " که اسمت را ننوشته ای و گفته ای شهرناز را بعد نیلوفر ایرانی باید واگذار کنیم به کی ؟ این یادداشت را می نویسم برای تمام شما ، خوبترین ها که همراهم بوده اید . سخت و سرد و غمزده و بی پناه و درمانده و دلواپس شاید باشم اما بی معرفت نه . به یادتان هستم برای ابد ...تا وقتی که هنوز نفس می کشم و باهاتان زندگی می کنم . ممنون به خاطر تمام "بودن "هایتان ... سایه اتان مستدام ....

دوست دار تمام مهربانی هایتان :       "نیل "

از میان یادداشت های شبانه : دوشنبه بیست و دوم فروردین 91

اینجا تمام دیروز را باران یکسره بارید و آب از سر و سینه ی زمین جاری شد . تمام مدت توی تختم پشت پنجره ی اتاق خوابی که حالا هیچ شباهتی به اتاق خواب خودم ندارد ، دراز کشیدم و دنیای خیس بیرون را تماشا کردم . نمی دانم چقدر زمان خواهد گذشت تا بتوانم دوباره یک جعبه بنفشه بخرم ، دوباره سرپا بشوم ، دوباره کمی بخندم ، لباس باغبانی ام را تنم کنم و بزنم به دل باغچه ، دوباره زیر درخت های خانه قدیمی کتاب بخوانم ، بنویسم ، کاغذ های کاهی را سیاه کنم ... روی بینی ام کربن مداد طراحی جا بماند.... نمی دانم چقدر زمان می گذرد تا دوباره بتوانم کمد لباسهایم را باز کنم چشمم به لباس یشمیه بی افتد و دلم سوراخ نشود از دردی کهنه و غریب ... نمی دانم چقدر زمان لازم است تا باران به گریه ام نندازد ، تا دلم آشوب نشود ، تا از دیدن عکسها دیوانه نشوم تا غصه خفه ام نکند ... تا هر لحظه هر حرف هر صحنه هر خاطره آوار نشود توی دلم ... نمی دانم ...اما ... هر چه هست این را می دانم که امروز بیست و دوم فروردین نود و یک ، شش   سال است که شهرناز می نویسم . نمی دانم تا کی هستم که شهرناز هم باشد اما ... هر چه هست خیال می کنم هر کجای دنیا که باشم و نباشم خانه ام شهرناز است و بس .دلم کنار تک تک آدمهایی که شهرناز را می خوانند که دوستم دارند که دوستمان دارند .... هوای دلتان ابری اگر شد ، دستهاتان اگر سمت خدا رفت ، همت کنید به او یادآور شوید که آرامم کند کمی که آرامش ، عین تمام چیزی است که حالا می خواهم . کمی آسودگی ... باورم نمی شود که دارم دوباره اینجا می نویسم شاید چون خیال نمی کردم برم گرداند ... شاید چون  نمی خواستم که برم گرداند اما .... حالا خوب که میبینم دنیا هنوز هم دارد ادامه می دهد .ا...بی من یا با فرقی ندارد ... منتها دنیا بی من چیزی کم دارد به گمانم هان ؟

 

پ.ن : این یادداشت ماحصل چندین روز نگارش چند خط به چند خط است . منتها همه را در یک پست می گذارم . شما خواننده ی عزیز مجبور به خواندنی ... بله ...حتی شما دوست عزیز !

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط نیلوفر روي ديوار دلم يادگاري بنويس ()

آنکه تو را بیشتر ز تو می خواست ....

ضربه هایی توی زندگی ات وجود دارند که دیوانه ات می کنند .که می کشندت ...که ویرانت می کنند ... که جان می دهی ، هر لحظه ، هر ثانیه ... هر .... "نیل " را توی یک روز سرد باران زده کشتم . داشت التماسم می کرد که بگذارم زندگی کند ، با تمام قدرت چسبیده بود به تارو پود تنم . فریاد می کشید .خودش را به درو دیوار می کوبید . هق هق گریه هایش تاب و توانم را بریده بود . اصرار بیهوده اش ... التماس های ویران کننده اش .... اینکه نمی تواست بفهمد چرا ؟ اینکه نمی توانست هیچ چیز را دیگر بفهمد ... نه حتی ، یک معادله ی دو مجهولی ِ ساده را ... نیل ، از دست رفته بود . و در آخرین لحظات بودن ، در تلاش برای حفظ ِ ماندن ... مختصر و مفید جان داد ! مردن سهل ترین کار دنیاست به گمانم و رومن گاری خوب می دانست دارد چه کار می کند ... وقتی که کار دیگری نداشت ... سالها زمان می برد تا زخم کهنه ای التیام پیدا کند ..تا دردی فروکش کند . تا رنجی کم رنگ بشود ... مردن این رنج را کم می کند ...این درد را ... بعد یکهو میبینی تمام شد . تلاش بیهوده ای نکردی و تمام شد . زجری نکشیدی و تمام شد ... قصه ، به سر رسید .... پایان .... نیل آدم این قصه نبود . صبور بود ...اما صبوری هم نکرد حتی دیگر ... غصه خفه اش کرده بود خیلی زودتر ... غصه تا عمق جانش نفوذ کرده بود . ویرانه ...ویرانه ...ویرانه .... و در ویرانه هایش هیچ دستی به دعا بلند نشد ... و در ویرانه هایش ماهی ها گوشت تن هم را جویدند ....  و در ویرانه هایش دریا ها خشکیدند ... زمین چاک چاک شد .... و سرانجام .... درونش آتش گرفت . نیل ! آسوده نبود ... هیچ وقت توی زندگی اش رنگ آسودگی را ندید و بی تردید بهترین لحظات زندگی اش را توی سه سال گذشته سپری کرد ، لحظاتی با درد ، با تلخی و. تلخ کامی ، با شادکامی و لبریز از لبخند ، با عشق .... سرشار از زندگی و بودن و ماندن .... سرشار از ریز ریز لحظه های عمیق و التیام بخش .... بی معرفتی ، زمانی آغاز شد که ساعت از حرکت ایستاد ... دوازده مرتبه نواخت و سکون ... و سکون ... و سکون .... و نیل در تلاش برای زنده کردن یک مرده ، یک رفته ... یک .... بعد آرام آرام شروع کرد به جان دادن ... و التماس ... و اشک .... نه ، این دنیا زیادی کوچک بود به گمانم و بی معرفت ... و نامرد .... و از همین خزعبلات که می گویند این جور وقتها .... اینها را زیاد قبول ندارم . دارم هذیان می گویم و این تاثیر ... است .

این یادداشت را توی شبی می نویسم که باران یک ریز می بارد . شیشه ها یخ زده اند و باد و کولاک دارد خانه را از جا می کند . امروز بیست و هفتم اسفند نود بود . من یک روز دیگر را پشت سر گذاشتم و در پایان نود ، جایی برای خودم سراغ نمیبینم ... و دلیلی ... و حسی ... و نه حتی شوری ... و هیچ تکه ی التیام بخشی این درد را فرو نمی نشاند جز مرگ .... و این پایان تمام دردهاست به گمانم ... عادت می کنیم ...عادت می کنی ... عادت می کنند ...و این چرخه تا ابدیت ادامه دارد .

من ... تلاش کردم ... و این آخرین یادداشت را هم نوشتم حتی ... هی ! حالا می دانم که زندگی ارزشش را نداشت ... نه حتی من ... و نه حتی تو ...هیچ کدام ارزشش را نداشتیم ...زندگی ارزش این همه فداکاری و گذشت این همه عشق ...این همه ماندگاری را نداشت .... کسی را مقصر نمی دانم و نه حتی تو را ... یک جعبه از تمام خاطراتی که برایم مانده ... یک جعبه پر از عکس دوربین لباس عروسک چوبهای دارچین عینک گردنبندها و گوشواره ها ، رژلبها حتی ... یک جعبه پر از خرت و پرتهایی که از آن من بود و از یاد تو .... یک جعبه از تمام هدیه هایت .... آخرین بازمانده های یک رویای بی فرجام و تمام شده ... مجبور که شدی ، دلت ، اگر که مجبورت کرد ، تحویلشان بگیر.نگهشان بدار یا حتی آتششان بزن . بگذار یاد من ، با من تمام بشود ... با "نیل " . در غیر اینصورت می رود ته انبار . و خاک می خورد سالها و چیزی که خاک بخورد هم فراموش نمی شود ... این حق تو است که تصمیم بگیری .این حق من بود که بدانم چرا ... این بهار از راه نرسیده که جهنم شد ... بگذار آسوده تر بخوابم که شنیده ام پایان راه نیست ... ضربه محکم و کاری ... تارو پود وجودم را ریش ریش کرد ... تمام می شود ... تمام می شوی ... و زندگی همچنان ادامه دارد ... و فردا صبح که از خواب بیدار بشوی .ومن توی جهان تو نفس نکشم ...باز هم زندگی در جریان خواهد بو.د ... زیبا و... زیبا و زیباتر حتی ... آسوده ات می کنم از تمام دردهایم ... آسوده ات می کنم از نیل ... این درد بی پایان و تمام نشدنی ....

در انتهای این سال نحس ...سال یاس ... سال دردهای جانفرسا ... می خواهم آسوده بخوابم و بگذارم نود پایان "نیل" باشد توی تمام کتابهای قصه ی دنیا ...و دلم می خواهد تمام دوستانم ... تمام آنها که دوستشان دارم این یادداشت را بعد از آغاز بهار بخوانند نه قبل از آن ...بیزارم از تلخ شدن لحظه هایتان ...

دوستتان دارم تا این لحظه ...

و زمان .... روی ستون فقرات گل یاس .... * در جریان خواهد ماند .

هیچ توضیح اضافه ای در کار  نیست . تنها .... یک متاسفم  غلیظ ...و همین ...

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

+ نوشته شده در شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر روي ديوار دلم يادگاري بنويس ()

بگذار تا بگریم ... *

این یادداشت را توی یک شب بارانی و سرد می نویسم . تمام تنم را مچاله کرده ام توی پتو ، لپ تاپ را زورکی روی پاهام نگه داشته ام و با ته مانده ی قدرتم باقیمانده ی آنچه در ذهن دارم را زیرو رو می کنم . امروز رفتم جایی و سعی کردم به شیوه ی خودم خوش بگذرانم . به طرز وحشیانه ای هم خوش گذراندم و در نهایت با ترکیدن بغض تند و تلخ و نفرت انگیزی به خودم آمدم دیدم نه ! جای من آنجا نیست . دیدم هنوز هم نمی توانم این لبخند ماسیده را رفع و رجوع کنم . تمام راه برگشت تا خانه ام را یک بند گریه کردم . نه آنکه مستاصل باشم و نه آنکه درماندگی خفه ام کرده باشد و نه آنکه بیمار باشم ... تنها ، "دچار " بودم و "دچار " .... یعنی .نمی دانم . ولش کن . تمام راه چهره ها دیوانه ام کرده بودند و لبخندها ... و خاطره ها. و آدمها موش های کپیفی بودند که اگر بهشان اجازه می دادم یکهو می پریدند روی سرم و تمام صورتم را خراش می انداختند ... من آدمها را وحشانه تماشا می کردم . وحشیانه و بی پروا ....

حالا توی خانه ام هستم . هفته ی آینده بهار از راه می رسد انگار ! این را از دیگران شنیده ام . خیلی ها خوشحالند و خیلی ها هم فرقی به حالشان ندارد . من ، تنها متعجب هستم ! همین .... زمین دارد آبستن خورشید می شود ، بنفشه و پامچال و سنبل و سوسن ! من ... عزادار لحظه هایی هستم که دارم تویشان نفس می کشم . بهار و زمستان فرقی ندارند یا اگر هم دارند ...من بی تقصیرم ... اگر مثل سال پیش بود ، لابد حالا یک جعبه بنفشه می خریدم . باغچه را سرو سامان می دادم . پامچال می کاشتم. حالا ... اینها رد محو خاطره هایی هستند که گویی از من قرنها دورند ...من اینجا غریب و بی تعلق جا مانده ام . امسال سال از دست دادن ها بود . سال از تعلق ها رها شدن ... سال یاس و درد و بیهودگی ...سال تلخ و نفرین و وحشت ... امسال من بی کس و کارترین شدم ... آخر هفته برمی گردم خانه ی خودم . دلم برای آدمهای گذشته ام تنگ شده . تنها می روم خانه . امسال پیرمرد مهربان دوست داشتنی ام را پای هفت سین تازه ندارم . امسال ، " تو " را هم ندارم دیگر ... امسال من یتیم شده ام . و این را فقط خودم می دانم و بس .... می روم خانه . آنها را در آغوش می گیرم . گریه می کنم و می گذارم بهار از من بگذرد ....

دارم می لرزم . خبر تازه ای نیست جز آنکه بیمارم . شب ها به طرز احمقانه ای نمی خوابم . اگر بخوابم ، خواب آغوشت لحظه ای رهایم نمی کند . خواب میبینم بیست ساله شده ام ، دارم از پله ها می آیم پایین . تو ایستاده ای آنجا ، دستهایت را به وسعت تنم باز کرده ای از هم ، با چشم هایت داری لبخند می زنی ، آرام می آیم پایین . پایین و پایین تر ... پیراهن یشمیه را پوشیده ام ... دوستش داری . می آیم نزدیک ... دست می اندازی و وحشیانه می کشی مرا توی آغوشت . می فشاری تمام تنم را میان بازوانت . محکم ... با حرارت ...با شوق ... و عشق است که زبانه می کشد از سلول سلول تنت ... گرمی نفس هایت ... نوازش دستهایت ... و تنم که مچاله می شود توی آغوشت ... زجه می زنم ... بلند زجه می زنم ... آنقدر بلند که کسی می کوبد به در خانه ام ... آنقدر بلند که نیمه شب چراغها روشن می شوند . صدای کسی را می شنوم : خوابه ؟ خواب میبینه ؟

جیغ می کشم توی خواب . کسی دارد تو را از من می گیرد ..کسی دارد من را پرت می کند از پله ها پایین ...کسی تو را می بوسد .تو کسی را تکه تکه می کنی . صدای فریادها را می شنوم . کسی من را هل می دهد . کسی تو را می کوبد به جایی . تو پخش زمین می شوی و خون فواره می زند توی تمام تنم . صدای زجه ی خودم را می شنوم ... و در آخرین جان دادن ها میان مرز بودن و نبودن ، کسی محکم تکانم می دهد ... از ارتفاع خوابهایم پرت می شوم پایین . سرم ضربه خورده است . گیجم و چشم هام جایی را نمی بینند ... خیس از عرق ، یخ زده و مچاله ، خودم را جمع می کنم ... کسی تن بی جانم را توی آغوش می فشارد ... کسی صدام می زند : نیل ... صدای محو تو را می شنوم ... اما نمیبینمت ... کسی توی صورتم آب می پاشد ... یکهو و ناغافل هق هق ام می شکند ... وای ... دارم جیغ می کشم ... وای ... این منم ...من ... این منم .... یک نیل رهاشده ی بی تعلق ! یک نیل ِ بی جان .... مرده ام !

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط نیلوفر روي ديوار دلم يادگاري بنويس ()

هی ! آرام بمیر ....

وقتهایی که دلت گرفته است ، خاطره ها بی رحم ترینند . خیانت ویران کننده است و زندگی ، دردی که درمان نمی شود ... این روزها بی تاب لحظه هایی که تمام شده ، تاوان پس میدهم .دردهایی هستند که درمان نمی شوند . می شو ند .نه درمانی که بماند ...نه حالی که بیاید سر جاش . نه حسی که خوب بشود ...مدام ، زجری که دنباله دارد .

چیزی نیست که حالم را خوش کند . مثل این می ماند که روحم را کشته باشم . دستهایم را حلقه کرده باشم دور تنش و محکم فشار داده باشمش . بعد محکم تر ...بعد محکم تر ... و ناگهان روحم از هم پاشیده باشد . هر تکه اش جایی ... سلول سلول روحم از هم دریده شده ... خسته ...(نقطه ) خسته ( نقطه ) خسته ( نقطه ) . می خوابم ... خوابهایم ترکیبی از سیاهی و ویرانی و درد ... خوابهایم کش آلوده و بیمار .... غصه خوابهایم را سیاه کرده ...خاطره خوابهایم را ویران کرده ... جیغ می کشم و سخت عرق می ریزم . پلکهام که باز می شوند تمام تنم یخ بسته . می لرزم . پتو را تا زیرچانه می کشم بالا ...... اشک میریزم . اشک می ریزم ...اشک می ریزم . تا صبح راهی نمانده ...اما من اشک می ریزم . دردم می آید و اشک می ریزم .  زمان نمی گذرد ... صبح دورتر از آنچه مانده درگیر سیاهی و درد .... باید خودم را پنهان کنم  از هر چه هست ... باید بمیرم کمی ... شاید که روحم بار دیگر پیداش بشود توی تنم ...جان بگیرم.بایستم . بخندم ...وای که خنده چه دور است حالا . وای که از دست باید بدهی تا بفهمی ارزش یک حس را ...یک آدم را ، یک خاطره را ... وای که حسرت من را کشت ...کشت ...کشت ....

+ نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر روي ديوار دلم يادگاري بنويس ()

برای تمام دوستانم ، از این روزهای ویرانگر ....

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

گفتم حس می کنم یک تریلی 18 چرخ صاف از روم رد شده باشد ، بعدا فهمیدم که "او " قربانی یک تریلی 24 چرخ بوده و طبیعی است که ازردگی اش بیشتر از من باشد . امروز اولین روزی است که توی مرخصی هستم و خانه مانده ام .غالبا از ریز ریز مرخصی هام استفاده می کنم حتی از یک روز هم ! می رفتم شمال یا به عمه وسطی سر می زدم یا هم که آخر هفته ها طوری برنامه می ریختیم که با آقای میم .الف برویم یک وری . تفریحات سالم ! حالا توی خانه ام هستم یک هفته مرخصی اجباری بهم داده اند . چون به این نتیجه رسیدند که انگاری دارم از دست می روم و درس ل از آنکه ضرر بیشتری بهشان بزنم عذرم را خواستند .نه اینکه بیرونم کنند ها .نه . اینطوری که پیداست حاضر نیستند من گورم را گم کنم . این را وقتی فهمیدم که نشسته بودم توی اتاق مدیر عامل و چشم هام از زور گریه باز نمی شدند و هق هق امانم را بریده بود و او آرام و متین نشسته بود آن سر ، پشت میزش و درماندگی توی چهره اش موج می زد .با این خیال آنجا نشسته بودم که عذرم را می خواهند و چمدانم را می بندم و برمی گردم خانه .مامانه را در آغوش می گیرم و یک دل سیر از بیچارگی ام گریه می کنم . هیچ وقت اینقدر دل نازک ، هیچ وقت اینقدر درمانده ، هیچ وقت اینقدر داغان و افسرده نبوده ام .جوری که تمام عالم بفهمند یک بلایی به سرم آمده یک طوریم هست . کسیم مرده ؟ یا که تریلی از روم رد شده ! حالا اما ، مدیر عاملمان مرد دنیا دیده ی مهربان کار بلدی است که دوستش دارم . این را اولین باری فهمیدم که دیدمش و سخت شیفته ی تجربه ی بالا ، اخلاق بی همتا ، و نگرش تازه و بکرش در مورد مسایلی که تا آن لحظه بهشان فکر نکرده بودم شدم . از همکاری باهاش لذت می برم هنوز هم . او نشسته بود رو به روی من و نمی دانست چکار باید بکند فقط گفت که باید خودم را کنترل کنم و اینطوری نمی شود تمرکز داشته باشم و نزدیک بود بگوید داری گند می زنی دختر ! منتها نگفت . ته تمام حرفهاش یک جمله گفت : برو یک هفته مرخصی و وقتی برگشتی خوب باش ! درست مثل قبل .

حالا من توی مرخصی هستم . شب را تا نیمه بیدار مانده ام گریه کرده ام و چشم هام بدجوری پف کرده اند . از آینه فرار می کنم چون بیریخت نشانم می دهد حالا و هرچند چندان توفیری هم ندارد این حالت توی وضعم اما ، بدتر می شوم انگار . دوستانم تماس می گیرند خانواده ام. همه به یادم هستند و ممنون . این یادداشت را توی شرایطی می نویسم که سخت بیمارم ، حالم خراب است ، دست و پام به شدت می لرزد ، و قلبم انباشته شده از درد . منتها ، می نویسم تا ازشان تشکر کنم .ازتان ! به تماس ها جواب نمی دهم .باید من را ببخشید .دیدن من دردی از خودم دوا نمی کند . صحبت با دوستانم زندگی ام را به من برنمی گرداند . دو هفته است که با هیچ کس حرف نزده ام . وقتهایی که خانه باشم ، خانه ام حبسگاهم می شود . شبها گاهی جیغ می کشم و کسی نمی شنود و این خیلی خوب است . روزها به کتی لبخند می زنم .به عمه کوچیکه و همسرش وقتی بخواهند ببینندم . آنها حالا موضوع را می دانند و انا از من نشنیده اند . دلشان برام تنگ شده . شوهر عمه ام مدام برام خرید می کند .چیزهایی را برام می خرد که خیلی دوست داشتم منتها فقط تلمبار می کندشان روی هم . چیزی خوشحالم نمی کند . من مریضم . این یک درد مسلم است . کسی  را از دست داده ام و این هم یک درد مسلم است . به شکلی کاملا روان پریشانه دارم این یادداشت را می نویسم . با تنها کسی که حرف می زنم مامانه است .پشت تلفنش زار می زنم و فراموشم شده که او دارد از غصه دق می کند . نمی توانم جلوی خودم را بگیرم .نمی توانم جلوی زجه زدنم را پشت تلفن بگیرم . حالا شاید بفهمید که چرا جوابتان را نمی دهم .حتی جواب نزدیک ترین ها را . دختره ی توی آینه کار خودش را کرده. به نتیجه رسیده و از آنجا رفته است .من مانده ام و در و دیوار یک خانه ی خالی .بی کسی درد بدی است .بی تعلقی آتش می ند ....

نمی دانم این یک هفته را چظور بگذرانم . مامانه اصرار دارد بروم خانه .اما نمی توانم .تمام روز توی تختم می افتم .تب دارم و هذیانهایی می گویم که اگر خوب بهشان دقت کنی شاید چیزهایی دستگیرت بشود.من خطرناکم حالا .به اندازه ی کافی درمانده هستم .دوست ندارم آدمهای دیگر را درمانده کنم . دوست ندارم دلداری ام بدهید .نه دلداری لازم نیست تمام شد ، همه چیز تمام شد . کمد لباسهام از عطری آکنده است که عاشقش بودم . از کمد لباسهام بیزارم حالا . از خود لباسهام هم . از خیلی چیزهای خاطره برانگیز دیگر هم . همه چیز آزارم می دهد .تابلوها ، قاب عکس ها ، خنده ها ، حتی لاک قرمز !  

از بیابانی که محصورم کرده بیزارم . از خودم. چرا باید این اتفاق بی افتد ؟ چرا درست همین حالا ؟ چقدر انتظار ؟ چقدر صبوری ؟ چقدر گریه ؟ چقدر دعا !؟ به تقویم روی میزم نگاه می کنم و ازش بیزار می شوم . تابستان بود ؟ آره .آخرهای تابستان .برنامه امان برای آخرهای تابستان بود . به لیستی که درآورده بودیم نگاه می کنم . اوه چقدر خوشبین ! چقدر رویا پرداز . چه توهم شیرینی . آرزویش به دلم ماند . آرزویش به دلت ماند . آرزو با ما کلا چپ است .باور کن. به ما نیامده که آدم باشیم که آدم زندگی کنیم که آدم بمانیم .

دلتنگت هستم .بی قرارم و می دانم که بودنت شفاست .منهت نمی توانی و نمی شود و ناامیدی داغانت کرده و من این را می فهمم . کاری از دستمان ساخته نیست . آینه شکسته . و تپه ویران شده و کاسه ی آب ریخته روی زمین .پیرمرد کاسه به دست ، مرده است به گمانم حالا . این حق ما نبود . حق ما تابستان بود که نیامد .حق ما خانه امان بود کنج دنج یک خانه ی نقلی ، خنده ، لبخند ، عشق . حق ما بیشتر از اینها بود که نشد.حالا حسودی ام هم دیگر نمی شود به آنها که توانستند .تو خودت را فراموش کردی .من خودم را کشتم . حالا داریم عزاداری می کنیم برای مرگ مشترکمان .

بگذریم . حالم بدجوری ناجور است . این یادداشت برای دوستانم بود که نشد بشود یک یادداشت صمیمانه ، خالصانه و دلگرم کننده . منتها ازتان ممنون که به یادم هستید که سراغم را می گیرید و ازتان شرمنده که جوابتان را نداده ام ه سخت بیمارم و بیماری حالا درمان ندارد . عمری اگر بود با تک تکتان تماس می گیرم و از دلتان در می آورم . می بوسمتان .

دلتان ابری اگر شد ، دعا کنید برای ما . دعا کنید که زندگی امان بهمان برگردانده شود که حق امان را بگیریم که غصه امان از میان برود که بخندیم .که سهممان را بگیریم . دلتنگ روزهایی که از دست داده ایم . بی قرار فردایی نامطمئن .... کاش می دانستید چه به روزمان آمده ....

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط نیلوفر روي ديوار دلم يادگاري بنويس ()